شب دهم ـ حضرت امام حسین علیه السلام (شب عاشورا)

جریان واقعه

شب عاشورا، شب جان فشانی و از خودگذشتگی یاران امام حسین علیه السلام بود. در شب عاشورا، میزان دین داری و وفاداری یاران حسین علیه السلام به آزمون نهاده شد. امام حسین علیه السلامدر این شب، خطبه ای ایراد فرمود و از فاجعه ی شمشیرها در صبح فردا خبر داد. ایشان به یاران خود فرمود:
من بیعت خویش را از گردن شما برداشته ام تا آزادانه به هر جا که می خواهید بروید؛ زیرا هر کس بماند، فردا طعمه ی شمشیرها و نیزه ها خواهد شد ۱٫
در این لحظه، عباس بن علی علیه السلام به نمایندگی از لشگر برخاست و با امام خویش تجدید بیعت کرد. پس از آن، امام حسین علیه السلام به پسران عقیل که برادران مسلم علیه السلامبودند، فرمود:
ای پسران عقیل! کشته شدن مسلم برای شما بس است. شما بروید، زیرا من بیعتم را از شما برداشتم.
آنان در پاسخ گفتند:
سبحان اللّه! ما هرگز چنین کاری نخواهیم کرد. ما جان و مال و فرزندان مان را فدای تو خواهیم ساخت و تا مرگ در رکاب تو هستیم. خداوند پس از تو، زندگی را زشت گرداند  ۲٫
آن گاه چند تن از یاران امام حسین علیه السلام مانند: «مسلم بن عوسجه» و «زهیر بن قین» از جای برخاستند و با سخنانی رسا و شیوا، با حضرت تجدید میثاق کردند. چون امام حسین علیه السلام یک شب از دشمن مهلت خواسته بود، یاران حضرت پس از سخنان ایشان، به راز و نیاز پرداختند و برای دیدار دوست آماده گشتند. امام سجاد علیه السلاممی فرمایند:
من در شب عاشورا نشسته بودم و عمه ام زینب، نیز نزد من بود و از من پرستاری می کرد. در آن هنگام، پدرم به خیمه ی خود رفت و غلام ایشان «جَون» به تیز کردن شمشیر حضرت پرداخت. پدرم، اشعاری را می خواند که بیان گر بی اعتباری دنیا بود. من، اشعار ایشان را شنیدم و از هدف ایشان آگاه گشتم. بغض گلویم را فشرد، ولی خود را نگه داشتم و خاموش ماندم. با این حال، زینب تا اشعار را شنید، مقصود را دریافت و نتوانست خودداری کند. با بی تابی گریست و گفت: وای از این مصیبت! ای کاش مرده بودم و چنین روزی را نمی دیدم. امام به او نگریست و گفت: خواهرم! شیطان، صبر و شکیبایی را از تو نگیرد! این را گفت و اشک از چشمان مبارکش سرازیر شد. سپس فرمود: اگر پرنده را آزاد می گذاشتند، در خانه ی خود آرام می گرفت».
حضرت زینب علیهاالسلام با شنیدن این جمله بیشتر بی تاب شد. بر صورت خود سیلی زد و از هوش رفت. امام حسین برخاست. آب بر روی او پاشید، او را به هوش آورد و دلداری داد  ۳٫
یکی دیگر از حادثه های شب عاشورا، آب رسانی امام حسین علیه السلام به همراه برادرش عباس علیه السلام بود. آنان به قلب دشمن زدند و مشک ها را پر از آب کردند و به خیمه گاه بازگشتند. هم چنین ایشان دستور داد که خیمه ها را نزدیک هم بر پا کنند. در پشت آنها نیز، خندقی کند و در آن آتش ریخت تا دشمن نتواند از پشت، به آنان حمله آورد. این کار، یک تاکتیک نظامی بود تا حضرت با آن نیروی اندک بتواند بیش تر در برابر دشمن دون، مقاومت کند  ۴٫
شب رو به پایان می رفت و کم کم سپیده رخ می نمود. رخساره ی یاران نیز برافروخته تر می گشت. «بُرَیر» که انسان جدی و متینی بود، به شوخی و بذله گویی با دیگران می پرداخت. «عبد الرحمن» به او گفت:
امشب، شب شوخی نیست!
بریر گفت:
همه می دانند که من در جوانی و پیری، اهل شوخی نبوده ام و اکنون برای آن شادی می کنم که قرار است فردا به جرگه ی شهیدان بپیوندم  ۵٫
در سپیده دم عاشورا، حضرت امام حسین علیه السلام با یاران خویش به نماز ایستاد. سپس لشگر خویش را آراست. جمع سپاهیان امام حسین ۴۰ نفر پیاده و ۳۲ نفر سواره بودند.
زهیر در سمت راست و حبیب بن مظاهر در سمت چپ لشگر، صف آرایی کردند. پرچم نیز در دست عباس علیه السلامبود. شماری از سواران دشمن خواستند تا از پشت خیمه گاه به حضرت حمله کنند، ولی با خندق آتش روبه رو شدند.
در این میان، شمر بن ذی الجوشن با بی ادبی هر چه تمام تر با امام حسین علیه السلام سخن گفت. مسلم بن عوسجه می خواست پاسخ این گستاخی را بدهد، ولی امام، او را از این کار باز داشت و فرمود:
نمی خواهم آغازگر جنگ باشم.
در این لحظه، عمر سعد پرچم دار خود را فراخواند که نزدیک او بایستد. سپس تیری بر چله ی کمان نهاد و به سوی لشگر امام پرتاب کرد و گفت:
شهادت دهید که من، جنگ را آغاز کردم.
جنگ در گرفت. یاران امام حسین علیه السلام یکی پس از دیگری، در راه عقیده ی آزادی بخش خود، جان باختند.روز از نیمه گذشته بود. دشت کربلا پر بود از بدن های پاره پاره و صد چاک. حسین علیه السلام تنهای تنها، بر نیزه ی غریبی خود تکیه داد و خطاب به لشگر فرمود:
آیا مرا می شناسید؟
همه گفتند:
آری! تو حسین پسر رسول خدا هستی.
آن گاه آه سردی کشید و پرسید:
پس چرا خون مرا حلال کردید؟
سپاه جواب داد:
ما همه این ها را می دانیم، ولی تو را رها نمی کنیم تا لب تشنه بکشیم  ۶٫
حضرت از عمر سعد خواست که جنگ تن به تن باشد. عمر سعد این پیشنهاد را پذیرفت. به دستور عمر سعد چند نفر برای جنگ تن به تن به میدان رفتند که حضرت همه ی آنان را کشت. عمر سعد دریافت که اگر این گونه پیش رود، حسین علیه السلام همه ی لشگر را به هلاکت می رساند. بنابراین، پیمان خود را شکست و دستور داد همه ی لشگر یک باره حمله کنند. در این گیر و دار، بسیاری از آنان کشته شدند. به ناچار، لشگر باز گشت و هزار تیر انداز به زانو نشستند تا حسین علیه السلام را تیرباران کنند  ۷٫
در این لحظه، شمر با شماری از سواران به سوی خیمه گاه حمله کرد. خون حضرت به جوش آمد و فریاد زد:
اگر دین ندارید و از روز قیامت نمی ترسید، دست کم در دنیای خود آزاده باشید. شما با من جنگ دارید، زنان که تقصیری ندارند  ۸٫
آنان با شمشیر و نیزه به سوی حسین علیه السلام یورش بردند تا این که حضرت به زمین افتاد. با این حال، برخاست و پیاده با آنان مبارزه کرد. چون حضرت زینب علیهاالسلام این صحنه را دید، به عمر سعد گفت:
آیا می بینی که حسین را می کشند و تماشا می کنی؟ آیا در میان شما، یک نفر مسلمان نیست؟
در این گیر و دار، سنگی به پیشانی امام حسین علیه السلام خورد. ایشان، پیراهن خود را بالا زد تا خون از پیشانی پاک کند که حرمله، تیر زهر آلودی به قلب حضرت زد  ۹٫ این تیر بر بدن حضرت کارگر افتاد و ایشان را نقش بر زمین ساخت. با این حال، هیچ کس برای وارد کردن ضربه ی نهایی، داوطلب نمی شد. عمر سعد به شخصی گفت:
برو حسین را راحت کن!
به نقلی، «خولی» برای این کار پیش آمد، اما لرزه بر اندامش افتاد و برگشت. نفر دوم «سنان» بود که او نیز نتوانست. سر انجام، شمر ملعون پیش رفت و سر از تن حسین علیه السلام جدا کرد.