سال دوم هجرت ۲

 

«سعد بن معاذ» گفت: اى رسول خدا! گویا به ما نظر دارى؟ گفت: آرى.

سعد گفت: ما به تو ایمان آورده‏ایم و تو را تصدیق کرده‏ایم و به حقّانیت آنچه آورده‏اى شهادت داده‏ایم و با تو پیمان بسته‏ایم که هر چه فرمائى بشنویم و اطاعت کنیم. به هر جا خواهى رهسپار شو که ما هم با تو همراهیم. به خدائى که تو را به حقّ فرستاده است: اگر ما را امر کنى که به این دریا بریزیم و خود پیشرو ما باشى، همه همراه تو به دریا خواهیم ریخت و یک مرد از ما عقب نشینى نخواهد کرد. و هیچ باکى نداریم که فردا با دشمن روبرو شویم، چه ما در جنگ شکیبا و در فداکارى راستگوئیم، باشد که خدا چشم تو را به دیدن جانبازى ما روشن کند، پس هم اکنون به نام خدا ما را رهسپار ساز. رسول خدا از گفتار سعد شادمان گشت و گفت: «بروید و خوشدل باشید که خدا یکى از دو دسته را به من وعده داده است به خدا قسم: هم اکنون گوئى به کشتارگاه مردان قریش مى‏نگرم».

سپس رسول خدا از منزل «ذفران» حرکت کرد و بعد از چند منزل دیگر نزدیک بدر فرود آمد و در همان شب أوّل، دو غلام از قریش به دست مسلمانان افتاد، و چون رسول خدا از ایشان پرسید که: قریش چند نفرند؟ و گفتند: نمى‏دانیم، پرسید که:

روزانه چند شتر مى‏کشند؟ گفتند: روزى نه شتر و روزى ده شتر.

پس رسول خدا گفت: باید میان نهصد و هزار باشند. سپس پرسید: از أشراف قریش که همراه ایشان است؟ گفتند: «عتبه بن ربیعه»، «شیبه بن ربیعه»، «أبو البخترىّ بن هشام»، «حکیم بن حزام»، «نوفل بن خویلد»، «حارث بن عامر بن نوفل»، «طعیمه بن عدىّ بن نوفل»، «نضر بن حارث»، «زمعه بن أسود»، «أبو جهل بن- هشام»، «أمیّه بن خلف»، «نبیه» و «منبّه»: پسران «حجّاج»، «سهیل بن عمرو» و «عمرو بن عبدودّ». پس رسول خدا رو به أصحاب خویش کرد و گفت: «هذه- مکّه قد ألقت إلیکم أفلاذ کبدها». این مکّه است که جگر گوشه‏هاى خویش را جلوى شما افکنده است».

أبو سفیان در نزدیکى بدر- «أبو سفیان» با بیم و هراس، در آبگاهى نزدیک بدر فرود آمد و از «مجدىّ بن عمرو جهنىّ» سؤال کرد که آیا در این حدود کسى را ندیدى؟ گفت: ناشناسى ندیدم، مگر دو سوار که نزدیک این پشته فرود آمدند و مشکى را آب کردند و رفتند. «أبو سفیان» به باراندازشان آمد، و از پشک شترانشان بر گرفت و آن را نرم کرد و چون هسته خرما در آن دید گفت: به خدا قسم که: اینها شتران «یثرب» بوده‏اند.

پس بیدرنگ نزد همراهان خویش بازگشت و راه کاروان تجارت تغییر داد و از طرف ساحل به جانب مکّه رهسپار شده و بدر را به طرف چپ رها کردند.

قریش در «جحفه»- چون قریش به منزل «جحفه» رسیدند، «جهیم بن صلت بن مخرمه بن مطّلب بن عبد مناف» در خواب دید که مردى که بر اسب نشسته و شترى همراه دارد، از راه رسید و گفت: «عتبه بن ربیعه» و «شیبه بن ربیعه» و «أبو الحکم بن هشام» و «أمیّه بن خلف» و فلان و فلان کشته شدند و مردانى را که از أشراف قریش در بدر کشته شده بودند، نام برد. و سپس حربه‏اى به گودى گلوى شتر خود فرو برد و او را به میان سپاه قریش فرستاد و خیمه‏اى از خیمه‏هاى سپاه باقى نماند مگر آنکه لختى از خون آن شتر به آن رسید.

چون خبر خواب «جهیم» به «أبو جهل» رسید، گفت: این پیغمبر دیگرى است که در «بنى عبد المطّلب» پیدا شده است، فردا اگر جنگى روى دهد، دانسته خواهد شد که کشته ‏ها از کدام دسته‏ اند.

پیام أبو سفیان به قریش- أبو سفیان، هنگامى که کاروان تجارت را از خطر گذراند و از این جهت آسوده خاطر شد، به قریش پیام داد که: منظور شما از این حرکت، حمایت از کاروان بازرگانى و حفظ اموالتان بود، اکنون که کاروان از خطر گذشته است، بهتر همان که به مکّه باز گردید.

«أبو جهل» گفت: هرگز باز نخواهیم گشت، تا در بدر [۱] فرود آئیم و سه روز آنجا بمانیم و گوشتخورى و میگسارى کنیم و کنیزان خواننده براى ما آوازه خوانى و نوازندگى کنند و عرب از این حرکت و جمعیّت ما باخبر شوند و براى همیشه از ما بترسند و حساب ببرند.

بازگشت بنى زهره از جحفه به مکّه- «أخنس بن شریق ثقفىّ» هم پیمان «بنى زهره» که نیز در «جحفه» بودند به «بنى زهره» گفت: خدا مالهاتان را نجات بخشید و «مخرمه بن نوفل زهرى» را به سلامت رها ساخت، شما هم که جز حفظ اموال و «مخرمه» منظورى نداشتید، اکنون بدنامى ترسیدن را به من واگذارید و باز- گردید، چه شما را بر خلاف گفتار «أبو جهل» نیازى به این حرکت بیجا نیست.

«بنى زهره» همگى از «جحفه» بازگشتند و حتّى یک نفر هم از ایشان در بدر شرکت نداشت از «بنى عدىّ بن کعب» هم کسى همراه قریش بیرون نیامده بود، و تنها همین دو طایفه از قریش بودند که کسى از ایشان در جنگ بدر شرکت نکرد.

بازگشت طالب بن أبى طالب از جحفه به مکّه- ابن اسحاق مى‏نویسد که میان «طالب بن أبى طالب» که همراه قریش بیرون آمده بود و بعضى از قریش گفتگوئى در گرفت و آنها به «طالب» گفتند: به خدا قسم: ما مى‏دانیم که شما بنى هاشم، هر چند که با ما همراه باشید، هوا خواه محمّد هستید، پس «طالب» با کسانى که بر مى‏گشتند به مکّه بازگشت.

مطعمین قریش- توانگران قریش را که هر کدام در یک روز نه یا ده شتر براى سپاهیان مى‏کشتند، بعضى از مورّخان به این ترتیب نوشته‏اند:

أبو جهل بن هشام در «مرّ الظهران» ده شتر، صفوان بن أمیّه در «عسفان» نه شتر، سهیل بن عمرو در «قدید» ده شتر، شیبه بن ربیعه در «مناه» نه شتر، عتبه بن ربیعه در «جحفه» ده شتر، سپس منبّه و نبیه: پسران «حجّاج» ده شتر، عبّاس بن عبد المطّلب ده شتر، حارث بن عامر بن نوفل نه شتر، أبو البخترى در بدر ده شتر و مقیس بن صبابه سهمى در بدر نه شتر.

ابن اسحاق: طعیمه بن عدىّ بن نوفل، حکیم بن حزام بن خویلد، نضر بن حارث بن کلده و أمیّه بن خلف را نیز از مطعمین قریش مى‏شمارد.

فرود آمدن قریش در مقابل مسلمین‏

قریش همچنان با عدّه و عدّه‏اى که داشتند به طرف بدر پیش مى‏آمدند، تا در «عدوه قصوى» یعنى آن کناره وادى «یلیل» که دورتر از مدینه بود، در پشت تپه «عقنقل» فرود آمدند و چاه‏هاى بدر در «عدوه دنیا» یعنى: آن طرف وادى که نزدیکتر به مدینه بود، قرار داشت. در همان شب بارانى رسید که زمین شنزار غیر قابل رفت و آمد را براى مسلمانان محکم ساخت و زمین زیر پاى قریش را از بسیارى آب باران غیر قابل عبور ساخت و در نتیجه رسول خدا پیشدستى کرد و در کنار نزدیکترین چاه بدر فرود آمد، «حباب بن منذر بن جموح» گفت: اى رسول خدا! آیا خدا فرموده است که:

در اینجا منزل کنیم و پیش و پس نرویم، یا از نظر تدبیر جنگ هر جا که شایسته باشد مى‏توان فرود آمد؟

رسول خدا گفت: نه امرى در کار نیست، باید طبق تدبیر و سیاست جنگ رفتار کرد، حباب گفت: اگر چنین است اینجا جاى مناسبى نیست، بفرماى تا: سپاه اسلامى پیش روند و در کنار نزدیکترین چاه به دشمن فرود آئیم و آنگاه چاه‏هاى دیگر را از بین‏

ببریم و بر سر چاهى که فرود آمده‏ایم حوضى بسازیم و پر از آب کنیم و سپس با دشمن بجنگیم، و دستشان را از آب کوتاه کنیم.

رسول خدا پیشنهاد وى را پذیرفت و دستور داد تا: سپاهیان اسلامى در کنار نزدیکترین چاه به دشمن فرود آمدند و آنگاه فرمود تا: دیگر چاه‏ها را انباشتند و بر سر همان یک چاه حوضى ساخته، پر از آب کردند.

اما به تصریح ابن اسحاق: هنگامى که قریش نزدیک آمدند و خواستند از حوض مسلمانان آب بنوشند، رسول خدا فرمود: از ایشان جلوگیرى نکنید.

سایبان رسول خدا- «سعد بن معاذ» به رسول خدا عرض کرد: اجازه فرما تا:

سایبانى براى شما بنا کنیم، تا اگر خدا ما را سرافراز کرد و در این جنگ بر دشمن ظفر یافتیم.

مراد ما حاصل باشد و اگر شکستى پیش آمد، سوار شوى و به مدینه، نزد أنصار روى، چه آنان که با تو همراهى نکرده‏اند در دوستى تو کمتر از ما نیستند و اگر مى‏دانستند که جنگى در کار است، از همراهى با ما دریغ نمى‏داشتند. البتّه آنان هم از تو حمایت و خیرخواهى خواهند کرد و در راه تو به جهاد خواهند پرداخت. رسول خدا درباره «سعد» دعاى خیر کرد و سایبانى براى رسول خدا ساخته شد.

روز جنگ و آمادگى قریش‏

بامداد روز جنگ، مردان قریش از پشت تپه «عقنقل» بر آمده و در مقابل مسلمین آماده جنگ مى‏شدند که رسول خدا گفت: «اللّهمّ هذه قریش قد أقبلت بخیلائها و فخرها، تحادّک و تکذّب رسولک. اللّهمّ فنصرک الذى وعدتّنى. اللّهمّ أحنهم الغداه». «خدایا! این قبیله قریش است که با ناز و تبختر خویش روى آورده است و با تو دشمنى مى‏کند و پیغمبرت را دروغگو مى‏شمارد. خدایا! خواستار نصرتى هستم که خود وعده کرده‏اى، خدایا! در همین صبح امروز نابودشان ساز».

پرچمداران قریش‏

مقریزى مى‏نویسد: قریش سه پرچم داشتند: پرچمى به دست «أبو عزیز بن- عمیر» (برادر مصعب بن عمیر)، پرچمى به دست «نضر بن حارث»، پرچمى با «طلحه بن أبى طلحه».

صف آرائى رسول خدا (ص)

رسول خدا خود چوبى به دست داشت و صف‏هاى سپاهیان اسلامى را منظّم مى‏ساخت که «سوّاد بن غزیّه» (حلیف بنى عدىّ بن نجّار) را از صف جلوتر دید، و چوب را به شکم وى زد و فرمود: در صف، راست بایست اى «سوّاد»! «سوّاد» گفت: اى رسول خدا! مرا به درد آوردى با آن که خدا ترا به حقّ و عدالت فرستاده است، پس مرا اذن قصاص ده.

رسول خدا شکم خود را برهنه ساخت و گفت: بیا قصاص کن: «سوّاد» شکم رسول خدا را بوسید. رسول خدا گفت: چرا این طور کردى؟ گفت: اى رسول خدا! می‏بینى که چه پیش آمده است، خواستم در آخرین ساعتى که با تو هستم بدنت را بوسیده باشم. پس رسول خدا درباره وى دعاى خیر کرد.

رسول خدا پس از منظّم ساختن صفوف سپاهیان خویش، خطبه‏اى ایراد کرد که متن آن را مورّخان نقل کرده‏اند  و سپس به سوى سایبان خود رفت و نزد پروردگار به دعا و انابه پرداخت و مى‏گفت: خدایا! اگر امروز این گروه کشته شوند، دیگر پرستش نخواهى شد.

صلحجویان قریش‏

۱- عمیر بن وهب جمحى، که قریش او را براى بازدید لشکر اسلام فرستاده و به او گفته بودند: اصحاب محمّد را برآورد کن، او اسب خویش را پیرامون سپاه اسلامى بتاخت و سپس نزد قریش بازگشت و گفت: سیصد مرد، اندکى بیش یا کم‏اند، لیکن بگذارید تا نیک بنگرم، مبادا ایشان را کمین یا کمکى باشد و چون اطراف وادى را بررسى کرد و کسى را ندید، نزدشان بازگشت و گفت: کسى را ندیدم، لیکن اى گروه قریش! شترانى دیدم که بارشان مرگ است، شتران آبکش یثرب، مرگ حتمى بار دارند، سپاهى دیدم که جز شمشیرهاى خود، وسیله دفاعى و پناهى ندارند. به خدا قسم: تصوّر نمى‏کنم مردى از ایشان بى‏آنکه مردى از شما را بکشد، کشته شود و هر گاه شماره خود از مردان شما بکشند، دیگر زندگى را چه خیرى خواهد بود؟ اکنون ببینید نظر شما چیست؟

۲- حکیم بن حزام، که نزد «عتبه» آمد و گفت: أى ابو الولید! تو سرور و بزرگ قریشى، حرف تو را مى‏شنوند، مى‏خواهى که نام نیکت تا آخر روزگار در میان قریش بماند؟ گفت: چه باید کرد؟ گفت: امر دیه «عمرو بن حضرمى» را در عهده- گیر، تا آتش جنگ خاموش گردد. «عتبه» گفت: پذیرفتم و دیه حلیف خود را در عهده گرفتم، «أبو جهل» را ببین که جز از فتنه‏انگیزى وى بیم ندارم.

۳- عتبه بن ربیعه که در بامداد روز بدر، رسول خدا درباره وى گفت: اگر در کسى از اینان خیرى باشد، نزد صاحب شتر سرخ مو است و اگر از وى اطاعت کنند، سعادتمند مى‏شوند. او پس از پیشنهاد «حکیم بن حزام» برخاست و سخنرانى کرد و چنین گفت: اى گروه قریش! شما از جنگ با محمّد و یارانش طرفى نمى‏بندید، به خدا قسم که: اگر بر ایشان ظفر هم بیابید، بیش از آن نخواهد بود که پیوسته هر کدام از شما به کسى خواهد نگریست که عموزاده یا خاله زاده و یا مردى از خویشانش را کشته است،

پس بیائید و باز گردید و محمّد را با سایر عرب واگذارید، اگر او را از میان برداشتند، به مقصود خود رسیده‏اید و اگر هم پیروز شد شما را خواهد یافت در حالى که با او جنگ نکرده‏اید.

آتش افروزان جنگ‏

۱- أبو جهل که پس از آمدن «حکیم بن حزام» و رسانیدن پیام «عتبه» گفت:

به خدا قسم: شش «عتبه» از دیدن محمّد و یارانش باد کرده است ، نه به خدا قسم باز نمى‏گردیم تا خدا میان ما و محمّد حکم کند، «عتبه» هم نظرش غیر از آن است که اظهار مى‏کند، او چون دیده است که پسرش با محمّد و یارانش همراه است، از کشته شدن وى بیم دارد.

۲- «عامر بن حضرمى» برادر «عمرو بن حضرمى» که به إغواى «أبو جهل» در میان سپاه قریش برخاست و داد زد: واعمراه! واعمراه! تا مردم به جوش آمدند و جنگ به راه افتاد.

آغاز خونریزى‏

أسود بن عبد الأسد مخزومى، که مردى بدخو و گستاخ بود گفت: با خدا عهد مى‏کنم که از حوض مسلمانان آب بنوشم، یا آن را ویران کنم و یا هم جان بر سر این کار نهم.

حمزه بن عبد المطّلب در مقابل وى بیرون شد و با شمشیر خود پاى او را از نصف ساق در نزدیکى حوض بیانداخت. أسود به پشت بیافتاد و براى آنکه قسم خورده‏ بود، همچنان مى‏خزید تا به درون حوض درافتاد و «حمزه» در همان حوض او را بکشت.

جنگ تن به تن‏

«عتبه بن ربیعه» و برادرش: «شیبه» و پسرش: «ولید بن عتبه» از لشکر قریش پیش تاختند و از مسلمین هماورد خواستند. سه تن از جوانان أنصار: «عوف» و «معوّذ»:

پسران «حارث» و «عبد اللّه بن رواحه» به نبرد آمدند. اما همین که خود را معرّفى کردند، جنگجویان قریش گفتند: ما با شما نمى‏جنگیم، سپس فریاد بر آوردند: اى محمّد! همتایان ما از قریش را به جنگ با ما بفرست.

رسول خدا گفت: اى «عبیده بن حارث»! برخیز، اى «حمزه»! برخیز، اى «علىّ»! برخیز. این سه نفر در مقابل آن سه نفر آمدند و چون خود را معرّفى کردند، «عتبه» و همراهانش گفتند: آرى شما همتایانى بزرگوارید.

«عبیده» با «عتبه» و «حمزه» با «شیبه» و «علىّ» با «ولید» در افتادند، «حمزه» بیدرنگ شیبه را بکشت، «علىّ» هم بیدرنگ «ولید» را از پاى درآورد، اما «عبیده» و «عتبه» هر دو با شمشیر یکدیگر از پاى درآمدند، «حمزه» و «علىّ» بر «عتبه» تاختند و کار او را تمام کردند، آنگاه «عبیده» را برداشته نزد رسول- خدا آوردند.

جنگ مغلوبه‏

پس از نبردى که میان شش تن از پیشتازان قریش روى داد، دو سپاه به جان هم افتادند و در این گیر و دار «مهجع» نخستین شهید بدر و سپس «حارثه بن سراقه»

(از بنى عدىّ بن نجّار) که از حوض آب مى‏خورد، با تیر دشمن به شهادت رسیدند.

پس رسول خدا از زیر سایبان بیرون آمد و مسلمین را به جهاد تشویق کرد و مى‏گفت: به خدائى که جان محمّد در دست اوست: هر مردى که امروز با اینان نبرد کند، و حمله کند و نگریزد و با شکیبائى در راه خدا به شهادت رسد، خدا او را در بهشت داخل کند.

عمیر بن حمام (از بنى سلمه) که چند خرما به دست داشت و مى‏خورد، گفت:

به به، راستى میان من و بهشت همان مانده است که اینان مرا بکشند؟ سپس خرماها را از دست خویش انداخت و شمشیر خود را گرفت و جنگید تا به شهادت رسید.

عوف بن حارث (عوف بن عفراء) به رسول خدا گفت: اى رسول خدا! چه کارى است که خدا را از بنده‏اش به خنده مى‏آورد؟ گفت: دست برهنه‏اش را در میان دشمن فرو بردن. پس «عوف» زرهى را که بر تن داشت درآورد و انداخت و شمشیر خود را گرفت و جنگید تا به شهادت رسید.

ابن اسحاق مى‏نویسد: در گیرودار جنگ، «أبو جهل بن هشام» دعا کرد و گفت:

خدایا! از ما دو گروه آنکه را بیشتر قطع رحم مى‏کند و سخنى ناشناخته‏تر مى‏گوید، امروز نابود ساز. و همین دعایش مستجاب شد. آنگاه رسول خدا مشتى ریگ برداشت و رو به قریش داشت و گفت: زشت باد روها، خدایا دلهاشان را بترسان و پاهاشان را بلرزان و آنگاه آن را به سوى قریش پاشاند و یاران خود را فرمود تا: سخت حمله کنند. در این موقع شکست دشمن آشکار گشت و گردنکشان قریش کشته و یا اسیر شدند.

وضع رسول خدا در جنگ بدر

ابن اسحاق و واقدى- چنان که گفته شد- مى‏نویسند که: رسول خدا در زیر سایبان بسر مى‏برد و «سعد بن معاذ» با چند نفر از انصار، بر در سایبان به نگهبانى رسول خدا ایستاده بودند.

امّا روایتى که در مسند أحمد  و طبقات از علىّ- علیه السلام- نقل شده بر خلاف این است، علىّ- علیه السلام- مى‏گوید: چون روز بدر فرا رسید، رسول خدا پیشاپیش ما قرار داشت و هیچ کدام از ما از او نزدیکتر به دشمن نبودیم و از همه بیشتر در جنگ تلاش مى‏کرد.

در نهج البلاغه نیز همین مطلب از امیر المؤمنین (ع) نقل شده است: کنّا إذا احمرّ البأس اتّقینا برسول اللّه- صلى اللّه علیه و آله- فلم یکن أحد منّا أقرب إلى العدوّ منه. یعنى: هر گاه کار جنگ به سختى مى‏کشید، ما به رسول خدا پناه مى‏بردیم و هیچ کس از ما به دشمن نزدیکتر از او نبود .

آیات مربوط به غزوه «بدر کبرى»: سوره آل عمران ۱۲- ۱۳، ۱۲۳- ۱۲۷٫ سوره نساء ۷۷- ۷۸٫ أنفال ۱- ۱۹، ۳۶- ۵۱، ۶۷- ۷۱٫ حجّ ۱۹٫ آیات ۱۲۴- ۱۲۷٫ سوره آل عمران در نزول فرشتگان براى نصرت مؤمنین و آیات ۹- ۱۲ سوره أنفال نیز در نزول فرشتگان و کشته شدن کافران به دست ایشان صریح است . به گفته ابن اسحاق: تمام سوره أنفال پس از غزوه «بدر کبرى» نازل گردیده است.

دستور خاصّ‏

روز بدر رسول خدا به أصحاب خود فرمود: مى‏دانم که مردانى از «بنى هاشم» و دیگران را بدون آنکه به جنگ با ما علاقه‏مند باشند به اکراه بیرون آورده‏اند، پس هر کسى از شما با یکى از «بنى هاشم» برخورد کند او را نکشد، و هر کس «أبو البخترى- بن هشام» را ببیند او را نکشد، و هر کس «عبّاس» عموى رسول خدا را ببیند او را نکشد، اما به تفصیلى که در کتب تاریخ نوشته‏اند، أبو البخترى: عاص بن هشام، در اثر طرفدارى و حمایت از همسفر خود، جناده بن ملیحه، به دست مجذّر بن ذیاد- بلوى کشته شد.

بلال حبشىّ و أمیّه بن خلف: عبد الرحمن بن عوف مى‏گوید: «أمیّه بن خلف» در مکّه با من دوستى داشت و پس از آنکه نام جاهلى من که «عبد عمرو» بود به نام اسلامى «عبد الرحمان» تغییر یافت، هر گاه مرا در مکّه مى‏دید مى‏گفت: اى «عبد عمرو» نامى را که پدر و مادرت تو را به آن نامیده بودند، رها کردى؟ میگفتم:

آرى. مى‏گفت: من که «رحمان» را نمى‏شناسم، تو را به نامى که نمى‏شناسم نخواهم خواند، و تو هم به نام اول پاسخ نمى‏دهى، پس میان من و خود چیزى قرار ده، تا تو را به همان صدا کنم. گفتم: اى أبو على هر چه مى‏خواهى خود معیّن کن. گفت: «عبد الاله» خوب است؟ گفتم: آرى. سپس مرا «عبد الاله» مى‏خواند تا روز بدر فرا رسید و او را دیدم ایستاده و دست پسرش  «على» را گرفته است، من هم چند زره را از تن چند نفر در آورده بودم و براى خودم مى‏بردم، چون مرا دید گفت: اى «عبد عمرو»! چون پاسخ ندادم، گفت: اى «عبد الاله»! گفتم: چه مى‏گوئى؟ گفت: مى‏شود مرا اسیر بگیرى که براى تو از این چند زره بهتر خواهد بود؟ گفتم: آرى به خدا قسم، پس آن چند زره را انداختم و دست او و پسرش را گرفتم، و او مى‏گفت: راستى وضع امروز بى‏سابقه است، مگر نیازى به شیر ندارید؟ یعنى: با اسیر کردن من چند شتر شیرده به دست مى‏آورید.

«عبد الرحمن» مى‏گوید: در همین حال که من در میان «أمیّه» و پسرش «على» بودم و دست آن دو را گرفته بودم، از من پرسید: اى «عبد الاله»! در میان شما که بود که خود را با پر شتر مرغى در سینه‏اش نشاندار ساخته بود؟ گفتم: «حمزه بن عبد المطّلب» گفت: همو بود که این بلاها را بر سر ما آورد.

عبد الرحمن گفت: به خدا قسم: آن دو را مى‏بردم که «بلال»، «أمیّه» را همراه من دید و همین «أمیّه» بود که در مکّه «بلال» را شکنجه مى‏داد تا اسلام را رها کند، و او را در گرماى روز، روى ریگ‏هاى داغ مکّه به پشت مى‏خواباند و دستور مى‏داد تا سنگى بزرگ، روى سینه وى مى‏نهادند و آنگاه به او می‏گفت: از این شکنجه خلاصى ندارى، مگر این که دین محمّد را ترک کنى. اما «بلال» همچنان مى‏گفت: خدا یکى است، خدا یکى است.

هنگامى که «بلال»، «أمیّه» را دید، فریاد کشید: سرمایه کفر «أمیّه بن خلف» است، نجات نیابم اگر او نجات پیدا کند. گفتم: اى «بلال» با اسیر من؟ گفت: نجات نیابم اگر او نجات یابد. سپس فریاد زد: اى یاوران خدا! سرمایه کفر «أمیّه بن خلف» است، نجات نیابم اگر او نجات یابد.

پس اطراف ما را چون حلقه‏اى گرفتند و من از وى دفاع مى‏کردم. مردى شمشیر کشید و پسرش را از پاى درآورد، «أمیّه» چنان فریادى کشید که هرگز نشنیده بودم، پس گفتم: به فکر خویش باش اگر چه بیفایده است و از من هم کارى ساخته نیست، پس «أمیّه» و «بلال» را با شمشیرهاى خود پاره پاره کردند. خدا «بلال» را رحمت کند که چند زره من هم از دست رفت و اسیر مرا هم کشت.

معاذ بن عمرو و أبو جهل‏

«معاذ بن عمرو بن جموح» (از بنى سلمه) مى‏گوید: در حالى که پیرامون «أبو جهل» را سخت گرفته بودند، شنیدم که: مى‏گفتند: کسى نمى‏تواند امروز بر «أبو الحکم» دست یابد، پس همّت خود را بر آن داشتم که بر وى حمله برم و چون فرصتى به دست آمد، بر او تاختم و ضربتى بر وى نواختم، که پایش از نصف ساق چون هسته‏اى که از زیر سنگ مى‏پرد، از زیر شمشیر من پرید، در همین حال پسرش «عکرمه» شمشیرى بر بازوى من نواخت و دست مرا پراند، چنان که با پوستى به پهلوى من آویخته شد، اما گرفتارى جنگ مرا مجال نمى‏داد که به فکر آن باشم و تا آخر روز همچنان جنگ مى‏کردم و آن را پشت سر خود میکشیدم و آخر کار که مرا آزار مى‏داد پا روى آن نهاده و خود را کشیدم تا پاره شد و افتاد.

ابن هشام میگوید: معاذ تا دوران خلافت عثمان زنده بود.

«أبو جهل» همچنان افتاده بود که «معوّذ بن عفراء» رسید و با ضربتى کار او را ساخت و سپس خود جنگ کرد تا به شهادت رسید و آنگاه که کار جنگ بدر به انجام رسید، رسول خدا فرمود تا: «أبو جهل» را در میان کشته‏ها جستجو کنند و فرمود: اگر او را نشناختید، به اثر زخمى که در زانوى او است بنگرید، چه روزى من و او که دو کودک بودیم در خانه «عبد اللّه بن جدعان» بر سر سفره او به هم فشار آوردیم و بر اثر فشار من که اندکى از او بزرگتر بودم بر دو زانوى خویش بیافتاد و یکى از دو زانویش خراشى برداشت که هنوز اثر زخم آن باقى است.

«عبد اللّه بن مسعود» مى‏گوید: من در جستجوى أبو جهل برآمدم، او را یافتم و شناختم و پا روى گردن وى نهادم، همین «أبو جهل» بود که روزى در مکّه مرا دستگیر ساخته و آزار داده و کتک زده بود، پس به وى گفتم: اى دشمن خدا! آیا خدا ترا خوار ساخت؟ گفت: چه شده است که خوار باشم؟! از این مردى که میکشید بزرگتر کیست؟

بگو: کدام دسته پیروز شده‏اند؟ گفتم: خدا و پیامبرش.

به روایتى: «أبو جهل» گفت: اى مردک گوسفند چران! مقامى بس بلند و ارجمند را اشغال کرده‏اى.

«عبد اللّه» مى‏گوید: سر او را بریدم و نزد رسول خدا آوردم و گفتم: اى رسول‏

خدا! این سر دشمن خدا «ابو جهل» است. رسول خدا گفت: راستى تو را به خدائى قسم که جز او معبودى نیست؟ گفتم: آرى به خدائى قسم که جز او معبودى نیست. آنگاه سر وى را پیش پاى رسول خدا انداختم، پس خدا را ستایش کرد.

ابن اسحاق مى‏نویسد: «عکّاشه بن محصن بن حرثان أسدى» (حلیف بنى- عبد شمس بن عبد مناف) روز بدر همچنان مى‏جنگید تا شمشیرش درهم شکست، پس نزد رسول خدا آمد و رسول خدا چوب خشکى را به او داد و گفت: اى «عکّاشه» با همین جنگ کن، پس آن را گرفت و تکانى داد و به صورت شمشیرى بلند و محکم و صیقلى درآمد و تا پایان جنگ که خدا مسلمانان را فاتح ساخت با همان شمشیر مى‏جنگید، و آن را «عون» مى‏گفتند. «عکّاشه» نیز در جنگ‏هاى دیگر همراه رسول خدا با آن جنگ مى‏کرد، تا در جنگ با مرتدّان به دست «طلیحه بن خویلد أسدى» به شهادت رسید.

کشتگان قریش در چاه بدر

به فرموده رسول خدا: کشته‏هاى دشمن را در چاه بدر افکندند، مگر «أمیّه بن خلف» که در همانجا که بود، او را زیر خاک و سنگ کردند.

رسول خدا بر سر چاه بدر ایستاد و گفت: اى به چاه افتادگان! اى «عتبه- بن ربیعه»! و اى «شیبه بن ربیعه»! و اى «أمیّه بن خلف»! و اى «أبو جهل بن هشام»!- تا همه آنها را که در چاه بودند نام برد و بر شمرد- بدخویشانى براى پیامبر خود بودید، مردم مرا راستگو دانستند و شما دروغگو، مردم مرا پناه دادند و شما مرا بیرون کردید، مردم مرا یارى کردند و شما به جنگ من برخاستید، سپس گفت:

آیا آنچه را پروردگار به شما وعده داده بود حقّ یافتید؟ من آنچه را پروردگارم به من وعده داده بود حق یافتم. کسانى از صحابه گفتند: اى رسول خدا! آیا با لاشه‏هاى مردگان سخن مى‏گوئى؟! فرمود: شما گفتار مرا از ایشان شنواتر نیستید، لیکن ایشان نمى‏توانند پاسخ دهند. آنچه را گفتم شنیدند و دانسته‏اند که وعده پروردگارشان حق است.

«حسّان بن ثابت» در قصیده‏اى که راجع به غزوه بدر گفته است، چنین مى‏گوید:

  ینادیهم رسول اللّه لمّا             قذفناهم کباکب فى القلیب‏

             ألم تجدوا کلامى کان حقّا             و أمر اللّه یأخذ بالقلوب‏

             فما نطقوا، و لو نطقوا لقالوا             صدقت و کنت ذارأى مصیب

مسلمانان دوزخى‏

جوانانى از قریش موقعى که رسول خدا در مکّه بود به دین اسلام درآمدند، امّا پس از هجرت رسول خدا در اثر حبس و شکنجه پدران و خویشان خود، توفیق هجرت نیافتند و از دین اسلام بازگشتند و همراه قریش به جنگ بدر آمدند و روز بدر کشته شدند و درباره ایشان آیه‏اى نازل شد که مضمون آن این است: «کسانى که در حال ستمکارى بر خویش، فرشتگان جانشان را گرفتند، بدانها گفتند: شما را چه مى‏شد؟

گفتند: ما در سرزمین (مکّه) زبون و بیچاره بودیم. فرشتگان گفتند: مگر زمین خدا وسعت نداشت، تا در آن هجرت کنید؟ اینان جایشان دوزخ است و چه بد سرانجامى است» .

نام این جوانان را ابن اسحاق چنین مى‏نویسد:

حارث بن زمعه بن أسود بن مطّلب بن أسد (از بنى أسد بن عبد العزّى بن- قصىّ).

أبو قیس بن فاکه بن مغیره بن عبد اللّه بن عمر بن مخزوم (از بنى مخزوم- بن یقظه بن مرّه).

علىّ بن أمیّه بن خلف بن وهب بن حذافه بن جمح (از بنى جمح بن عمرو بن هصیص بن کعب).

عاص بن منبّه بن حجّاج بن عامر بن حذیفه بن سعد بن سهم (از بنى سهم بن عمرو بن هصیص).

غنیمتها و اسیران بدر

پس از آن که غنیمت‏هاى جنگ بدر به فرموده رسول خدا جمع آورى شد، در کیفیّت تقسیم آن اختلافى پیش آمد: دسته‏اى مى‏گفتند: غنیمت‏ها را ما گرفته و آورده‏ایم و باید در میان ما قسمت شود. دسته دیگرى مى‏گفتند: ما بودیم که با دشمن نبرد مى‏کردیم و در تعقیبشان بودیم، تا شما توانستید این غنیمت‏ها را جمع آورى کنید.

نگهبانان رسول خدا مى‏گفتند که: به خدا قسم: شما از ما سزاوارتر به قسمت بردن از غنیمت نیستید، چه ما هم مى‏خواستیم با دشمن بجنگیم و نیز مى‏توانستیم غنیمت‏هائى جمع آورى کنیم، لیکن از ترس این که مبادا دشمن نیرنگى به کار برد و خطرى به رسول خدا متوجّه شود، از این و آن صرفنظر کردیم. پس رسول خدا «عبد اللّه بن کعب مازنى» (از بنى النجّار) را بر غنیمت‏ها گماشت، تا در منزل «سیر» آنها را بر همه سپاهیان اسلامى قسمت فرمود: براى هر مرد یک سهم و براى هر اسب از دو اسبى که داشتند دو سهم، و هشت نفر نیز که در جنگ حاضر نبودند براى هر یک سهمى از غنیمت قرار داد:

۱- عثمان بن عفّان، که در اثر بیمارى همسرش: «رقیّه» دختر رسول خدا نتوانست در جنگ شرکت کند.

۲- طلحه بن عبید اللّه تیمى.

۳- سعید بن زید بن عمرو بن نفیل عدوى، رسول خدا این دو نفر را براى جستجوى از کاروان قریش فرستاده بود و پس از پایان یافتن مراجعت کردند.

۴- حارث بن صمّه (از بنى مالک بن نجّار).

۵- خوّات بن جبیر (از بنى مالک بن أوس)، این دو نفر ناچار از منزل «روحاء» بازگشتند.

۶- حارث بن حاطب أنصارى، که در میان «بنى عمرو بن عوف» مأمور کارى شده بود.

۷- عاصم بن عدىّ أنصارى، جانشین رسول خدا در «قباء» و مردم «عالیه».

۸- أبو لبابه: بشیر بن عبد المنذر أوسى جانشین رسول خدا در مدینه.

مژده فتح در مدینه‏

رسول خدا- صلّى اللّه علیه و آله- «عبد اللّه بن رواحه» و «زید بن حارثه» را با مژده فتح نزد مردم مدینه فرستاد. «أسامه بن زید» مى‏گوید: خبر رسیدن «زید بن حارثه» هنگامى به ما رسید که از دفن «رقیّه» دختر رسول خدا فارغ شده بودیم. در این موقع نزد وى آمدم و دیدم که در نمازگاه ایستاده و مردم پیرامون وى را فرا گرفته‏اند و مى‏گوید:

«عتبه بن ربیعه»، «شیبه بن ربیعه»، «أبو جهل بن هشام»، «زمعه بن أسود»، «أبو البخترىّ: عاص بن هشام»، «أمیّه بن خلف»، «نبیه» و «منبّه»: پسران «حجّاج کشته شدند. گفتم: پدرجان! راست مى‏گوئى؟ گفت: آرى- به خدا- پسرم!

در منزل صفراء- رسول خدا در منزل «صفراء» فرمود تا: «علىّ بن أبى طالب»

– علیه السلام- «نضر بن حارث بن کلده بن علقمه بن عبد مناف بن عبد الدار» را گردن زد.

در منزل عرق الظبیه – در این منزل رسول خدا فرمود تا: «علىّ بن أبى طالب» یا «عاصم بن ثابت بن أبى الأقلح»، «عقبه بن أبى معیط» را گردن زد.

اسیران قریش در مدینه‏

رسول خدا اسیران قریش را در میان أصحاب خود پراکنده ساخت و فرمود:

با اسیران به نیکى رفتار کنید. یکى از اسیران: «أبو عزیز بن عمیر» برادر «مصعب بن- عمیر» بود که مى‏گوید: مردى از أنصار مرا اسیر گرفت که برادرم «مصعب» بر ما گذشت و به آن أنصارى گفت: دست از این اسیر برمدار که مادرى توانگر دارد، و شاید او را باز خرد. پس گفتم: اى برادر! سفارشت درباره من همین است؟ مصعب گفت: برادر من این مرد أنصارى است نه تو. «أبو عزیز» مى‏گوید: من در میان طایفه‏اى از أنصار بودم و چون خوراک روز یا شب خود را مى‏آوردند، نان خود را به من مى‏دادند و خود به خرما قناعت مى‏کردند. و حتى اگر به علّت شرم نان خود را پس مى‏دادم، باز به من برمى‏گرداندند و دست به آن نمى‏زدند. ابن هشام مى‏نویسد: مادرش چهار هزار درهم فرستاد و او را آزاد کرد.

مکّه در عزاى جگر گوشه‏ هاى خود

نخستین کسى که خبر شکست قریش را به مکّه آورد، «حیسمان بن عبد اللّه- خزاعى» بود، گفتند: چه خبر دارى؟ گفت: «عتبه بن ربیعه»، «شیبه بن ربیعه»، «أبو الحکم بن هشام»، «أمیّه بن خلف»، «زمعه بن أسود»، «نبیه» و «منبّه»:

پسران «حجّاج» و «أبو البخترىّ بن هشام» کشته شدند و چون أشراف قریش را

بر مى‏شمرد، «صفوان بن أمیّه» گفت: شما را به خدا قسم: اگر عقل دارد از او درباره من سؤال کنید. از او پرسیدند: «صفوان بن أمیّه» چطور شد؟ گفت: خودش همین است که در حجر نشسته است، امّا- به خدا قسم- پدر و برادرش را دیدم که کشته شدند.

اندوه فراوان أبو لهب را می‏کشد

أبو رافع آزاد شده رسول خدا مى‏گوید: غلام «عبّاس بن عبد المطّلب» بودم، و اسلام به خانه ما راه یافته بود و «عبّاس» و «أمّ الفضل» و من اسلام آورده بودیم، امّا «عبّاس» که ثروتى فراوان داشت و بیشتر ثروتش در دست مردم پراکنده بود، از مخالفت با قریش و اظهار ایمان خود بیم داشت. «أبو لهب» هم که خود براى جنگ بیرون نرفته بود، «عاص بن هشام بن مغیره» را به جاى خود فرستاده بود، پس چون مژده فتح بدر به ما رسید، شادمان گشتیم و در خود قدرتى و نیروئى یافتیم، امّا دشمن خدا «أبو لهب» رسوا گشت و از پاى درآمد، من در «حجره زمزم» تیر تراشى مى‏کردم و «أمّ الفضل» هم در کنار من نشسته بود و از خبرى که به ما رسیده بود شادمان بودیم که «أبو لهب» با تکبّر رسید و در کنار خیمه پشت به پشت من نشست، در همین موقع مردم گفتند: «أبو سفیان بن حارث بن عبد المطّلب» رسید، «أبو لهب» به او گفت: نزدیک آى که خبر صحیح را تو دارى. «أبو سفیان» نشست و مردم بالاى سر او ایستاده بودند. «أبو لهب» گفت: برادر زاده! بگو: کار مردم به کجا کشید. گفت:

به خدا قسم: جز این نبود که با آنان روبرو شدیم و به حکمشان گردن نهادیم تا هر کس را که از ما خواستند کشتند و هر کس را خواستند اسیر گرفتند، امّا به خدا قسم که: قریش را ملامت نمى‏کنم، چه مردانى سفید بر اسبانى سیاه و سفید، در میان زمین و آسمان دیدیم که چیزى را باقى نمی‏گذاشتند و کسى نمى‏توانست در مقابلشان ایستادگى کند.

أبو رافع مى‏گوید: در این موقع کنار خیمه را بالا زدم و گفتم: آنها- به خدا قسم- فرشتگان خدا بوده‏اند. پس «أبو لهب» دست خویش را بلند کرد و سخت به روى من نواخت‏ پس بر وى حمله بردم، امّا مرا گرفت و بر زمین کوبید و روى من نشست و چون مردى ضعیف بودم مرا مى‏زد. در این میان «أمّ الفضل» ستونى از ستون‏هاى خیمه را برگرفت و چنان بر سر «أبو لهب» نواخت که شکافى بزرگ در سر وى پدید آمد، سپس گفت:

اکنون که سرور او نیست او را بیچاره یافته‏اى؟ «أبو لهب» زبون و سرشکسته راه خود را گرفت و رفت و خدا مى‏داند که جز هفت شب دیگر زنده نبود و خدا او را به آبله‏اى طاعون مانند به هلاکت رساند.

دو دستور سیاسى‏

بزرگان قریش دستور دادند تا: أوّلا- اهل مکّه بر کشته‏هاى خویش اشک نریزند و سوگوارى نکنند و از این راه خود را به شماتت مسلمین گرفتار نسازند و ثانیا- در باز خرید اسیران خود شتاب نورزند تا مبادا مسلمانان در بهاى آنان سختگیرى کنند.

«أسود بن مطّلب بن أسد بن عبد العزّى» که سه فرزند خود: «زمعه بن أسود» و «عقیل بن أسود» و «حارث بن زمعه» را از دست داده بود و مى‏خواست بر آنها زار بگرید، امّا نمى‏توانست بر خلاف تصمیم و دستور بزرگان قریش عمل کند، شبانه شنید که کسى نوحه گرى مى‏کند و چون نابینا بود، به غلام خود گفت: ببین، مثل این که گریه و شیون آزاد شده است، اگر قریش بر کشته‏هاى خود مى‏گریند تا من هم بر پسرم زمعه گریه کنم که درونم آتش گرفته است. امّا چون غلام تحقیق کرد و برگشت، گفت:

زنى شتر خود را گم کرده است و بدین جهت شیون مى‏کند، «أسود» اشعارى بدین مضمون گفت: «شگفتا که زنى حقّ دارد بر شتر گمشده خویش گریه کند، امّا من حق ندارم بر پسران دلیر خود که سروران قریش بوده‏اند اشک بریزم».

اقدام قریش در خرید اسیران‏

نخستین کسى که در خرید وى اقدام شد. «أبو وداعه بن ضبیره سهمى» بود که مطابق آنچه رسول خدا خبر داده بود، پسرش «مطّلب بن وداعه» که مردى هوشمند و تجارت پیشه و ثروتمند بود، به ظاهر تسلیم دستور قریش شد، امّا شبانه از مکّه بیرون آمد و رهسپار مدینه شد و پدرش را به چهار هزار درهم باز خرید و آزاد کرد و با خود به مکّه برد.

سهیل بن عمرو: سپس «مکرز بن حفص» براى باز خرید «سهیل بن- عمرو» که به دست «مالک بن دخشم» اسیر شده بود وارد مدینه شد و هر چند عمر اصرار داشت که رسول خدا اذن دهد تا «سهیل» را مثله کند و دندانهاى پیشین او را بکشد تا دیگر نتواند علیه مسلمانان سخنرانى کند، رسول خدا از مثله کردن او مانع شد و نیز به اسلام وى در آینده اشاره کرد. «مکرز» مقدار فدیه سهیل را با مسلمانان قرار گذاشت و سپس خود به جاى وى تن به اسیرى داد تا «سهیل بن عمرو» برود و بهاى خود را بفرستد.

عمرو بن أبى سفیان- به أبو سفیان گفتند: در خرید پسرت «عمرو» اقدام کن. گفت: «حنظله» را کشته‏اند، «عمرو» را هم با پول بخرم؟ بگذارید تا هر وقت مى‏خواهند اسیرشان باشد. در این میان «سعد بن نعمان» (از بنى عمرو بن عوف) که پیرمردى مسلمان بود. براى عمره رهسپار مکّه شد، پس «أبو سفیان» بر خلاف قرار قریش که هر کس را که براى حجّ یا عمره رهسپار مکّه باشد با او کارى نداشته باشند، وى را گرفت و به جاى پسر خود «عمرو» زندانى کرد و اشعارى گفت که «حسّان بن- ثابت» به او پاسخ داد. رسول خدا به تقاضاى رجال «بنى عمرو بن عوف»، «عمرو بن أبى سفیان» را آزاد فرمود، «أبو سفیان» هم «سعد» را رها کرد.

أبو العاص بن ربیع بن عبد العزّى بن عبد شمس- أبو العاص از مردان ثروتمند و با امانت و از بازرگانان مکّه بود، و چون مادرش «هاله» خواهر خدیجه بود، رسول خدا به درخواست خدیجه، «زینب» دختر بزرگ خود را به وى تزویج کرد و چون رسول خدا مبعوث گردید، «خدیجه» و دخترانش همگى به وى ایمان آوردند و دین اسلام را پذیرفتند.

أمّا ابو العاص همچنان مشرک باقى ماند و هر چند مردان قریش نزد وى رفتند، و اصرار کردند تا «زینب» را طلاق دهد، بر خلاف پسران «أبو لهب» پیشنهادشان را نپذیرفت و از وى جدا نشد. رسول خدا هم در مکّه نمى‏توانست «زینب» را که به حکم اسلام خود و کفر «أبو العاص» بر وى حرام شده بود، از «أبو العاص» جدا کند، و «زینب» با آنکه مسلمان بود همچنان با «أبو العاص» مشرک زندگى مى‏کرد، تا آنکه «أبو العاص» در جنگ «بدر» به دست «خراش بن صمّه» اسیر شد و هنگامى که نوبت باز خرید اسیران رسید «زینب» هم براى رهائى شوهر و پسر خاله‏اش. مالى فرستاد، از جمله گردنبندى را که مادرش «خدیجه» در شب عروسى او با «أبو العاص» به وى داده بود و چون رسول خدا به آن گردنبند نگریست، او را بر حال زینب سخت رقّت آمد و گفت: اگر مصلحت مى‏دانید که اسیر دخترم را رها کنید و مالش را هم به او پس فرستید، این کار را بکنید. أصحاب پذیرفتند و چنان کردند. رسول خدا هم از او پیمان گرفت که «زینب» را رها کند و به مدینه فرستد. و پس از حرکت «أبو العاص» به طرف مکّه، در حدود یک ماه پس از واقعه «بدر»، «زید بن حارثه» و مردى از أنصار را فرستاد و گفت: «در بطن «یأجج » منتظر بمانید، تا «زینب» برسد، آنگاه او را با خود به مدینه آورید».

«أبو العاص» هم پس از ورود به مکّه «زینب» را گفت تا: براى سفر آماده شود و چون آماده گشت «کنانه بن ربیع» برادر شوهرش او را بر شترى سوار کرد، و کمان و تیردان خود را برداشت و روز روشن مهار شتر را گرفت و زینب را از مکّه بیرون برد. مردانى از قریش در این باره به سخن آمدند و به دنبال «زینب» از مکّه خارج شدند و در «ذى طوى» به او رسیدند و نخستین کسى که به سوى وى پیش تاخت، «هبّار بن أسود بن مطّلب بن أسد» بود که با نیزه‏اى بر وى حمله برد و او را چنان ترساند که سقط جنین کرد، پس «کنانه» یک تنه در مقابل آنان ایستاد و چنان ایستادگى کرد که از وى دست کشیدند و بازگشتند. آنگاه «أبو سفیان» با کسانى از أشراف قریش، نزد کنانه آمدند و گفتند: دست از تیراندازى بدار تا با تو صحبت کنیم. و سپس گفتند: کار خوبى نکردى، چه «زینب» را روز روشن حرکت دادى و از مکّه بیرون بردى، با آنکه مى‏دانى محمّد چه مصیبتى بر سر ما آورده است و با این کار، مردم گمان خواهند کرد که ما چنان زبون و بیچاره گشته‏ایم که از این کار هم نمى‏توانیم جلوگیرى کنیم، و گر نه ما را به نگهداشتن این زن در مکّه چه کارى است، اکنون او را به مکّه باز گردان و چون صداها آرام گرفت و مردم خبردار شدند که «زینب» را به مکّه باز گردانده‏ایم، پنهانى او را سوار کن و نزد پدرش ببر. کنانه چنان کرد و چند شبى هم در مکّه ماند، آنگاه شبى او را بیرون برد و به «زید بن حارثه» و أنصارى همراهش تسلیم کرد .

«أبو العاص» همچنان در مکّه مى‏زیست، تا اندکى پیش از فتح مکّه براى تجارت رهسپار شام شد، و چون مردى امین بود و مردم به وى اعتماد کامل داشتند، سرمایه‏هائى از قریش را در اختیار داشت، پس چون از تجارت شام باز مى‏گشت، دسته‏اى از مسلمانان با وى برخورد کردند و بر هر چه داشت ظفر یافتند و خودش گریخت. مسلمین اموال وى را به مدینه آوردند و خود او هم شبانه وارد مدینه شد و به «زینب» همسر

سابق خود پناه برد تا مال خود را بگیرد. رسول خدا براى نماز بامداد به مسجد رفته بود، و چون تکبیر گفت و مردم هم تکبیر گفتند و داخل نماز شدند، «زینب» از صفّه زنان فریاد زد: اى مردم من «أبو العاص بن ربیع» را پناه دادم. چون رسول خدا سلام نماز گفت، به مردم روى آورد و گفت: «اى مردم آنچه را من شنیدم شما هم شنیدید؟ گفتند: آرى.

فرمود: به خدائى که جان محمّد در دست اوست من از این قضیّه اطّلاعى نداشتم مگر به وسیله همان چه شما هم شنیدید، امّا کمترین مسلمان هم مى‏تواند از طرف مسلمانان به کسى پناه دهد». سپس رسول خدا به خانه «زینب» رفت و گفت: «دخترم! در پذیرائیش کوتاهى مکن، امّا مبادا به تو راه یابد که بر وى حلال نیستى».

سپس رسول خدا نزد دسته‏اى که مال وى را به غنیمت گرفته بودند فرستاد و گفت: «خویشى این مرد را با ما مى‏دانید، اکنون اگر مال وى را پس دهید احسانى کرده‏اید و ما هم خشنود مى‏شویم و اگر هم راضى نباشید حقّ با شما است و این مال را خدا حقّ شما قرار داده است و بدان سزاوارترید». گفتند: چرا همه‏اش را ردّ مى‏کنیم، و حتّى دلو و مشک کهنه و ظرف آب و چوب جوالبند را هم پس دادند.

پس «أبو العاص» آن مالها را گرفت و رهسپار مکّه شد و مال هر کدام از قریش را به صاحبش ردّ کرد و گفت: اى گروه قریش! کسى از شما مانده است که چیزى نزد من داشته باشد؟ گفتند: نه، خدایت پاداش نیک دهد، چه با وفا و جوانمرد بودى! گفت: پس أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا عبده و رسوله. به خدا قسم: از اسلام آوردن در مدینه و ماندن نزد پیغمبر مانعى نداشتم. جز این که ترسیدم مبادا گمان کنید مى‏خواهم بدین وسیله مالهاى شما را بخورم، اکنون که از این جهت آسوده خاطر شدم، اسلام آوردم. سپس راه مدینه را در پیش گرفت و نزد رسول خدا رفت و دیگر بار پس از شش سال «زینب» را رسول خدا به خانه وى فرستاد.

سرانجام اسیران بدر

۱- بیشتر اسیران بدر و به گفته یعقوبى: ۶۸ نفرشان سربها دادند و آزاد شدند،

از جمله: عبّاس بن عبد المطّلب عموى رسول خدا بود که نزد رسول خدا اظهار نادارى کرد تا از دادن سربهاى خود آزاد باشد، امّا رسول خدا فرمود: «مالى که نزد «أمّ- الفضل» یعنى: همسرش: «لبابه» دختر «حارث هلالىّ» امانت گذاشتى و گفتى: این مال ذخیره باشد چطور شد؟» گفت: گواهى مى‏دهم که تو پیامبر خدائى، به خدا قسم که:

جز من و او کسى از این امر اطّلاعى نداشته است، پس ناچار سربهاى خود و دو برادر زاده خود «عقیل» و «نوفل بن حارث» و هم پیمان آن دو را که مردى از «بنى فهر» بود پرداخت و آزاد شد.

امّا به روایت ابن حجر در إصابه از ابن سعد: «نوفل» هزار نیزه را که در «جدّه» داشت و چنان که خود گفت: جز خدا و خودش کسى از آن باخبر نبود و رسول- خدا از آن خبر داد، تسلیم کرد و آزاد شد.

۲- به طورى که سابقا گفته شد: دو نفرشان را به دستور رسول خدا گردن زدند.

۳- به گفته ابن اسحاق و دیگران: عدّه‏اى را رسول خدا همچنان آزاد کرد:

أبو العاص بن ربیع (از بنى عبد شمس بن عبد مناف).

مطّلب بن حنطب (از بنى مخزوم).

صیفىّ بن أبى رفاعه (از بنى مخزوم) که قول داد سربهاى خود را بفرستد، اما وفا نکرد.

أبو عزّه: عمرو بن عبد اللّه (از بنى جمح) که شاعرى نادار و عیال وار بود و پس از آزادى اشعارى در مدح رسول خدا بگفت .

سائب بن عبید.

عبید بن عمرو .

۴- سربهاى اسیران بدر به تناسب وضع مالى آنها از هزار درهم تا چهار هزار درهم بود، امّا کسانى بودند که نمى‏توانستند حتّى حداقلّ سربها را که هزار درهم‏

بود بپردازند و در عین حال چون با سواد بودند، لذا رسول خدا فرمود تا: هر کدام از ایشان ده پسر از پسران أنصار را خواندن و نوشتن نیک بیاموزد و سپس آزاد گردد، «زید بن ثابت» از همین راه با سواد شده بود.

داستان عمیر بن وهب‏

عمیر بن وهب جمحى که از شیاطین قریش و از آزار دهندگان رسول- خدا بود و مسلمانان را در مکّه رنج مى‏داد و در جنگ بدر اسیر و سپس آزاد شد، روزى پس از واقعه بدر با «صفوان بن أمیّه» در حجر نشسته بود و از مصیبت بدر و «أصحاب قلیب» سخن به میان کشید، «صفوان» گفت: راستى که پس از ایشان در زندگى خیرى نیست، «عمیر» گفت: به خدا قسم: راست گفتى، به خدا سوگند: اگر قرضهاى بى‏محلّ و خانواده‏اى که مى‏ترسم پس از من بیچاره شوند، نبود سوار مى‏شدم و بر سر محمّد مى‏رفتم و او را مى‏کشتم، چه نزد ایشان عذرى دارم و فرزندم به دست ایشان اسیر است.

«صفوان» گفتار او را غنیمت شمرد و گفت: قرضهائى را که دارى بر عهده من که پرداخت کنم، زن و فرزندانت هم با زن و فرزندان من خواهند بود و تا زنده‏اند با ایشان همراهى مى‏کنم و آنچه از من بر آید کوتاهى نخواهم کرد.

«عمیر» گفت: پس این مطلب را پوشیده دار. گفت: بسیار خوب. «عمیر» دستور داد شمشیرش را تیز و زهر آگین کردند، و آنگاه رهسپار مدینه شد و چون او را نزد رسول خدا هدایت کردند و با شمشیر آویخته شرفیاب شد، رسول خدا پرسید: به چه کار آمده‏اى؟ گفت: آمده‏ام تا درباره این اسیرى که گرفتار شما است، محبت کنید.

رسول خدا فرمود: چرا شمشیر به گردن آویخته‏اى؟ گفت: خدا این شمشیر را لعنت کند که هیچ به درد ما نخورد. رسول خدا بار دیگر گفت: راست بگو به چه کار آمده‏اى؟

گفت: جز این منظورى ندارم. فرمود: این طور نیست، تو و «صفوان بن أمیّه» در حجر نشسته و بر «أصحاب قلیب» تأسف خوردید و چنین و چنان گفتگو کردید و اکنون براى کشتن من آمدى، امّا خدا ترا مجال نمى‏دهد.

«عمیر» گفت: گواهى مى‏دهم که تو پیامبر خدائى، ما تو را در وحى و أخبار آسمان دروغگو مى‏دانستیم، جز من و «صفوان» کسى از این راز اطّلاع نداشت. اکنون به خدا قسم: یقین کردم که این خبر را جز از طرف خداوند به دست نیاورده‏اى. سپاس خدائى را است که مرا به دین اسلام هدایت فرمود و این راه را در پیش پاى من نهاد. آنگاه شهادتین بر زبان راند و رسول خدا فرمود: «برادرتان را دین بیاموزید و قرآن بر وى بخوانید و اسیرش را آزاد کنید» چنان کردند.

سپس «عمیر» به رسول خدا گفت: من در خاموش کردن نور خدا پس کوشا بودم و کسانى را که دین خدائى داشتند سخت شکنجه مى‏دادم. اکنون دوست دارم مرا اذن دهى تا به مکّه روم و آنان را به سوى خدا و پیامبرش و به سوى اسلام دعوت کنم.

باشد که خدا هدایتشان کند و گرنه چنان که یاران تو را در دینشان آزار مى‏داده‏ام اهل مکّه را هم در دینشان آزار دهم.

رسول خدا وى را اذن داد و رهسپار مکّه شد، از طرفى پس از حرکت «عمیر» از مکّه «صفوان بن أمیّه» مى‏گفت: مژده باد که به همین زودى پیشامدى روى می‏دهد که واقعه بدر را از یاد خواهد برد و پیوسته از رهگذران حال «عمیر بن وهب» را مى‏پرسید تا مسافرى رسید و خبر مسلمان شدن وى را آورد، «صفوان» قسم خورد که:

دیگر هرگز با وى سخن نگوید و به هیچ وجه سودى به او نرساند.

«عمیر» وارد مکّه شد و در اثر دعوت وى مردمى بسیار به دین اسلام در آمدند.

برگرفته از کتاب دانشنامه نبوی