شب اول مسلم ابن عقیل (ع)

نام گذاری

شب اول ماه محرم به نام حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام نام گذاری شده است؛ زیرا ایشان، نخستین شهید این واقعه هستند. شهادت ایشان کمی پیش تر از حادثه ی کربلا رخ داده است و شب نخست ماه محرم به پاس فداکاری ها و جان فشانی های این سفیر شهید راه سرخ اباعبد الله الحسین علیه السلام، شب حضرت مسلم بن عقیل علیه السلامنام نهاده است.

پیش در آمد

آفتاب محرم بر می دمد و کربلای دل را در پرتو خود می سوزاند،
صندوق چه ی اعصار باز می گردد و لباس های مشکی، خاطره ی زمان را از تشویش بیرون می آورد.
سرخی بیرق ایستادگی، از گلدسته ی دست ها بالا می رود و در باد به حرکت در می آید.
عطر شهادت، شمیم کوچه را می نوازد
و چشم ها در انتظار طراوت اشک به تماشا می نشیند.
عقربه ی زمان روی نقطه ی پنجم «عشق» قفل می شود؛
سکوت در تاریکی، از صدای برخورد دست ها بر سینه ها می شکند،
خواب از چشم های خسته می گریزد و حسینیه ی سینه ها سیاه پوش می گردد.
پنجره ها به سوی سینه زنان محلّی نشانه می روند
و صبح از شرم حضور، سرخ گونه پدیدار می گردد.
آری، محرم شده و انتظار لباس های مشکی به سر آمده است.

جریان شهادت

مسلم بن عقیل یکی از عاشقان و دلدادگان حضرت امام حسین علیه السلام است که عشق به مولای خود، حسین علیه السلام را به غایت رساند و سرانجام بر تیغ عشق او گردن نهاد. مسلم بن عقیل، پسر عموی امام حسین علیه السلام بود که قیام خود را در روز سه شنبه ۸ ذی حجه سال ۶۰ هجری آغاز کرد و در همان روز به شهادت رسید. در واقع، او نخستین فرد از بنی هاشم بود که شربت شهادت نوشید به دستور عبید الله بن زیاد؛ حاکم کوفه، سر او را از بدن جدا کردند و بدنش را به دار آویختند. سپس سر او را به دمشق، نزد یزید فرستادند.
هنگامی که مسلم به کوفه می آید، عبید الله از حضور او آگاه می شود. از این رو، برای پیش گیری از قیام او، دست به نیرنگ می زند. او به چند تن از بزرگان کوفه دستور می دهد تا به مردم بگویند هر کس از مسلم دفاع کند، سهمیه ی او و فرزندانش از بیت المال قطع می شود و به سختی مجازات خواهد گردید. بدین ترتیب، مردم مسلم را رها کردند و از یاری او دست برداشتند. آن گاه به شماری از بزرگان کوفه ـ که شمر بن ذی الجوشن نیز در میان آن ها حضور داشت ـ دستور داد پرچم هایی را به نشانه ی امان دادن به مردم در دست گیرند. با این ترفند، در مدت چند ساعت ۴ هزار مرد جنگی از پیرامون مسلم پراکنده شدند و تنها ۳۰ تن باقی ماندند.
هنگام غروب، مسلم به همراه آنان به مسجد کوفه می رود تا نماز بخواند. چون به در مسجد می رسد، جمعیت به ۱۰ نفر کاهش می یابد و در پایان نماز، به تنهایی مسجد را ترک می کند و در کوچه ها سرگردان می شود ( ۱ ) . در این هنگام، صدای مردی، او را به خود می آورد:
ای مولای من! در این دل شب کجا می روی؟
او «سعید بن احنف» بود. مسلم گفت:
می خواهم جایی مطمئن بیابم و چند تن از یارانم را که با من بیعت کرده بودند، پیدا کنم و به مبارزه بپردازم.
سعید او را از عمق فاجعه آگاه می کند و می گوید که دروازه های شهر را بسته اند و هیچ کس جرأت یاری او را ندارد. سپس از او می خواهد به خانه ی «محمد بن کثیر» برود؛ زیرا آن جا امن است. مسلم و سعید به خانه ی محمد بن کثیر می روند، ولی جاسوسان عبید الله آگاه می شوند و سربازان حکومتی، محمد بن کثیر و پسرش را دستگیر می کنند، ولی مسلم را نمی یابند. عبید الله با تهدید و ارعاب از او می خواهد که مخفی گاه مسلم را نشان دهد، ولی محمد خودداری می ورزد.
عبیدالله با عصبانیت، شیشه ی دواتی را که پیش رویش بود، به سوی محمد پرتاب می کند و سر محمد را می شکند. محمد دست بر قبضه ی شمشیر برده و قصد جان عبید الله می کند، ولی سربازان مانع می شوند. محمد به زمین می افتد و جلاّدان دارالاماره، او و پسرش را طعمه ی شمشیرهای خود می سازند و به شهادت می رسانند. مسلم با شنیدن خبر شهادت محمد و پسرش، خانه ی او را ترک می کند و دوباره در تاریکی شب سرگردان می شود ( ۲ ) .
همین گونه، بی هدف در کوچه های کوفه پیش می رود تا به در خانه ی زنی می رسد که «طوعه» نام داشت. طوعه، کنیز آزاد شده ی «اشعث» بود که با تنها پسرش، «بلال» می زیست. پیرزن بر در خانه، چشم انتظار آمدن پسرش بود. مسلم از او آب می خواهد. طوعه برای مسلم آب می آورد. مسلم آب را می نوشد و کاسه را باز می گرداند. با این حال، مسلم هنوز بر درِ خانه ایستاده است. طوعه می گوید:
بر خیز و به خانه ات برو.
جوابی نمی شنود. طوعه این سخن را سه بار تکرار می کند، ولی پاسخی نمی شنود. طوعه می گوید:
ای مرد! راضی نیستم که این جا بر در خانه ی من بایستی!
مسلم از جایش بر خاست و گفت:
ای کنیز خدا! من در این شهر غریبم و کسی را ندارم. می توانی امشب مرا در خانه ی خود جای دهی؟ شاید در آینده بتوانم جبران کنم.
طوعه می پرسد:
تو کیستی؟
وی پاسخ داد:
من مسلم بن عقیل هستم که مردم کوفه به من دروغ گفتند و بی وفایی کردند.
طوعه چون مسلم را شناخت، شادمان گردید. او را به خانه برد و برایش، غذا آماده کرد. پس از مدتی، پسر طوعه به خانه می آید و تکاپوی مادر را می بیند. از او می پرسد که چه شده است؟ طوعه از گفتن حقیقت طفره می رود ولی پس از اصرار فرزند، او را سوگند می دهد که به کسی چیزی نگوید. آن گاه مهمان را معرفی می کند. پسر طوعه پس از مدتی از خانه بیرون می رود و جریان را به سربازان حکومتی خبر می دهد ( ۳ ) .
مسلم در خواب، امیر المؤمنین علیه السلام را می بیند که به او می فرماید:
پسرم! بشتاب نزد ما بیا!
مسلم از خواب بیدار می شود و در می یابد که پایان عمرش فرا رسیده است. بر می خیزد، وضو می گیرد و به نماز می پردازد. با شنیدن سر و صدای مأموران، نماز خود را با شتاب به پایان می رساند. شمشیر خود را حمایل می کند و با سپاس گزاری از پذیرایی طوعه، شفاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله را به او وعده می دهد. سپس بیرون می آید و با لشکریان عبید الله به مبارزه می پردازد ( ۴ ) .
جنگ سختی در می گیرد. شماری با سلاح می جنگیدند و برخی سنگ پرتاب می کردند. گروهی دیگر نیز بر بام ها رفته بودند و دسته های نی را آتش می زدند و بر سر مسلم می افکندند. سرانجام پس از تلفات فراوان، مسلم با نیرنگ امان عبید الله، به چنگ دژخیمان اموی می افتد.

اهل کوفه همه پیمان شکنند
خود نمک خوار و نمکدان شکنند
صبح با من همگی پیوستند
شب دَرِ خانه به رویم بستند
صبح من چون شمع و همه پروانه
شب بیگانه تر از بیگانه
صبح بر دامن من چنگ زدند
شام از بام به من سنگ زدند

هنگامی که مسلم ناامید شد و دست او را بستند. اشک از چشمانش جاری گشت. وی به گروهی که امان داده بودند، فرمود:
این آغاز مکر و پیمان شکنی شماست.

فضای کوفه دل گیر است و بوی مرگ می آید
نشان از غربت زینب، زمین و آسمان دارد

یکی از آنان با طعنه به مسلم گفت:
کسی که به چنین کاری دست می زند، نباید از فرجام آن بترسد.
مسلم در پاسخ فرمود:
ای بیچاره! من برای خود نمی گریم و از کشته شدن باکی ندارم. گریه ی من برای حسین علیه السلام و همراهان اوست که به نامه های شما اعتماد کرده اند و ره سپار این جا هستند.
سپس به «محمد بن اشعث» که به او امان داده بود، فرمود:
می بینم که از امان دادن و نگه داشتن آن ناتوانی؟ آیا می توانم از تو بخواهم که تا خبری برای مولایم حسین علیه السلام بفرستی و خبر اسارت مرا به او بدهی و بگویی که به این جا نیاید؟
محمد بن اشعث قول می دهد که چنین کند ( ۵ ).  بعدها او یک قاصد به سوی امام حسین علیه السلاممی فرستد. این قاصد در منزل گاه «زباله» به امام حسین علیه السلام می رسد و خبر شهادت مسلم را به ایشان می دهد  ( ۶ ).
عبید الله پس از دستگیری مسلم، امان نامه ی محمد بن اشعث را رد کرد و دستور قتل ایشان را صادر نمود. هنگامی که مسلم را به کاخ عبید الله آوردند، چشم مسلم به کوزه ی آبی آفتاد و آب خواست. با این حال، هر بار می خواست از آن بنوشد، قدح آب از خون دهان او رنگین می شد و نمی توانست آب بخورد. این کار، تا سه بار انجام شد و مسلم فهمید که باید با لب تشنه کشته شود.
«بکیر بن حمران» که در جنگ با مسلم، از او ضربه ای خورده بود، مأمور قتلش شد. عبید الله به او گفت:
او را بر بالای دارالاماره ببر و با دست خود، سر از تنش جدا کن تا کینه ای که از او داری، تسکین یابد.
بکیر نیز مسلم را بر بالای دارالاماره برد که به بازار، مشرف بود. آن گاه او را گردن زد و بدنش را به پایین افکند. پس از پایان کار، عبید الله پرسید:
مسلم در لحظه ی آخر چه می گفت؟
او پاسخ داد:
او تسبیح می گفت و خدا را یاد می کرد و من به او گفتم که اینک تو را در برابر ضربه ای که زدی، قصاص خواهم کرد. آن گاه ضربتی به او زدم، ولی کارگر نشد. او گفت: آیا این یک ضربه که زدی، قصاص آن ضربه نبود! اعتنایی نکردم و دوباره به او ضربه زدم و از بالای کاخ به زیر افکندم.
در این هنگام، عبید الله ابن زیاد تأملی کرد و گفت:
شگفتا! هنگام مرگ هم فخر کردن ( ۷ )؟ !
بدین ترتیب، نخستین عاشق حضرت حسین علیه السلام این چنین بر تیغ عشق او گردن نهاد.