شب چهارم – حضرت حرّ علیه السلام 

نام گذاری

شب چهارم عزاداری محرم، اختصاص به یکی از شهیدان سربلند کربلا، یعنی حضرت «حر بن یزید ریاحی» دارد. البته این شب را به نام فرزندان حضرت زینب علیهاالسلام و حضرت مسلم علیه السلامنیز منسوب کرده اند. در بعضی مناطق، مجلس به نام ایشان برپا می گردد.
پیش تر گفتیم که این نام گذاری ها بر اساس قاعده ی خاصی نبوده و عرفی است؛ یعنی تنها هدف از آن، گرامی داشتن یاد و نام همه ی شهیدان این واقعه ی بزرگ است که به تناسب جایگاه هر شهید، عزاداری وی نیز در شب های حساس تری برگزار می گردد. این حساسیت در شب های پایانی دهه ی اول (تاسوعا و عاشورا) افزون تر می شود. نام گذاری شب ها، پس از شب چهارم بر اساس این ترتیب تا شب تاسوعا ادامه دارد.

جریان شهادت

کاروان حسین از منزل گاه «شراف» به سوی کوفه حرکت کردند. هنگام ظهر یکی از همراهان از روی تعجب «اللّه اکبر» گفت. امام، دلیل آن را پرسید. او عرض کرد:
نخلستان های کوفه دیده می شود.
حضرت فرمود:
این نخلستان نیست، بلکه سپاه مجهزی است که به سوی ما می آید.
کاروان ایستاد. طولی نکشید که سپاهی هزار نفری، به فرماندهی «حرّ بن یزید ریاحی» سر رسید، ولی آشکار بود که قصد جنگ را ندارند. حضرت خستگی را از چهره های آنان دریافت. بنابراین، دستور داد که آنان و حیوانات شان را سیراب سازند. چون هنگام ظهر بود، اذان گفتند. به حرّ فرمود که او با سپاه خود نماز بخواند، ایشان نیز با افراد خود نماز می خواندند. حرّ عرض کرد:
نه! شما نماز بخوان، ما نیز به شما اقتدا می کنیم ( ۱ )  .
حضرت پس از نماز، خطبه ای ایراد فرمود و نامه هایی را که کوفیان برای ایشان فرستاده بودند، گوشزد کرد. حرّ در پاسخ حضرت گفت:
من از این نامه ها آگاه نیستم و در شمار نویسندگان نامه ها نبودم. من تنها مأمورم که هر جا شما را یافتم به ابن زیاد در کوفه تسلیم کنم.
حضرت از پاسخ حرّ ناراحت شد و فرمود:
مرگ از این اندیشه به تو نزدیک تر است.
حرّ چیزی نگفت. حضرت به یاران خود دستور حرکت داد، ولی حرّ مانع حرکت کاروان شد. حضرت به او فرمود:
مادرت به عزایت بنشیند، از ما چه می خواهی؟
حرّ گفت:
اگر از عرب کسی جز تو، نام مادرم را این گونه بر زبان می آورد من نیز نام مادرش را می بردم، ولی به خدا سوگند! جز این که نام مادرت را با احترام یاد کنم، راهی ندارم. من دستور جنگ با شما را ندارم و فقط مأمورم که از شما جدا نگردم تا به کوفه برسیم. امیدوارم که میان من و شما حادثه ی بدی رخ ندهد. ای حسین! به خاطر خدا! جانت را حفظ کن و از این جنگ چشم بپوش؛ زیرا حتماً کشته خواهی شد.
حضرت فرمود:
آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ آیا با کشتن من، کار شما سامان می یابد؟
سپس راه خود را به سوی کربلا ادامه داد. حرّ جریان را به ابن زیاد اطلاع داد. هنگامی که خبر به ابن زیاد رسید، کاروان به کربلا رسیده بود. ابن زیاد به حرّ نوشت:
به محض رسیدن نامه، حسین و همراهانش را در بیابانی خشک و بی آب و علف از حرکت باز دار  ( ۲ )  .
حرّ نیز چنان کرد و به امام گفت:
نمی توانم اجازه دهم جلوتر بروید؛ چون ابن زیاد برایم جاسوسی گمارده است تا ببیند که به دستورش عمل می کنم یا نه.
کسی به امام پیشنهاد کرد که با حرّ بجنگند اما حضرت پیشنهاد او را رد کرد و فرمود:
ما هرگز آغازگر جنگ نخواهیم بود.
این قضیه به طول انجامید؛ تا آن که فرماندهی لشگر به دست عمر بن سعد افتاد. صبح عاشورا سپاهیان در برابر همدیگر صف آرایی کردند. حرّ به کناری رفت و به یکی از همراهانش گفت:
آیا امروز اسب خود را آب داده ای؟ نمی خواهی آن را آب دهی؟
قصد او این بود که آرام آرام به سوی لشگر امام حسین علیه السلام برود. یکی از سربازان که «مهاجر» نام داشت به حرّ گفت:
می خواهی چه کار کنی؟ آیا می خواهی به حسین حمله ور شوی؟
در این لحظه لرزه بر اندام حرّ افتاد. مهاجر گفت:
به خدا سوگند! در هیچ جنگی ندیده ام که این گونه بلرزی. تا امروز اگر از من می پرسیدند که دلیرترین مرد کوفه کیست، تو را معرفی می کردم، ولی اکنون این چه حالتی است که در تو می بینم؟
حرّ پاسخ داد:
به خدا سوگند! خود را میان دوزخ و بهشت می نگرم. به خدا سوگند! هیچ چیز را جز بهشت بر نمی گزینم، اگر چه تنم پاره پاره شود و مرا بسوزانند.
این سخن را گفت و به سوی اردوگاه امام حسین علیه السلام تاختن گرفت. چون نزد حسین علیه السلامرسید، با شرمندگی عرضه داشت:
ای پسر رسول خدا، فدایت گردم! من همان کسی هستم که راه را بر تو بستم و تو را در بیابان باز داشتم. گمان نمی کردم که پیشنهاد تو را نپذیرند و با تو قصد جنگ داشته باشند. اکنون با شرمندگی به سوی تو آمده ام آیا توبه ام پذیرفته است؟

دارم از لطف ازل منظر فردوس طمع
گر چه دربانی میخانه ی دونان کردم
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج مراد
که من این خانه به سودای تو ویران کردم

حضرت با مهربانی گفت:
آری! خداوند توبه را می پذیرد. از اسبت پیاده شو!
حرّ عرض کرد:
سواره باشم بهتر است (بیش از این شرمنده ام مکن). می خواهم اکنون با دشمن بجنگم و پایان کارم به پیاده شدن بیانجامد.
حضرت فرمود:
خداوند تو را رحمت کند! هر چه می خواهی انجام بده.
او با شجاعتی وصف ناپذیر با دشمن جنگید و سرانجام از اسب خود بر زمین افتاد. اصحاب، پیکر نیمه جان او را نزد امام آوردند. حضرت خون از چهره ی او پاک کرد و فرمود:
تو آزاده (حرّ) هستی همان گونه که مادرت، تو را حرّ نامید ( ۳ )  .
هم چنین حرّ پسر خود را روانه ی میدان ساخت که او نیز شربت شهادت نوشید.