شهادت امام سجاد علیه السلام

 

جریان تاریخی شهادت

حضرت علی بن الحسین علیه السلام، در روز پنجم شعبان یا ۱۵ جمادی الاولی سال ۳۸ ه .ق.، در مدینه دیده به جهان گشود. ایشان در ۱۲ یا ۱۸ و بنا بر قولی ۲۵ محرم سال ۹۵ ه ق در ۵۶ سالگی مسموم گردید و به شهادت رسید. آن حضرت در واقعه ی کربلا، ۲۳ سال داشت و چون دومین فرزند پسر حضرت حسین علیه السلام به شمار می آمد، به «علی اوسط» معروف بود. دوران امامت ایشان با خفقان بارترین دوره ی خلافت امویان هم زمان گشته بود. ایشان در دوران زندگی نورانی خویش، رنج ها و مصیبت های بسیاری را تحمل کرد. شهادت پدر، جوانان خاندان و شماری از بهترین یاران اسلام در کربلا و پس از آن، اسارت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، جان کاه ترین مصیبت های آن حضرت است. به همین دلیل، ایشان تا پایان عمر شریف خویش در غم مصیبت جان سوز عاشورا، هم چون شمع در سوز و گداز بود. او هماره از کربلا یاد می کرد و می گریست و با خود می گفت:
پسر رسول خدا، حسین کشته شد، در حالی که گرسنه و تشنه بود  ( ۱ ).
گریستن ایشان به دلیل یادآوری مصیبت های کربلا و خوف الهی چنان بود که به مقام یکی از بُکّائون ـ بسیار گریه کنندگان ـ رسید و همیشه، اشک مهمان محاسن نورانی و چهره ی غم بارشان بود.
حضرت سجاد علیه السلام در ماجرای کربلا، به بیماری شدیدی دچار شده بود. البته این تقدیر الهی بود تا بدین وسیله از خطر کشته شدن به دست دشمن در امان بماند. در این صورت، تکلیف جهاد نیز از دوش ایشان برداشته می شد؛ زیرا اگر کسی ندای استغاثه ی امام زمان خویش را بشنود و از هم یاری دریغ ورزد، از دین اسلام بیرون می رود و مسلمان نیست. با این حال، هر چند حضرت سجاد علیه السلام بیمار بود، ولی با شنیدن ندای کمک خواهی امام حسین علیه السلام، از بستر برخاست و شمشیر خود را برداشت و کوشید از خیمه به در آید. شدت بیماری ایشان به گونه ای بود که به سختی می توانست شمشیر را حمایل کند. حضرت ام کلثوم علیهاالسلام به سوی ایشان دوید تا وی را از رفتن به میدان باز دارد حضرت به او فرمود:
ای عمه! رهایم کن تا در رکاب پسر رسول خدا با دشمن بجنگم.
در این هنگام امام حسین علیه السلام ماجرا را دریافت. از میدان فریاد بر آورد:
خواهرم! او را نگهدار تا زمین از جهت خدا تهی نگردد.
با این حال حضرت سجاد علیه السلامبرای به میدان رفتن، پافشاری می کرد. امام حسین علیه السلامخود را به خیمه رسانید و فرمود:
پسرم! می خواهی چه کنی؟
عرض کرد:
ندای مظلومیت تو ، رگ های قلبم را از هم گسیخت. می خواهم به میدان بیایم و جانم را فدای تو سازم.
امام فرمود:
عزیزم! تو بیمار هستی و جهاد بر تو واجب نیست. تو حجت خدا بر شیعیانی! تو پدر یتیمان و بیوه زنانی! تو باید آنان را به مدینه برسانی!
حضرت سجاد علیه السلام عرض کرد:
آیا بمانم و کشته شدن تو را بنگرم؟ ای کاش نبودم و جانم نثار تو شده بود!
در این هنگام، امام حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و با هم گریستند ( ۲ ). حضرت سجاد علیه السلام از پدر، سراغ عمویش عباس علیه السلام، برادرش علی اکبر، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین را گرفت. امام، آه سردی کشید و فرمود:
پسرم! بدان که در خیمه ها مردی جز من و تو باقی نمانده است.
پس از شهادت امام و یاران باوفایش، اسیران را از کنار بدن های پاره پاره گذر دادند. در این میان، حضرت سجاد علیه السلام، را بر شتری برهنه سوار کرده بودند و غل و زنجیر به دست و پا و گردن ایشان بسته بودند. از آن جا که ایشان توان نشستن بر آن شتر را نداشت، پاهای ایشان را از زیر شکم شتر، به هم محکم بسته بودند. اهل بیت علیهم السلامبا دیدن بدن های پاره پاره، همگی خود را از فراز مرکب ها به زمین می انداختند و شیون می کردند. حضرت سجاد علیه السلامچون نمی توانست از شتر پیاده شود، همان جا بر شتر نشسته بود و می گریست. حضرت زینب علیهاالسلام نزد وی آمد و او را دلداری داد. حضرت سجاد علیه السلام فرمود:
چگونه بی تاب نباشم در حالی که بدن های بی سر و عریان و غرقه به خون عزیزانم را می بینم.
آن گاه اهل حرم را به سوی کوفه بردند. به دلیل سنگینی زنجیرها، خون از پاهای حضرت سجاد علیه السلام سرازیر بود. در دارالاماره ی کوفه، حضرت سجاد علیه السلام با دلیری فراوان با ابن زیاد سخن گفت، به گونه ای که آن ملعون به خشم آمد و دستور داد گردن ایشان را بزنند. با این حال، حضرت زینب علیهاالسلام پیش آمد و دست در گردن آن حضرت انداخت و فرمود:
اگر می خواهید او را بکشید، مرا نیز باید بکشید.
بدین ترتیب، ابن زیاد از کشتن آن حضرت چشم پوشید. البته حضرت سجاد علیه السلام از پا ننشست و دوباره به ابن زیاد فرمود:
ای پسر زیاد! آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ مگر نمی دانی که کشته شدن، عادت ما اهل بیت است و شهادت، مایه ی سرافرازی ماست؟
پس امام سجاد علیه السلام را به همراه کاروان زنان و کودکان و سرهای بریده ی شهیدان در شهرهای گوناگون گردانیدند و راه شام را در پیش گرفتند. هنگامی که کاروان به دروازه ی شام رسید، یزید دستور داد آنان را پشت دروازه ی ساعات  (۳)  نگه دارند تا شهر را آذین بندی کنند. سپس کاروان را به درون شهر آوردند. از دروازه ی ساعات تا کاخ یزید فاصله ی چندانی نبود، ولی کاروان را در همه ی کوچه های شام گردانیدند تا مردم، آنان را تماشا کنند. کاروان هنگام غروب به کاخ یزید رسید. در حالی که همه ی اهل کاروان را به یک ریسمان بسته بودند، به کاخ یزید وارد کردند. سر بریده ی امام حسین علیه السلام را در تشت طلا، در برابر یزید گذاشته بودند. حضرت زینب علیهاالسلام با دیدن این منظره، بی تابی آغاز کرد. یزید برای آزار بیشتر، چوب خیزرانی برداشت و بر دهان مبارک حسین علیه السلامزد. سپس با طعنه به امام سجاد علیه السلام گفت:
اوضاع را چگونه می بینی؟
حضرت فرمود:
قضای الهی را که پیش از آفرینش آسمان ها و زمین مقدر شده بود، دیدم.
یزید گفت:
حمد و سپاس خدایی را که پدرت را کشت.
امام فرمود:
لعنت خدا بر کسی که پدرم را کشت.
یزید خشمگین شد و دستور داد جلاد، گردن او را بزند. این بار نیز حضرت زینب علیهاالسلام سپر بلای ایشان شد و گفت:
ای یزید! آیا این همه خونی که از ما ریختی، کافی نبود؟
حضرت سجاد علیه السلام بدون واهمه فرمود:
اگر می خواهی مرا بکشی، باکی نیست، ولی کسی را بگمار تا این کودکان بی پناه را به مدینه برساند.
یزید با شنیدن این سخن، از کار خود چشم پوشید  ( ۴ ) .
پس از ماجرای کربلا، شخصی از حضرت سجاد علیه السلام پرسید که دشوارترین مصیبت شما در کجا رخ داد؟ حضرت سه بار فرمود:
الشام! الشام! الشام   ( ۵ )
ایشان فرمودند:
در شام هفت مصیبت بر ما وارد شد که از آغاز اسیری تا پایان آن، چنین مصیبتی ندیدیم:
۱ـ ستم گران در شام، پیرامون ما را با شمشیرهای برهنه و نیزه ها برافراشته گرفته بودند و با کعب نیزه بر ما هجوم می آوردند. آنان، ما را در میان جمعیت بسیار نگه می داشتند و طبل می زدند.
۲ـ سرهای شهیدان را در میان هودج های زنان قرار دادند. سر پدرم و عمویم عباس را در برابر دیدگان عمه ام زینب، و ام کلثوم و سر برادرم علی اکبر و قاسم را در برابر سکینه و رقیه قرار دادند. آنان با سرها بازی می کردند که گاهی سرها بر زمین می افتاد و زیر سم اسبان لگدکوب می شد.
۳ـ زنان شامی از فراز بام ها بر سر ما آتش می ریختند. آتشی به عمامه ام افتاد و چون دست هایم بسته بود، نتوانستم، آن را خاموش کنم. عمامه ام سوخت و آتش به سرم رسید.
۴ـ از طلوع تا غروب آفتاب، ما را در کوچه های شهر شام گردانیدند و ساز و آواز زدند و گفتند: ای مردم این ها را بکشید که در اسلام هیچ احترامی ندارند.
۵ـ ما را به یک ریسمان بستند و از در خانه ی یهودیان گذراندند و گفتند: اینان قاتلان پدران شما در خیبر و خندق هستند انتقام خود را از آنان بگیرید. آنان نیز خاک و سنگ و چوب به سوی ما می افکندند.
۶ـ ما را به بازار برده فروشان بردند و خواستند ما را به جای غلام و کنیز بفروشند، ولی خداوند این امر را برای شان مقدر نساخت.
۷ـ ما را در خرابه ای جا دادند که نه سقفی داشت و نه دروازه ای. روزها از گرما و شب ها از سرما، آرامش نداشتیم و از ترس کشته شدن و گرسنگی و تشنگی، قرار نداشتیم ( ۶ ) .
این ها قطره ای از اقیانوس بی کران رنج و محنت امام سجاد علیه السلام بود که سبب شد خورشید عمرشان در افق خون رنگ آن به غروب گراید. آن حضرت در سال ۹۵ ه .ق. با توطئه ی «ولید بن عبد الملک» خلیفه ی اموی مسموم شد و به شهادت رسید.
امام باقر علیه السلام فرموده است:
پدرم شتری داشت که ۲۲ بار با آن به سفر حج رفته بود و در این مدت یک تازیانه به آن نزده بود. پس از شهادت ایشان، ناگاه یکی از خدمت گزاران آمد و گفت: ناقه ی حضرت بیرون رفته و کنار قبر ایشان زانو زده است و گردنش را به قبر می مالد. این در حالی است که آن شتر، محل دفن حضرت را ندیده بود  ( ۷ )  .
امام باقر علیه السلام کنار آن شتر آمد و فرمود:
آزادش بگذارید تا وداع بکند.
آن شتر سه روز به همان حال بود تا این که مرد ( ۸ ) .  هنگامی که حضرت سجاد علیه السلام از دنیا رفت، مردم مدینه فهمیدند که ایشان صد خانواده را غذا می داده است. حتی خود آن خانواده ها نیز نمی دانستند که غذای آنان از کجا و به دست چه کسی فراهم می شود. هنگام غسل دادن بدن مطهر آن حضرت، آثار کیسه های غذا و غل و زنجیر دوران اسارت بر بدن ایشان آشکار بود ( ۹ ) .