سال اول هجرت‏

ورود رسول خدا به مدینه‏

رسول خدا روز دوشنبه دوازدهم ربیع الأوّل، نزدیک ظهر وارد محلّه «قبا» ى مدینه شد. «عبد الرحمان بن عویم بن ساعده» مى‏گوید: مردانى از قوم من که همه از اصحاب رسول خدا بودند، چنین گفتند: که چون از حرکت رسول خدا از مکّه‏

خبر یافتیم و انتظار ورود او مى‏رفت، همه روزه پس از نماز بامداد، از مدینه بیرون مى‏رفتیم، و در بیرون شهر به انتظار ورود رسول خدا مى‏نشستیم و موقعى که سایه‏ها از میان مى‏رفت.و دیگر سایه‏اى پیدا نمى‏کردیم، به مدینه باز می ‏گشتیم.

در همان روز ورود رسول خدا نیز در بیرون شهر به انتظار ورود او بودیم تا سایه‏ها از میان رفت و ناچار در اثر شدّت گرما به خانه‏هاى خود بازگشتیم و در همان موقعى که ما در خانه‏هاى خود بودیم رسول خدا وارد شد. و نخستین کسى که او را دید مردى از یهود بود که از کار هر روزه ما با خبر بود و مى‏دانست که ما در انتظار ورود رسول خدا هستیم. پس با صداى بلند فریاد زد: اى «بنى قیله!»  بخت شما رسید. با شنیدن این صدا از خانه‏ها بیرون ریختیم و نزد رسول خدا رفتیم و «أبو بکر» نیز همراه وى بود، و چون بیشتر ما رسول خدا را ندیده بودیم، هنگامى که سایه از رسول خدا گشت و «أبو بکر» برخاست و بر آن حضرت سایه افکند او را شناختیم.

رسول خدا در محله «قبا» بر «کلثوم بن هدم» یکى از مردان «بنى عمرو بن عوف» وارد شد و براى ملاقات با مردم در خانه «سعد بن خیثمه» که زن و فرزندى نداشت و مهاجران مجرّد در خانه وى منزل کرده بودند مى‏نشست و نخستین دستورى که داد آن بود که بت‏ها در هم شکسته شوند.

به گفته یعقوبى: چند روز پس از ورود رسول خدا «کلثوم بن هدم» درگذشت.

و رسول خدا به خانه «سعد بن خیثمه» منتقل شد. یعقوبى صورت فلکى روز ورود رسول خدا را ضبط کرده است.

أبو بکر در محلّه «سنح» بر «خبیب بن إساف» از قبیله «بنى حارث بن- خزرج» و به قولى دیگر: بر «خارجه بن زید بن أبى زهیر» از همان قبیله وارد شد.

علىّ- علیه السلام- سه شبانه روز در مکّه ماند، و امانت‏هاى مردم را که نزد رسول‏ خدا بود، به صاحبانش رسانید، و چون از این کار فراغت یافت. به مدینه هجرت کرد. و همراه رسول خدا در خانه «کلثوم بن هدم» منزل گزید.

به روایت دیگر ابن اسحاق: علىّ- علیه السلام- مى‏گوید: یک شب یا دو شب در محلّه «قباء» در خانه زنى مسلمان و بى‏شوهر منزل کرده بودم، و چون دیدم در میان شب کسى مى‏آمد و در خانه وى را مى‏کوبید، و آن زن مى‏رفت و در خانه را مى‏گشود، و چیزى از وى مى‏گرفت، و در کار وى به شبهه افتادم و از او پرسیدم که این مرد کیست که هر شب مى‏آید و در مى‏زند و مى‏روى و در را براى وى باز مى‏کنى، و چیزى که نمى‏دانم چیست به تو مى‏دهد، با این که مى‏دانم تو زنى مسلمان و بى‏شوهرى؟

گفت: این مرد «سهل بن حنیف بن واهب» است و چون مى‏داند که من زنى بیچاره و بى‏کسم، شب که مى‏شود بر بت‏هاى قوم خود حمله مى‏برد و آنها را در هم مى‏شکند. و براى من مى‏آورد و مى‏گوید: اینها را به جاى هیزم مصرف کن. نوشته‏اند که: بعد از وفات سهل بن حنیف در عراق، علىّ- علیه السلام- از این کار نیک وى یاد می‏کرد. ابن اسحاق مى‏گوید: رسول خدا روزهاى دوشنبه و سه شنبه و چهار شنبه و پنجشنبه را در «قباء» در میان قبیله «بنى عمرو بن عوف» اقامت داشت و مسجد «قباء» را تأسیس کرد . سپس روز جمعه از میانشان بیرون رفت و نماز جمعه را در میان قبیله «بنى سالم بن عوف» در مسجدى در میان وادى «رانوناء» به جاى آورد. و این نخستین نماز جمعه‏اى بود که در مدینه خواند ، و صد نفر مسلمان در آن شرکت کردند. پس مردان «بنى سالم بن عوف» آمدند و گفتند: اى رسول خدا! نزد ما بمان که سپاهیان ما بسیار و تجهیزات ما کامل و نیروى ما شکست ناپذیر است.

فرمود: خلّوا سبیلها فانّها مأموره: «راه شترم را رها کنید که خودش دستور دارد». در میان قبیله: «بنى بیاضه» و «بنى ساعده» و «بنى حارث بن خزرج» و «بنى عدىّ بن نجّار» خالوهاى رسول خدا ، نیز از طرف رجال قبایل اصرار مى‏شد که رسول خدا در میانشان فرود آید، و همان جواب را به آنان مى‏داد، تا به محلّه «بنى مالک بن نجّار» رسید و در زمینى متعلّق به دو کودک یتیم از «بنى مالک بن نجّار» که تحت سرپرستى «معاذ بن عفراء» بودند، در همان جا که بعدها در مسجد قرار گرفت، شتر زانو به زمین زد، و رسول خدا فرود آمد و «أبو أیّوب أنصارى: خالد بن زید خزرجى» بار سفر رسول خدا را به خانه خود برد و «أسعد بن زراره» شتر وى را. و چون أنصار از وى خواستار شدند که بر ایشان فرود آید، گفت: «المرء مع رحله»:

مرد با بار و بنه خویش است».

رسول خدا در خانه «أبو أیّوب» فرود آمد و پرسید که: آن زمین مال کیست؟

«معاذ بن عفراء» گفت: مال «سهل» و «سهیل»: پسران «عمرو» دو یتیمى که تحت سرپرستى من قرار دارند، و من آن دو را راضى خواهم کرد.

بناى مسجد مدینه‏

به روایت دیگر: رسول خدا آن زمین را به ده دینار خرید و آنگاه فرمود تا: در آنجا مسجدى ساخته شود، و رسول خدا تا روزى که مسجد و حجره‏هائى براى زنان پیغمبر ساخته شد ، در طبقه تحتانى خانه «أبو أیّوب» سکونت داشت.

رسول خدا در ساختن مسجد با مسلمانان همکارى مى‏کرد و این خود باعث تشویق آنان بود، چنان که یکى از ایشان گفت:

  لئن قعدنا و النبى یعمل             لذاک منّا العمل المضلّل‏

«اگر ما بنشینیم در حالى که پیامبر کار مى‏کند، کار ما بسى گمراهانه خواهد بود».

مسلمانان هم در موقع ساختن مسجد سرود می‏خواندند:

    لا عیش إلّا عیش الآخره             اللّهمّ ارحم الأنصار و المهاجره

و رسول خدا چنین می‏گفت:

   لا عیش إلّا عیش الآخره             اللّهمّ ارحم المهاجرین و الأنصار

«زندگی‏ اى جز زندگى آخرت نیست، خدایا مهاجران و انصار را رحمت کن».

«عمّار بن یاسر» که او را از خشت سنگین بار کرده بودند، رسید و گفت: اى رسول خدا! مرا کشتند، بیش از آنچه خود مى‏برند بر من بار مى‏کنند.

«أمّ سلمه»: همسر پیامبر مى‏گوید: رسول خدا را دیدم که گیسوان افتاده عمّار را به دست خویش مى‏افشاند و مى‏گفت: «ویح ابن سمیّه، لیسوا بالّذین یقتلونک، إنّما تقتلک الفئه الباغیه»: «افسوس بر پسر سمیّه، اینان نیستند که تو را مى‏کشند، بلکه گروه بیدادگر تو را خواهند کشت».

على- علیه السلام- که در حال کار کردن سرود مى‏خواند:

لا یستوى من یعمر المساجدا             یدأب فیها قائما و قاعدا

             و من یرى عن الغبار حائدا

«کسى که مسجدها را تعمیر مى‏کند و ایستاده و نشسته در آنها رنج عبادت مى‏برد، با کسى که از گرد و خاک روى گردان است برابر نیستند».

همین سرود را «عمّار» از على فرا گرفت و مى‏خواند و تکرار مى‏کرد و چون به «عثمان بن عفّان» نظر داشت، عثمان بر آشفت و گفت: اى پسر سمیّه! شنیدم که امروز چه گفتى، به خدا قسم که: یک روز همین عصا را بر بینى تو خواهم نواخت.

رسول خدا از این گفته به خشم آمد و گفت: «ما لهم و لعمّار؟ یدعوهم إلى الجنّه، و یدعونه إلى النار إنّ عمّارا جلده ما بین عینى و أنفى …»

ایشان را با عمّار چه کار؟ او آنان را به سوى بهشت دعوت مى‏کند و آنان او را به سوى آتش مى‏خوانند، عمّار پوست میان چشم و بینى من است …»

رسول خدا مسجد را با خشت بنا نهاد و چند ستون از چوب خرما برافراشتند، و سقف آن را با چوب خرما پوشانیدند و درگاه مسجد را با سنگ چیدند و چون به او گفته شد: کاش مسجد را وسعت مى‏دادى که مسلمانان بسیار شده‏اند، گفت: لا، عریش کعریش موسى. «نه، سایبانى چون سایبان موسى». پس از ساخته شدن مسجد اذان اسلامى به وسیله وحى مقرر گردید و وقت نمازها به وسیله اذان اعلام مى‏شد.

یعقوبى مى‏نویسد: در اول بلال اذان مى‏گفت و سپس «ابن أمّ مکتوم» هم اذان گفت و هر کدام از این دو نفر که سبقت مى‏گرفت اذان مى‏گفت و چون نماز به پا مى‏شد، یکى از آن دو اقامه مى‏گفت.

واقدى روایت کرده است که بلال پس از اذان گفتن، بر در خانه رسول خدا مى‏ایستاد و مى‏گفت: اى رسول خدا! نماز، حىّ على الصلوه، حىّ على الفلاح.

بقیّه مهاجران‏

ابن اسحاق مى‏گوید: مهاجران از پى رسول خدا مى‏رسیدند و دیگر کسى از مسلمانان در مکّه باقى نماند، مگر آنان که گرفتار و محبوس بودند و در میان مهاجران، چند خانواده بودند که دسته جمعى مهاجرت کردند و حتّى یک نفر هم از ایشان باقى نماند و در خانه‏هایشان بسته شد.

بنى مظعون، از طایفه بنى جمح؛ بنى جحش بن رئاب، از هم پیمانان بنى أمیه؛ بنى بکیر، از بنى سعد بن لیث، هم پیمانان بنى عدىّ بن کعب. و چون «فارعه» دختر «أبو سفیان» در خانه «أبو أحمد بن جحش» بود، پس از هجرت دسته جمعى «بنى جحش» أبو سفیان خانه‏شان را تصرّف کرد و فروخت و چون «عبد اللّه بن جحش» خبر یافت و نزد رسول خدا شکایت برد، چنین فرمود: «ألا ترضى یا عبد اللّه أن یعطیک اللّه بهادارا خیرا منها فى الجنّه»؟ اى عبد اللّه! مگر خوشنود نمى‏شوى که خدا به جاى خانه‏ات، خانه‏اى بهتر از آن در بهشت به تو عطا فرماید؟ گفت: چرا.

فرمود: «خانه بهشت را به تو مى‏دهند».

نوشته اند که: رسول خدا از خانه «أبو أیّوب أنصارى»، «زید بن حارثه» و «أبو رافع» را به مکّه فرستاد و دو شتر و پانصد درهم پول به آنها داد تا به مکّه رفتند، و دختران رسول خدا: «فاطمه» و «ام کلثوم» و نیز «سوده» دختر «زمعه» همسر رسول خدا را به مدینه آوردند، «رقیّه» دختر دیگر رسول خدا پیش از این با شوهر خود «عثمان» هجرت کرده بود، أمّا «زینب» دختر بزرگ رسول خدا را شوهرش «أبو العاص» که هنوز کافر بود، نزد خویش نگاه داشت و اجازه هجرت نداد. زید بن حارثه نیز همسر خویش «أمّ أیمن» و پسر خود «أسامه» را به مدینه آورد.

«عبد اللّه بن أبى بکر» نیز همراه ایشان، خانواده أبو بکر از جمله: «عایشه» را به مدینه آورد و آنها را در خانه «حارثه بن نعمان» منزل داد. چه أبو بکر نیز «عبد اللّه بن أریقط دیلى» را با دو یا سه شتر همراه زید و أبو رافع به مکّه فرستاد و به فرزند خود «عبد اللّه» نوشت که خانواده وى را به مدینه حرکت دهد، «طلحه بن عبید اللّه» نیز با همین عدّه به مدینه هجرت کرد.

یعقوبى مى‏نویسد: فاطمه دختر رسول خدا را علىّ بن أبى طالب از مکّه به مدینه آورد و دو ماه پس از آن رسول خدا، فاطمه را به علىّ تزویج کرد، با آنکه گروهى از مهاجران او را خواستگارى کرده بودند و چون فاطمه به عقد علىّ درآمد، به سخن آمدند.

پس رسول خدا گفت: ما أنا زوّجته و لکنّ اللّه زوّجه . «من فاطمه را به على تزویج نکردم، بلکه خدا او را به على تزویج کرد» .

به گفته طبرسى على بود که خانواده رسول خدا را از مکّه به مدینه آورد.

شیوع إسلام در مدینه‏

ابن اسحاق مى‏گوید: رسول خدا از ربیع الأوّل هجرت تا صفر سال آینده در مدینه اقامت داشت، تا مسجد و خانه‏هایش ساخته شد و أنصار همگى به دین اسلام درآمدند، و طایفه‏اى از طوایف أنصار باقى نماند مگر آنکه به دین اسلام درآمد، به جز طوایف:

خطمه، واقف، وائل و أمیّه، یعنى: قبیله أوس اللّه، طایفه‏اى از قبیله أوس که بر شرک خود باقى ماندند. پیش از این از ابن اسحاق نقل کردیم که اینان هم بعد از بدر و أحد و خندق همه به دین اسلام درآمدند.

سوره‏ هاى مدنى قرآن مجید

چنان که سابقا گفته‏ایم: در شماره سوره‏هاى مکّى و مدنىّ و در مکّى و مدنىّ بودن بعضى از سوره‏ها اختلاف است و در این جا هم روایت یعقوبى را ذکر مى‏کنیم و شماره هر سوره را در ترتیب فعلى قرآن بر آن مى‏افزاییم: سى و دو سوره از قرآن در مدینه بر رسول خدا نازل شد: نخست، وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ (۸۳). و سپس به ترتیب: سوره بقره (۲).

سوره أنفال (۸). سوره آل عمران (۳). حشر (۵۹). سوره أحزاب (۳۳). سوره نور (۲۴). ممتحنه (۶۰). إنّا فتحنا لک (۴۸). سوره نساء (۴). سوره حجّ (۲۲). سوره حدید (۵۷). سوره محمّد (۴۷). هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ (۷۶).

سوره طلاق (۶۵). سوره لم یکن (۹۸). سوره جمعه (۶۲). تنزیل سجده (۳۲). مؤمن (۴۰). إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ (۶۳). مجادله (۵۸). حجرات (۴۹).

تحریم (۶۶). تغابن (۶۴). صفّ (۶۱). مائده (۵). براءه (۹). إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ (۱۱۰). إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَهُ (۵۶). و العادیات (۱۰۰). معوّذ تین (۱۱۳- ۱۱۴) هر دو با هم.

آخرین قسمتى از قرآن که نازل شد این دو آیه بود: لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ. تا آخر سوره.

و به قولى دیگر: این آیه: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً .

و روایت صحیح و ثابت و روشن همین است و نزول این آیه روز نصب امیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب صلوات اللّه علیه در غدیر خم بوده است و به قولى: در آخر همه، این آیه نازل شد: وَ اتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَى اللَّهِ .

ابن عبّاس گوید: که هرگاه جبرئیل بر رسول خدا وحى فرود مى‏آورد، به او مى‏گفت: این آیه را در فلان جاى فلان سوره بگذار و چون وَ اتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَى اللَّهِ نازل شد گفت: آن را در سوره بقره بگذار.

قرار مسالمت آمیز مسلمانان و یهودیان مدینه‏

رسول خدا عهدنامه‏اى میان مهاجران و انصار از یک طرف و یهودیان مدینه از طرف دیگر نوشت و یهودیان را در دین و دارائى خویش آزاد گذاشت و شرائطى براى ایشان و بر ایشان قرار داد، موادّ عمده این پیمان که ابن اسحاق آن را نقل مى‏کند، بدین قرار است:

۱- مسلمانان و یهودیان مانند یک ملّت در مدینه زندگى خواهند کرد.

۲- مسلمانان و یهودیان در انجام مراسم دینى خود آزاد خواهند بود.

۳- در موقع پیش آمد جنگ، هر کدام از این دو دیگرى را در صورتى که متجاوز نباشد، علیه دشمن کمک خواهد داد.

۴- هرگاه مدینه مورد حمله و تاخت و تاز دشمن قرار گیرد، هر دو با هم در دفاع از آن تشریک مساعى خواهند کرد.

۵- قرارداد صلح با دشمن، با مشورت هر دو به انجام خواهد رسید.

۶- چون مدینه شهر مقدّسى است، از هر دو ناحیه مورد احترام، و هر نوع خونریزى در آن حرام خواهد بود.

۷- در موقع بروز اختلاف و نزاع، آخرین داور براى رفع اختلاف، شخص رسول خدا خواهد بود.

۸- امضاء کنندگان این پیمان با همدیگر به خیرخواهى و نیکوکارى رفتار خواهند کرد.

قرار برادرى میان مهاجر و أنصار

هشت ماه بعد از هجرت بود که رسول خدا میان مهاجر و انصار قرار برادرى نهاد که در راه حقّ، یکدیگر را یارى دهند و پس از مرگ، از یکدیگر ارث ببرند. اینان نود نفر یا صد نفر بودند، نیمى از مهاجران و نیمى از انصار که رسول خدا به آنان گفت:

تأخّوا فى اللّه، أخوین أخوین: «در راه خدا، دو نفر دو نفر با هم برادرى کنید».

سپس دست علىّ بن أبى طالب- علیه السلام- را گرفت و گفت: هذا أخى: «این است برادر من». حکم توارث به اخوّت با نزول آیه «أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ»*  بعد از جنگ بزرگ بدر منسوخ گردید .

دشمنى یهود و منافقین با رسول خدا و مسلمانان‏

دانشمندان یهود از روى حسد و کینه ورزى به دشمنى با رسول خدا برخاستند، و منافقان أوس و خزرج که بر شرک خود باقى بودند و از روى ناچارى و مصلحت اندیشى اظهار اسلام کرده بودند نیز راه آنان را در پیش گرفتند.

ابن اسحاق عدّه‏اى از یهودیان «بنى نضیر»، «بنى ثعلبه بن فطیون»، «بنى قینقاع»، «بنى قریظه»، «بنى زریق»، «بنى حارثه»، «بنى عمرو بن عوف» و «بنى النجّار» را نام مى‏برد که همگى از دانشمندان یهود بودند و براى محکوم کردن رسول خدا پرسشهائى مى‏کردند و در پاسخ آنان آیاتى از قرآن کریم نازل مى‏شد.

آنگاه داستان اسلام آوردن «عبد اللّه بن سلام» را که از دانشمندان یهود بود و قصّه اسلام و شهادت «مخیریق» را که نیز از دانشمندان یهود و بسیار ثروتمند بود و رسول خدا را وصىّ و صاحب اختیار اموال خود قرار داد، نقل مى‏کند.

سپس منافقان أوس و خزرج را که با یهودیان، در دشمنى با رسول خدا همکارى داشتند، و آنگاه منافقان خود یهود را نام مى‏برد و مى‏گوید:

اینان به مسجد رسول خدا مى‏آمدند و مسلمانان و دینشان را مسخره مى‏کردند تا روزى رسول خدا آنها را دید که نزدیک به هم نشسته‏اند و آهسته آهسته با هم سخن مى‏گویند، فرمود تا: از مسجد بیرونشان کنند، اصحاب رسول خدا بیدرنگ به پا خاستند، و منافقان را کشان کشان از مسجد بیرون راندند.

ابن اسحاق مى‏گوید: همین دانشمندان یهود و منافقان أوس و خزرج بودند که در حدود صد آیه از أول سوره بقره درباره ایشان نزول یافت و آنگاه به تفسیر و شأن نزول آنها مى‏پردازد. سپس درباره یهود و منافقان و دشمنى‏هاى ایشان با رسول خدا، و آیاتى که درباره ایشان نازل شده است به تفصیل سخن مى‏گوید.

در سال أوّل هجرت «عبد اللّه بن زبیر» نخستین نوزاد مهاجرین در مدینه و «نعمان بن بشیر» أنصارى نخستین نوزاد أنصار بعد از هجرت تولّد یافتند و در شوّال همین سال «أبو أمامه: أسعد بن زراره خزرجى» وفات یافت.

برگرفته از کتاب دانشنامه نبوی