رسول خدا در کوه حراء
على (علیه السلام) میفرماید: «و لقد کان یتجاور فى کلّ سنه بحراء، فأراه و لا یراه غیرى».
رسول خدا هر سال مدّتى را در کوه «حراء» به عزلت و تنهائى می‏گذراند و پیش از رسیدن وحى خواب‏هاى صادق می‏دید و خلوت و تنهائى را بیش از هر چیز دوست میداشت و در درّه‏ هاى مکّه بر هر سنگ و درختى که گذر می‏کرد درود: «السلام علیک یا رسول اللّه» می‏شنید، و چون به راست و چپ و پشت سر می‏نگریست چیزى جز درخت و سنگ نمی‏دید.
رسول خدا در موقع اعتکاف در کوه «حراء» که به گفته «ابن اسحاق» در هر سال یکماه، و بر حسب بعضى روایات، ماه رمضان بود، مساکین را اطعام میکرد، و چون اعتکافش به پایان میرسید، به مکّه باز می‏گشت و پیش از آن که به خانه‏ اش باز گردد هفت بار یا هر چه خدا می‏خواست گرد کعبه طواف میکرد، و آنگاه به خانه‏ اش میرفت.


 

بعثت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله ۴۹۲۶۲۵_lJ5X30I4
در تاریخ بعثت رسول خدا، قول مشهور شیعه امامیه بیست و هفتم ماه رجب و قول مشهور فرق دیگر مسلمین ماه رمضان است، یعقوبى می‏نویسد: هنگامى رسول خدا مبعوث شد که چهل سال تمام از عمر او سپرى گشت، و بعثت وى در ماه ربیع الأول و به قولى: در رمضان، و از ماه‏ هاى عجم در شباط بود.
مسعودى می‏نویسد: چون رسول خدا به چهل سالگى رسید، در روز دوشنبه دهم ماه ربیع الأول، مطابق با روز بیست و سوم آبان ماه ۱۳۵۷ از پادشاهى «بخت نصّر» و روز هشتم شباط سال ۹۲۱ از پادشاهى اسکندر، خداى (عزّ و جلّ) او را بر همه مردم مبعوث کرد.
و نیز می‏گوید که: بعثت رسول خدا در سال بیستم پادشاهى خسرو پرویز بوده است.
ابن سعد از ابن عبّاس و أنس روایت کرده است که: رسول خدا روز دوشنبه مبعوث گردید و از أبى جعفر (باقر علیه السلام) روایت می‏کند که: روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان در کوه «حراء» فرشته ‏اى بر رسول خدا که در آن روز چهل ساله بود، نازل شد، و فرشته‏ اى که وحى بر وى آورد جبرئیل بود.
ابن اسحاق می‏گوید: ابتداى نزول وحى بر رسول خدا در ماه رمضان بود آنگاه‏ به آیاتى چند از قرآن مجید استدلال کرده، و روز بعثت را هفدهم ماه رمضان یعنى: روز بدر دانسته است.
ابن اسحاق روایت می‏کند که: رسول خدا به عادتى که داشت به کوه «حراء» رفت و چون شب بعثت فرا رسید، جبرئیل به فرمان خداى متعال نزد وى آمد، رسول خدا گفت:
در حالى که خفته بودم، جبرئیل با نوشته‏ اى از دیبا نزد من آمد و گفت: بخوان، گفتم: خوانا نیستم، پس مرا چنان فشرد که پنداشتم حال مرگ است، سپس مرا رها کرد و گفت: بخوان، گفتم: خوانا نیستم، باز مرا چنان فشرد که پنداشتم حال مرگ است، سپس مرا رها ساخت و گفت: بخوان، گفتم: چه بخوانم؟ و این سخن را نمی گفتم مگر تا از دست وى رها شوم، و دیگر با من چنان نکند، پس گفت:
« اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ، الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ ، پس آن را خواندم، سپس مرا رها کرد و از نزد من بازگشت و از خواب پریدم در حالى که گوئى این آیات چون نوشته‏ اى به درستى در دل من نقش بسته بود، پس بیرون آمدم و آنگاه که در میان کوه رسیدم، آوازى از آسمان شنیدم که میگفت: اى محمد! تو پیامبر خدائى و من جبرئیلم، سرم را به آسمان برداشتم و نگریستم، و ناگاه جبرئیل را در صورت مردى که پاهاى خویش را در کران آسمان استوار ساخته بود، دیدم که می‏گفت:
اى محمّد تو پیامبر خدائى و من جبرئیلم، پس ایستادم و به او می نگریستم، و پس و پیش نرفتم و روى خویش را از وى به کناره‏ هاى آسمان میگردانیدم، اما به هیچ ناحیه‏ اى نمی ‏نگریستم مگر آن که او را همچنان مشاهده می‏کردم، همچنان ایستاده بر جاى ماندم و جلو نرفتم و به عقب هم بر نگشتم تا آن که «خدیجه» کسانى در پى من فرستاد و به بالاى مکّه رسیدند، و نزد وى بازگشتند و من در همانجا ایستاده بودم. سپس از من بازگشت، و من هم به خانه‏ ام نزد «خدیجه» آمدم و با مهربانى نزدیک وى نشستم، گفت: یا أبا القاسم کجا بودى؟ به خدا قسم که در جستجوى تو کسانى را فرستادم تا به بالاى مکّه رسیدند و نزد من بازگشتند، پس آنچه را دیده بودم براى وى باز گفتم. گفت: اى پسر عمو! شادمان و ثابت قدم باش، سوگند به کسى که جان «خدیجه» به دست او است امیدوارم پیامبر این امّت تو باشى. آنگاه برخاست و جامه خویش بر تن راست کرد و نزد پسر عموى خویش «ورقه بن نوفل بن أسد بن عبد العزّى بن قصىّ» که نصرانى شده و کتاب‏هاى آسمانى خوانده. و از اهل تورات و انجیل استفاده کرده بود، رفت و آنچه را از رسول خدا دیده و شنیده و به وى خبر داده بود، نزد وى باز گفت. «ورقه بن نوفل» گفت: قدّوس قدّوس، اى «خدیجه» سوگند به آن که جان «ورقه» به دست او است، اگر راست می‏گوئى البته همان فرشته بزرگ که نزد «موسى» می آمده است، بر وى نازل شده و پیامبر این امّت همو است، وى را بگو ثابت قدم باشد. «خدیجه» نزد رسول خدا باز آمد، و گفتار «ورقه بن نوفل» را به وى باز گفت.
در این که نخستین قسمتى که از قرآن مجید نازل شده کدام قسمت است، اختلاف است: بیشتر، پنج آیه اول سوره «علق» را گفته ‏اند، برخى هم سوره مدّثّر را نخستین سوره نازل شده دانسته و به روایاتى استدلال کرده‏ اند که منافاتى با نزول چند آیه از سوره اقرأ پیش از آن ندارد، کسانى هم سوره فاتحه الکتاب را نخستین سوره میدانند، اینان نیز به روایاتى استدلال می‏کنند که با نزول چند آیه از سوره اقرأ و سوره مدّثّر، پیش از آن سازگار است.
ظاهر گفتار ابن اسحاق این است که سوره «و الضّحى» پس از انقطاع وحى، نخستین بار نازل شده است، چه می‏گوید: سپس وحى از رسول خدا منقطع شد و سخت بر وى گران آمد و غمگینش ساخت تا جبرئیل بر وى فرود آمد و سوره ضحى را آورد و پروردگارش سوگند یاد کرد که او را وانگذاشته و دشمن نداشته است.
یعقوبى تصریح دارد که سوره مدّثّر بعد از آیات سوره اقرأ در روز دوم بعثت نازل شده و بنابر این انقطاع وحى پس از نزول این سوره خواهد بود.

برگرفته از کتاب : تاریخ پیامبر اسلام از اسماعیل آیتى‏

گردآوری : عترت النّبی(ص)