بسم الله الرحمن الرحیم

زني با لباس هاي مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه
خواست تا کمي خواربار به او بدهد.
وي به آرامي گفت : که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه آنها در خانه بي غذا مانده اند.
صاحب مغازه با بي اعتنايي نيم نگاهي به او انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را از مغازه بيرون کند.
زن نيازمند در حالي که اصرار مي کرد، گفت : آقا… شما را به خدا قسم مي دهم، به محض اينکه بتوانم
پولتان را مي آورم.
صاحب مغازه گفت که نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که داخل مغازه ايستاده بود، گفت وگوي آنها را شنيد و به مغازه دار گفت : ببين اين خانم چه مي خواهد… خريد اين خانم با من.
خواربار فروش گفت : لازم نيست… خودم مي دهم ليست خريدت کو ؟
زن گفت : اينجاست…
صاحب مغازه گفت : ليست خود را بگذار روي ترازو … به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر… !!
زن با خجالت لحظه اي مکث کرد و از کيفش کاغذي بيرون آورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي کفه‏ي ترازو گذاشت…
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت…
خواربار فروش باورش نمي شد … مشتري از سر رضايت خنديد … مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ديگر ترازو کرد… کفه ترازو برابر نشد … آنقدر جنس در کفه ديگر گذاشت تا بالاخره کفه‏هاي ترازو با يکديگر برابر شدند .
خواربار فروش با تعجب و دلخري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته شده است، کاغذ ليست خريد نبود، دعاي زن بود که روي آن نوشته شده بود :”” اي خداي عزيزم… تو از نياز من باخبري… خودت آن را برآورده کن.””
فقط اوست که مي داند دعاي پاک و خالص چقدر وزن دارد.
تو را چگونه از ياد ببرم در حالي که از يادم نمي بري.

برگرفته از سيب سرخ