ماه خوب زمین ؛ عباس


کتاب تاریخ در میان ازدحام تیرگی ها و سیاهی هایش انوار درخشان دارد، ولی برهه سرخ تاریخ که برهوت خشکی است خالی از عدالت، ماهی در پیشانی خود دارد به تابناکی عباس!


 

نفس هایش چنان مطمئن بر می خیزند که توفان صحرا را به زانو در می آورد و عباس، کلمه ای است که ردیف همه غزل های حسین است و همه جا، نامش تالی نام حسین …. و میان حسین و عباس یک قدم فاصله بیش نیست که در بلوغ عطش و زخم، در نهایت خستگی، پس از نبردی سخت به آب می رسد؛ لب هایش در تمنای قطره ای می سوزد و کام خشکیده اش، در برزخ میان رقص موج ها و زمزمه های آب و گریه و ضجه کودکان که از دور دست عمو را فریاد می زنند، مانده است.

… و چه دنیای عجیبی است این دنیا که برای عباس امان نامه می آورند که امان امت است، از ظلمت بیداد؛ عباسی که امان ابن زیادها و شمرها است، از چنگال اهریمن نفس؛ عباسی که دست هایش، سند مظلومیت شیعه است؛ این دست ها که تفسیر آیه های کتاب خداست.

زمین و زمان شاهدند و این نخل ها، حتی پس از گذشت قرن ها، فداکاریش را، شتابش را برای در آغوش کشیدن ساحل خیمه ها تا جرعه ای آب حنجر نازک علی اصغر را طراوتی ببخشد … مشک پر می شود از آبی خنک در آن گرمای طاقت فرسا و عباس باز می گردد، بی نوشیدن قطره ای آب تا حسرتی عظیم، برای همیشه در دل فرات بماند، وقتی که عباس عشق را به آب سودا نکرد و عطش را آبرو بخشید؛ که از همان رسیدن هفتمین روز که تشنه از راه رسید، خسته و شرمگین؛ خسته از دلهره ای شش روزه، از اضطراب کاروان کربلا و شرمگین از مشک های بی آب؛ عباس اسارت فرات را دید و قحطی مردانگی را، و آن گاه عشق را نهیب زد که بی حسین، هرگز حتی اگر به قطره ای آب باشد.

… و عباس، وجودش را با آب ایمان و اعتقاد سیراب کرده بود که وفایش مرز حدود خداوندی شد و دیگر چه نیازی به آب فرات و حتی همه آب ها … .

چه حقیرند آنان که در کمین عباس می نشینند که خوب می دانند توان مبارزه رو در روی شیر کربلا را ندارند، یل بنی هاشم که قوت بازوان حیدری را دارد و برق نگاه علوی را و شمشیرش گویی ذوالفقار علی است که به گاه چرخیدن، دشمنان را چون برگ پاییزی از پای در می آورد. حقیرند که از کمین گاه عمود نیرنگ، بر فرقش می زنند و تیغی بی شرم، دستان سقا را جدا می کند، اما این عباس است، یل ام البنین که با فرقی شکافته و دستانی جدا شده، هنوز نگاه به مشک دارد تا عطش کاروان را به آبی گوارا سیراب کند؛ حتی اگر خودش نباشد در میان خنده های کودکان تشنه لب شاد … اما هیهات از تیری که بر مشک می نشیند و … .

پستند و حقیرند و ناچیز که دستان دریا را می برند و چشمه ها و برکه ها را از تپش می اندازند. راه آب را می بندند تا خون به رگ ها نرسد و بر تشنگان شهید می خندند؛ چونان کرکسان گرسنه!

تمام آب های جهان باید بمیرند از شرم دستان جدا شده عباس، فرق شکافته اش، مشک سوراخ شده اش، چشمان تیر خورده اش که از هیبتش می ترسیدند که تیرش زدند و پیکر مطهرش، اینجا در نزدیکی علقمه! … و حسین شرمنده تر می کند فرات را و همه آب ها را که عباس را در کنار علقمه می نهد و به خیمه ها می رود تا عمود خیمه عباس بر زمین نهد و دل عرشیان در آتش بسوزد از سوزش دل های کودکان که زمزمه می کردند کاش آب نخواسته بودیم که بی عمو نشویم…… و حسین، عباس را به خیمه ها نیاورد تا تیرهای جفا بر چشم عباس بماند، اما کودکان برادر را نبیند که از هرم عطش، پیراهن بالا زده اند تا سینه های خویش را به جای خالی مشک ها نهند، شاید عطش اندکی کمتر شود. عباس را به خیمه ها نیاورد تا بی تابی های علی اصغر را نبیند که چون ماهی دور از آب، دست و پا می زند.

عباس را به خیمه ها نیاورد تا نگاه منتظر سکینه را نبیند که چشم به راه فرات مانده است.

عباس را به خیمه ها نیاورد تا سپاه دشمن دیرتر بفهمد که حسین دیگر علمدار ندارد و دیرتر هجوم آورد برای غارت خیمه ها.

عباس را به خیمه ها نیاورد تا سر حسین را بر نیزه ها نبیند و دشمن را که خیمه ها را آتش زده است و رقیه را که در میان آتش خیمه ها با لباس سوخته می دود؛ و زینب را که به دنبال کودکان وحشت زده حسین، سراسیمه می رود؛ و زنجیری که به دست و پای دخترکان یتیم حسین قفل می شود؛ و چرخش تازیانه ها را که بر سر و روی زینب و سجاد و کودکان فرود می آیند؛ و … و حسین، نباید عباس را به خیمه ها می آورد که عباس نباید می دید قنداقه خونین علی اصغر را که به غارت می برند و غل و زنجیری که به گردن و دست و پای سجاد بسته می شود؛ و گوشواره شکسته ای که گوش دختر حسین را پاره می کند؛ و نبیند … نبیند … نبیند لب های ترک خورده او را که به خون گلویش تر می شود و آب را نبیند وقتی پس از بر نیزه کردن سرش به هلهله و سنگ هایی که به سوی پیکر بی سرش می آیند، آزاد شده است … .

… و عباس باید بماند در علقمه که عباس تاب دیدن این صحنه ها را ندارد والاّ کارش به اینجا نمی کشید، اینجا، این چنین، بی دست، بی چشم، بی مشک … و اندکی بعد بی سر … .

گردآوری : عترت النّبی(ص)