شب دوم – ورود به کربلا

نام گذاری

امام حسین علیه السلام در روز پنج شنبه، هم زمان با ۲ محرم سال ۶۱ ه .ق. به سرزمین کربلا وارد شدند. از این رو، روز دوم محرم، روز «ورود به کربلا» نام گذاری شده است و همه ی کتاب های تاریخی بر این مسأله اتفاق نظر دارند.

جریان تاریخی واقعه

حضرت امام حسین علیه السلام هنگام حرکت به سوی کربلا، به قاصدی برخورد کرد که از کوفه می آمد. ایشان در باره ی اوضاع کوفه از وی پرسید. او گفت:
خبری دارم که اگر شما بخواهید، آشکارا و گر نه پنهانی به عرض تان می رسانم.
حضرت فرمود:
من چیزی را از یارانم پنهان نمی کنم.
او گفت:
مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را در کوفه کشتند و به چشم خود دیدم که پاهای آنان را بسته اند و بر زمین می کشند.
حضرت با شنیدن این خبر چند بار فرمود:
اِنَّا لِلَّه وَ اِنَّا اِلَیهِ رَاجِعُون.
آن گاه قاصد، حضرت را از رفتن به کوفه بر حذر داشت. امام به برادران مسلم رو کرده و فرمود:
اکنون که مسلم کشته شده است، شما چه می کنید؟
منظور حضرت از این سخن، آن بود که من، دیْن خود را از دوش شما برداشته ام و اگر بخواهید، می توانید باز گردید. آنان در پاسخ گفتند:
به خدا سوگند! ما باز نمی گردیم تا این که انتقام مسلم را بگیریم یا مانند او شربت شهادت بنوشیم.
سپس امام حسین علیه السلامفرمود:
من نیز پس از اینان در زندگانی این دنیا خیری نمی بینم.
در این هنگام یاران عرض کردند که اگر ایشان به کوفه برود، وضع ایشان فرق می کند؛ زیرا مردم از او پشتیبانی خواهند کرد. امام حسین علیه السلام هیچ پاسخی نفرمود ( ۱)  .
حضرت مسلم علیه السلام دختری داشت که در میان دختران امام حسین علیه السلام بود. چون امام حسین علیه السلام خبر شهادت مسلم را شنید، به خیمه ی خود رفت، آن دختر را صدا زد و با او مهربانی کرد. این دختر فهمیده عرض کرد:
یا بن رسول الله! با من مانند یتیمان رفتار می کنی! مگر من یتیم شده ام؟
حضرت گریست و فرمود:
دخترم! غصه مخور. اگر مسلم شهید شده است، من از امروز پدر تو خواهم بود و خواهرم، مادر تو و دخترانم، خواهران تو خواهند بود و پسرانم در حکم برادران تو هستند ( ۲ ) .
امام حسین علیه السلام پس از رسیدن به کربلا درباره ی نام آن سرزمین از یاران خویش پرسیدند. آنان گفتند:
این جا طفّ نام دارد.
حضرت پرسید:
آیا نام دیگری نیز دارد؟
پاسخ گفتند:
آری! این جا کربلاست.
حضرت گریست و فرمود:
این زمین، سرزمین سختی و بلاست.
آن گاه مشتی خاک برداشت و بویید. سپس اندکی خاک از جیب قبای خود بیرون آورد و فرمود:
این خاکی است که جبرییل از سوی پروردگار برای جدّم، رسول خدا آورد و گفت که این خاک از تربت حسین است.
سپس آن خاک ها را کنار هم نهاد و فرمود:
هر دوی این ها یک عطر دارند  ( ۳ )  .
آن گاه افزود:
توقف کنید. این جا محل بار افکندن ماست و جایی است که خون ما در آن ریخته خواهد شد. به خدا سوگند! حرمت ما را در این مکان می شکنند و کودکان مان را می کشند. این جا زیارت گاه قبرهای ما خواهد شد که جدّم رسول اللّه به آن وعده داده است و او در وعده ی خود تخلف نمی کند ( ۴ ) .
امام حسین علیه السلام پس از ورود به کربلا در خطبه ای چنین فرمود:
مردم بنده ی دنیا هستند و دین را مانند چیزی که طعم کمی دارد، در دهان می گردانند و لقلقه ی زبان خود می کنند. تا هنگامی که به دهان شان مزّه ای می کند، آن را نگه می دارند، ولی پس از مدتی که مورد امتحان الهی قرار می گیرند، تعداد افراد پای بند به آن بسیار کم می شود  ( ۵ )  .
«امّ کلثوم» یکی از خواهران ایشان، با شنیدن این سخنان، نگران شده و به برادر بزرگوارش گفت که نسبت به این سرزمین، احساس بدی دارد ولی امام، او را دلداری داد ( ۶ ) . آن گاه قلم و کاغذ خواست و نامه ای به بزرگان کوفه نوشت. نامه را به «قیس بن مسهّر صیداوی» داد تا به دست آنان برساند. پس از مدتی، خبر شهادت قیس نیز به حضرت رسید که ایشان را بسیار اندوهگین ساخت.
در همین زمان، نامه ای از سوی عبید الله به امام حسین علیه السلام رسید که در آن چنین نوشته شده بود:
به من خبر رسیده است که در کربلا توقف کرده ای .امیرالمؤمنین؛ یزید، به من نوشته است که سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم، تا تو را به خداوند ملحق سازم یا به حکم یزید بن معاویه باز آورم. والسلام.
حضرت پس از خواندن نامه، آن را به دور افکند و فرمود:
خداوند نیامرزد کسانی را که خشنودی آفریده را بر خشنودی آفریدگار می پسندند.
نامه رسان گفت:
ای ابا عبدالله! پاسخ نامه چه می شود؟
حضرت فرمود:
این نامه پاسخی ندارد. پاسخ آن عذاب الهی است.
قاصد، خبر را به عبیدالله رسانید. وی بسیار عصبانی شد و به «عمر بن سعد» فرمان داد به سوی کربلا حرکت کند. عمر سعد که هوای فرمان روایی بر «ری» را در سر می پروراند برای تصمیم گیری، یک روز مهلت خواست. وی آن شب را تا صبح نخوابید و اشعاری با این مضامین سرود:
آیا حکومت ری را رها کنم و حال آن که آرزوی من است یا باز گردم و با کشتن حسین، خود را در معرض سرزنش خلق خدا قرار دهم؟ می دانم که در کشتن حسین، آتشی است که خاموش نخواهد شد و حکومت ری نیز نور چشم من است!   ( ۷ )
او فردای آن روز با گروهی از بزرگان شهر مشورت کرد که همه، او را از جنگ باز داشتند. او نزد عبید الله رفت و گفت:
مرا به این کار گماردی و ولایت ری را در برابر آن، به من پیشنهاد کردی. مردم هم از این معامله آگاهند، ولی من نیز پیشنهادی دارم و آن، این که به همراهی بزرگان کوفه در انجام این کار نیازمندم.
و نام برخی از آنان را بیان کرد، ولی عبید الله که از شیفتگی او نسبت به ولایت ری آگاه بود، با تندی به او گفت:
ما در باره ی این که چه کسی را همراهت بفرستیم، از تو نظر خواهی نکردیم. اگر با آنانی که همراه تو هستند، می روی که هیچ و گر نه حکم ولایت ری را تحویل بده تا آن را به دیگری سپارم.
عمر سعد که پافشاری عبید الله را دید، تسلیم شد و گفت:
خواهم رفت ( ۸ ) .