شب ششم ـ حضرت قاسم علیه السلام

جریان شهادت

از نوشته های تاریخ چنین بر می آید، که ۷ تن از فرزندان امام حسن علیه السلام در کربلا حضور داشتند. ۶ تن از آنان در این واقعه به شهادت رسیدند که عبارت بودند از: احمد بن حسن، ابوبکر بن حسن، قاسم، عبداللّه اکبر، عبداللّه اصغر، بشر بن حسن. حسن مثنّی نیز در حالی که مجروح بود، نجات یافت.
حضرت قاسم علیه السلامهنوز به سن بلوغ نرسیده بود. هنگامی که امام حسین علیه السلام در شب عاشورا از شهادت یاران خود خبر داد، قاسم نزد ایشان آمد و پرسید:
عمو جان! آیا فردا من نیز شهید می شوم یا نه؟
امام، او را به سینه چسبانید. فرمود:
فرزندم! مرگ نزد تو چگونه است؟
قاسم پاسخ داد:
از عسل شیرین تر است.
امام از شنیدن این جمله خوشحال شد و به او فرمود:
تو پس از بلای بزرگ کشته می شوی و علی اصغر نیز شهید می گردد ( ۱ ) !
قاسم در روز عاشورا، خود را برای نبرد آماده ساخت و شمشیری حمایل کرد. با این حال، چون کم سن و سال بود و اندامی کوچک داشت، شمشیر به زمین کشیده می شد. حضرت بند حمایل شمشیر را چند گره زد تا به زمین کشیده نشود. پس او را در آغوش کشید و مدتی گریست. آن گاه قاسم اجازه ی جان فشانی طلبید. حضرت در آغاز اجازه نمی داد، ولی با پافشاری قاسم علیه السلام، ایشان راضی شد. قاسم علیه السلام به سوی میدان شتافت و شروع به رجز خوانی کرد؛
اگر مرا نمی شناسید، من پسر حسن، سبط اکبر پیامبر، برگزیده و امین خدا هستم. این حسین است که مانند اسیر میان شما گرفتار شده است. خدا، شما مردم را از باران رحمتش سیراب نسازد.
سپس به سوی دشمن تاخت و موفق شد چند تن از دشمنان را هلاک گرداند. «حمید بن مسلم» (از سربازان) نقل می کند:
از خیام حسین، نوجوانی به سوی میدان آمد که چهره اش مانند نیمه ی قرص ماه می درخشید. شمشیری به دست داشت و پیراهن بلندی پوشیده بود. «عمر سعد اَزدی» گفت: به خدا سوگند آن چنان سخت بر این نوجوان حمله کنم. گفتم: عجبا! تو به این نوجوان چه کار داری؟ به خدا سوگند اگر او مرا بزند، به سوی او دست دراز نمی کنم. بگذار همان ها که او را احاطه کرده اند، کار او را تمام سازند. عمر سعد گفت: به خدا سوگند! من باید به او یورش برم و جهان را بر او سخت گیرم. او سرگرم پیکار بود و عمر سعد در کمین او. هنگامی که قاسم به او رسید، با شمشیر چنان بر فرقش زد که سرش شکافت. قاسم با صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عمو جان! به فریادم برس.
چون صدای قاسم علیه السلام به گوش حسین علیه السلام رسید، با شتاب بر اسب سوار شد و به سوی میدان رفت. حسین علیه السلام، صفوف دشمن را می شکافت تا این که به عمر بن سعد ازدی رسید. شمشیری بر دست عمر زد که آن را برید. آن ملعون نعره ای زد. لشگر دشمن برای نجات عمر سعد به سوی او شتافتند. در میان این تاخت و تاز، پیکر نازنین قاسم علیه السلام، طعمه ی سمّ ستوران شد. هنگامی که گرد و غبار فرو نشست، همه دیدند که حسین علیه السلام بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن خود گرفته است و آن نوجوان مشغول جان کندن بود و پای خود را مدام بر زمین می کشید تا این که کم کم، روح از بدن خون آلودش پرواز کرد. حضرت در این لحظه فرمود:
به خدا سوگند! برای عمویت سخت است که او را صدا بزنی و او پاسخت را ندهد یا اگر پاسخ دهد، دیگر به حال تو سودی نداشته باشد.
حسین علیه السلام جنازه ی بی جان قاسم علیه السلام را بغل کرد و به خیمه ها برد، در حالی که پاهای قاسم علیه السلام بر زمین کشیده می شد. او را در کنار نعش بی جان علی اکبر علیه السلام خوابانید. با ناله فریاد زد:
ای پسر عموهایم و ای بستگانم! بردباری پیشه سازید! به خدا سوگند! پس از امروز هرگز ناگواری نخواهید چشید ( ۲ )  .
برخی می گویند امام حسین علیه السلام هنگام به میدان رفتن قاسم علیه السلام، عمامه ی خود را از سر برداشت و آن را دو نیم کرد. نیمی از آن را مانند کفن بر تن قاسم پوشاند و نیمی دیگر را بر سر قاسم علیه السلام بست ( ۳ ) .
شاید برای این که پارچه ی عمامه، نیمی از صورت او را پوشانیده بود، چهره ی ایشان را به ماه، مانند کرده اند.