[رحلت رسول الله (صلى الله علیه و اله و سلم)]

عایشه گوید: پس (از آنکه زنان رسول خدا صلى اللّه علیه و آله با بسترى شدن آن حضرت در اطاق من موافقت کردند) رسول خدا صلى اللّه علیه و آله در حالیکه دستهاى خود را روى شانه دو تن از مردان خانواده‏اش که یکى فضل بن عباس بود گذارده و سر خود را بسته بود و پاهاى مبارکش بزمین میکشید بخانه من آمد.

عبید اللّه راوى این حدیث گوید: من این حدیث را که براى عبد اللّه بن عباس نقل کردم بمن گفت: میدانى آن مرد دیگر که بود؟ گفتم: نه، گفت: على بن ابى طالب بود.

و در حدیث دیگرى عایشه گوید: هنگامى که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله در آن روز از مسجد باز گشت سرش را در دامان من گذارد و خوابید، در این هنگام مردى از خانواده أبى بکر باطاق من آمد و در دست او چوب مسواکى سبز رنگ بود، رسول خدا صلى اللّه علیه و آله که آنرا در دست او دید نگاهى بدان مسواک کرد که من دانستم مایل آن است، از این رو عرض کردم: یا رسول اللّه آیا میل دارى این مسواک را برایت بگیرم؟ فرمود:

آرى من آن مسواک را از دست آن مرد گرفتم و با دندان خود آنرا نرم کردم و بدست آن حضرت دادم و او بشدت دندانهاى خود را با آن مسواک کرد. سپس دیدم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله هم چنان که سرش در دامان من بود حالش سنگین شد، من خواستم بصورتش نگاه کنم دیدم چشمانش ببالا خیره شده و میگوید: «نه بلکه بهشت و مجاورت رفقاى والا را خواهانم» من گفتم: سوگند بدانکه تو را بحق مبعوث ساخته مخیّرت کردند و تو هم برگزیدى. و هم چنان که سرش در میان سینه و گلوگاه من بود رحلت فرمود، ولى من بواسطه جوانى و نادانى سر او را روى بالشى نهادم و برخاسته مانند سایر زنان بسوگوارى پرداخته بسینه و صورتم میزدم.

ابو هریره گوید: هنگامى که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله از این جهان رحلت کرد عمر بن خطاب بمیان مردم آمده گفت: شنیده‏ام برخى از منافقین گمان کرده‏اند که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله مرده است ولى بخدا سوگند رسول خدا صلى اللّه علیه و آله نمرده است و بنزد پروردگار خویش رفته چنانچه موسى بن عمران بنزد خدا رفت و چهل شب از قوم‏ خویش پنهان شد، و پس از آنکه درباره‏اش گفتند او مرده است بنزد مردم باز گشت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله هم باز خواهد گشت، و باید دست و پاى هر کس را که خیال کرده رسول خدا صلى اللّه علیه و آله مرده است قطع کرد.

از آن سو ابو بکر یکسر آمد تا وارد اطاق رسول خدا صلى اللّه علیه و آله شد و برد را از روى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بلند کرد سپس بنزد عمر آمده و هم چنان که عمر براى مردم سخن میگفت او را کنار زده گفت: اى عمر بجاى خود باش و بشنو تا من چه میگویم، و چون دید عمر ساکت نمى‏شود رو بمردم کرده گفت: مردم هر که محمّد را میپرستید محمّد مرد و هر که خدا را مى‏پرستد خدا نمرده است سپس این آیه را خواند: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً …».

مردم و عمر گویا این آیه را نشنیده بودند (و از آن آیه دانستند که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله مرده است) و خود عمر گوید: بخدا همینکه این آیه را از ابو بکر شنیدم مدهوشانه روى زمین افتادم و دانستم که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله از دنیا رفته است.

کفن و دفن رسول خدا صلى اللّه علیه و آله‏

چون بیعت با ابو بکر بپایان رسید یعنى روز سه شنبه مردم براى غسل و کفن و دفن جنازه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله رفتند، و کسانى که متصدى غسل بدن آن حضرت شدند: على بن ابى طالب، و عباس بن عبد المطلب، و فضل بن عباس، و قثم بن عباس و اسامه بن زید، و شقران غلام آن حضرت بودند، و اوس بن خولى نیز یکى از انصار مدینه- از قبیله خزرج- فریاد زد: یا على تو را بخدا سوگند ما را هم در این افتخار شریک کن، على علیه السلام فرمود: داخل خانه شو و او نیز وارد شده کنارى نشست.

و کیفیت غسل آن حضرت بدین ترتیب بود که على بن ابى طالب علیه السلام جنازه‏ آن حضرت را بر سینه خود گذارده بود و عباس و فضل و قثم در حرکت دادن و چپ و راست کردن بدن باو کمک مى‏کردند و اسامه و شقران هم آب میریختند و على بن ابى طالب علیه السلام او را از زیر پیراهن غسل میداد و میگفت: پدر و مادرم بفدایت که چه اندازه در زندگى و پس از مرگت پاکیزه‏اى و چون از غسل فارغ شدند او را با سه پارچه «صحارى» و یک پارچه برد «حبره» کفن کردند.

و چون خواستند قبر آن حضرت را حفر کنند عباس بن عبد المطلب دو نفر را مأمور کرد تا یکى بسراغ ابو عبیده بن جراح قبر کن اهل مکه برود و دیگرى را بسراغ ابو طلحه زید بن سهل انصارى قبر کن اهل مدینه فرستاد، ابو عبیده برسم اهل مکه براى قبر لحد نمیگذارد ولى ابو طلحه برسم اهل مدینه براى قبر لحد مى‏ساخت عباس گفت: بار خدایا هر چه شایسته میدانى براى پیامبرت اختیار کن، و از اتفاق آن کس که بدنبال ابو طلحه رفته بود او را پیدا کرد و براى حفر قبر بنزد عباس آورد و او برسم اهل مدینه قبرى براى آن حضرت حفر کرد و لحدى براى آن قرار داد.

و چون از تجهیز رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فارغ شدند جسد را روى سریرى گذاردند و در باره مکان دفن میان مسلمانان اختلاف شد که آیا او را در مسجد دفن کنند یا پیش اصحاب آن حضرت ابو بکر گفت: من از آن حضرت شنیدم که مى‏فرمود: هر پیغمبرى در هر کجا که بمیرد در همانجا دفن مى‏شود، و از این رو آنجا را حفر کرده و مردم دسته دسته آمدند و بر جنازه آن حضرت نماز میخواندند ابتداء مردان، و سپس زنان و پس از آن کودکان بترتیب مى‏آمدند و نماز خوانده از اطاق خارج مى‏شدند و سپس در نیمه شب چهارشنبه جنازه آن حضرت را دفن کردند.

و کسانى که جنازه را دفن کردند عبارت بودند از على بن ابى طالب و فضل بن عباس و قثم بن عباس، و شقران غلام رسول خدا صلى اللّه علیه و آله، و اوس بن خولى که در خانه نشسته بود بعلى بن ابى طالب علیه السلام عرض کرد: یا على تو را بخدا سوگند ما را هم در این افتخار شریک کن!

على علیه السلام باو فرمود: تو هم داخل قبر شو، اوس داخل قبر شد و در دفن جنازه با آنها کمک کرد، شقران جسد آن حضرت را در میان قبر گذارد و خاک روى آن ریختند.

مغیره بن شعبه مدعى بود که آخرین کسى که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله را دید من بودم، زیرا هنگامى که مى‏خواستند خاک روى قبر بریزند من انگشتر خود را عمدا در قبر انداختم و بمردم گفتم: صبر کنید تا من انگشترم را بیرون بیاورم، و مقصودم از این کار آن بود که براى آخرین بار جسد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله را لمس کنم، ولى هنگامى که این حدیث را در زمان عمر یا عثمان براى على بن ابى طالب علیه السلام نقل کردند على علیه السلام او را تکذیب کرده فرمود: دروغ گفته آخرین کسى که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله را دید قثم بن عباس بود.

و از عائشه نقل شده که آخرین سخن رسول خدا صلى اللّه علیه و آله این بود که فرمود:

خدا بکشد مردمى که قبور پیمبرانشان را مسجد قرار میدهند، و در حدیث دیگرى است که فرمود: در جزیره العرب دو مذهب نشاید.

و پس از رحلت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بسیارى از قبائل عرب مرتد شدند، و جمع کثیرى از مردم مکه نیز مى‏خواستند از اسلام برگردند بطورى که عتاب بن اسید (که در آن زمان والى مکه بود) بوحشت افتاد و پنهان شد ولى سهیل بن عمرو در میان مردم بپاخاسته و پس از حمد و ثناى الهى جریان رحلت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله را گوشزد مردم کرده سپس گفت: مرگ آن حضرت هیچگونه سستى و فتورى در دین اسلام ایجاد نخواهد کرد و قدرتش را بیشتر کرده و هر کس که بخواهد بر علیه این دین اقدامى بکند گردنش را خواهیم زد، و همین خطابه موجب شد که مردم آرام شوند و آنان که تصمیم داشتند از دین اسلام بیرون روند از تصمیم خود باز گردند و عتاب بن اسید نیز خود را ظاهر کند.

و مقصود رسول خدا صلى اللّه علیه و آله نیز که (پس از جنگ بدر درباره سهیل بعمر فرمود: «شاید روزى زبانش مورد استفاده قرار گیرد» همین جا بود.

ضمنا ابن هشام در داستان معراج رسول خدا صلى اللّه علیه و آله حدیثى از امیر المؤمنین علیه السلام درباره اوصاف و شمائل رسول خدا صلى اللّه علیه و آله ذکر کرده بود که چون بنظر ما نقل آن در آنجا مناسبت نداشت موکول بآخر کتاب کردیم و در پاورقى نیز تذکر دادیم و اینک بترجمه آن حدیث مبادرت میکنیم، بارى ابن هشام بسند خود از على بن ابى طالب علیه السلام روایت کرده که آن جناب رسول خدا صلى اللّه علیه و آله را چنین توصیف میکرد:

رسول خدا صلى اللّه علیه و آله در قامت نه بلند کشیده بود و نه بسیار کوتاه بلکه قامتش متوسط بود، موى آن حضرت نه بسیار مجعد و نه کاملا باز بلکه میانه حال بود از نظر جسم نیز متوسط بود، صورتش کشیده و رنگش گندمگون بود، چشمانش مشگى و داراى مژگان بلندى بود، استخوانهاى بالاى مفاصل و بازوان آن حضرت درشت و قوى، و از سینه تا ناف او خطى موئى کشیده شده بود، و بطور کلى بدنش کم مو بود، دستها و پاهاى آن حضرت پرگوشت و سطبر بود، هر گاه راه میرفت روى پا بند نمیشد و گویا از جائى سرازیر میشود، و هر گاه بر میگشت با همه بدن برمیگشت میان دو کتفش مهر نبوت قرار داشت. او که خاتم پیمبران بود از نظر سخاوت از همه مردم سخاوتش بیشتر و در دلدارى از همه دلدارتر و در گفتار از همه راستگوتر و در عهد و پیمان از همگان باوفاتر و در معاشرت از همه خوش برخوردتر بود، هر که براى اولین بار با او برخورد میکرد هیبتش او را میگرفت و هر که با او آمیزش داشت او را از دل دوست میداشت، و بطور کلى نه پیش از او و نه بعد از او نظیرش را ندیدم درود و تحیت خدا بر او باد.

برگرفته از کتاب دانشنامه نبوی