شب هشتم ـ حضرت علی اکبر علیه السلام

جریان شهادت

حضرت علی اکبر علیه السلام، نخستین فرد از بنی هاشم بود که به میدان جنگ رفت و به شهادت رسید. بر اساس روایت های گوناگون تاریخی، وی ۱۹، ۱۸، ۲۵ یا ۲۷ سال داشت. علی اکبر علیه السلام فرزند بزرگ امام حسین علیه السلام بود که مادرش، «لیلی» نام داشت.
با آغاز جنگ، حضرت علی اکبر علیه السلام نزد امام حسین علیه السلام آمد و از پدر، اجازه خواست به میدان برود. حضرت به او نگاهی کرد و انگشت اشاره اش را به سوی آسمان گرفت و فرمود:
ای خدا! خودت شاهد باش که جوانی را به سوی این قوم می فرستم که از نظر جمال و کمال و سخن گفتن، شبیه ترین مردم به رسول اللّه است و ما هر گاه مشتاق دیدار پیامبرت می شدیم، به چهره ی او می نگریستیم ( ۱ ) .
آن گاه با علی اکبر علیه السلاموداع کرد و او را به جانب میدان فرستاد. علی اکبر علیه السلام در کارزار با لشکر دشمن، ۱۲۰ تن از آنان را هلاک کرد. در این میان تشنگی بر وی چیره گردید. از این رو، نزد حضرت برگشت و عرضه داشت:
پدر جان! شدت تشنگی و سنگینی سلاح، توان مرا ربوده است.
حضرت از او خواست که زبانش را بیرون آورد. سپس زبان علی اکبر علیه السلام را در دهان خود گذاشت ( ۲ ) . آن گاه انگشتری خود را به وی داد تا زیر زبانش بگذارد و اندکی از تشنگی او کاسته شود. سپس به علی اکبر علیه السلام فرمود:
عزیز دلم! صبر پیشه کن؛ زیرا به زودی از دست رسول خدا سیراب می شوی.
علی اکبر علیه السلام دوباره به میدان بازگشت و به جنگ پرداخت. در گیر و دار نبرد، تیری به گلوی وی خورد که او را نقش بر زمین ساخت. علی اکبر علیه السلامفریاد زد:
ای پدر! سلام خدا بر تو باد که هم اکنون این جدم رسول خداست که به تو سلام می رساند و می فرماید به سوی ما بشتاب!… و مرا از جام خود سیراب کرد به گونه ای که پس از آن هرگز تشنه نخواهم شد ( ۳ ) .
در روایت دیگری آمده است که علی اکبر علیه السلام خم شد و روی یال اسب افتاد. اسب نیز جلوی خود را ندید و بدن علی اکبر علیه السلام را به میان دشمنان برد و دشمنان، بدن او را قطعه قطعه نمودند. حضرت امام حسین علیه السلام خود را بر بالین علی اکبر علیه السلام رسانید. چون پیکر او را دید، اشک از دیدگانش سرازیر شد. فرمود:
پس از تو خاک بر سر این دنیا!
حضرت خم شد و صورت خود را بر روی صورت علی اکبر علیه السلام گذاشت و به قدری گریه کرد که تا آن روز کسی آن گونه گریستن را از ایشان ندیده بود. سپس بدن او را در آغوش گرفت و فرمود:
پسرم! از غم و اندوه دنیا راحت شدی، ولی پدرت غریب و تنها باقی ماند  ( ۴ ) .
آن گاه صدا زد:
جوانان بنی هاشم! بیایید و برادرتان را به خیمه گاه ببرید.
جوانان آمدند و نعش علی اکبر علیه السلام را به خیمه گاه بردند. در این هنگام، صدای گریه زنان بلند شد و حضرت فرمود:
اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعوُن  ( ۵ ) .