پسر حاتم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

قبل از طلوع اسلام و تشكيل يافتن حكومت اسلامى ، رسم ملوك الطوايفى در ميان اعراب جارى بود. مردم عرب به اطاعت و فرمانبردارى رؤ ساى خود عادت كرده بودند. و احيانا به آنها باج و خراج مى پرداختند. يكى از رؤ سا و ملوك الطوايف عرب ، سخاوتمند معروف ، ((حاتم طائى )) بود كه رئيس و زعيم ((قبيله طى )) به شمار مى رفت . بعد از حاتم ، پسرش ((عدى )) جانشين پدر شد، قبيله طى طاعت او را گردن نهادند. عدى سالانه يك چهارم درآمد هركسى را به عنوان باج و ماليات مى گرفت . رياست و زعامت عدى مصادف شد با ظهور رسول اكرم و گسترش اسلام . قبيله طى بت پرست بودند، اما خود عدى كيش نصرانى داشت و آن را از مردم خويش پوشيده مى داشت .
مردم عرب كه مسلمان مى شدند و با تعليمات آزاديبخش اسلام آشنايى پيدا مى كردند، خواه ناخواه ، از زير بار رؤ سا كه طاعت خود را بر آنها تحميل كرده بودند آزاد مى شدند. به همين جهت عدى بن حاتم ، مانند همه اشراف و رؤ ساى ديگر عرب ، اسلام را بزرگترين خطر براى خود مى دانست و با رسول خدا دشمنى مى ورزيد. اما كار از كار گذشته بود، مردم فوج فوج به اسلام مى گرويدند و كار اسلام و مسلمانى بالا گرفته بود. عدى مى دانست كه روزى به سراغ او نيز خواهند آمد و بساط حكومت و آقايى او را برخواهند چيد. به پيشكار مخصوص خويش كه غلامى بود دستور داد گروهى شتر چاق و راهوار هميشه نزديك خرگاه او آماده داشته باشد و هر روز اطلاع پيدا كرد سپاه اسلام نزديك آمده اند او را خبر كند.
يك روز آن غلام آمد و گفت :((هر تصميمى مى خواهى بگيرى بگير كه لشكريان اسلام در همين نزديكيها هستند))
عدى دستور داد شتران را حاضر كردند، خاندان خود را بر آنها سوار كرد و از اسباب و اثاث آنچه قابل حمل بود بر شترها بار كرد و به سوى شام كه مردم آنجا نيز نصرانى و هم كيش او بودند فرار كرد. اما در اثر شتابزدگى زياد از حركت دادن خواهرش ((سفانه )) غافل ماند و او در همانجا ماند.
سپاه اسلام وقتى رسيدند كه خود ((عدى )) گريخته بود ((سفانه )) خواهر وى را در شمار اسيران به مدينه بردند و داستان فرار عدى را براى رسول اكرم نقل كردند. در بيرون مسجد مدينه ، يك چهار ديوارى بود كه ديوارهايى كوتاه داشت . اسيران را در آنجا جاى دادند. يك روز رسول اكرم از جلو آن محل مى گذشت تا وارد مسجد شود، سفانه كه زنى فهميده و زبان آور بود، از جا حركت كرد و گفت :((پدر از سرم رفته ، سرپرستم پنهان شده ، بر من منت بگذار، خدا بر تو منت بگذارد)).
رسول اكرم از وى پرسيد:((سرپرست تو كيست ؟))
گفت :((عدى بن حاتم )).
فرمود:((همانكه از خدا و رسول او فرار كرده است ؟!)).
رسول اكرم اين جمله را گفت و بى درنگ از آنجا گذشت .
روز ديگر آمد از آنجا بگذرد باز ((سفانه )) از جا حركت كرد و عين جمله روز پيش را تكرار كرد. رسول اكرم نيز عين سخن روز پيش را به او گفت : اين روز هم تقاضاى سفانه بى نتيجه ماند. روز سوم كه رسول اكرم آمد از آنجا عبور كند، سفانه ديگر اميد زيادى نداشت تقاضايش پذيرفته شود، تصميم گرفت حرفى نزند اما جوانى كه پشت سر پيغمبر حركت مى كرد به او با اشاره فهماند كه حركت كند و تقاضاى خويش را تكرار نمايد. سفانه حركت كرد و مانند روزهاى پيش گفت :((پدر از سرم رفته ، سرپرستم پنهان شده ، بر من منت بگذار خدا بر تو منت بگذارد)).
رسول اكرم فرمود:((بسيار خوب ، منتظرم افراد مورد اعتمادى پيدا شوند، تو را همراه آنها به ميان قبليله ات بفرستم . اگر اطلاع يافتى كه همچو اشخاصى به مدينه آمده اند مرا خبر كن )).
سفانه از اشخاصى كه آنجا بودند پرسيد، آن شخصى كه پشت سر پيغمبر حركت مى كرد و به من اشاره كرد حركت كنم و تقاضاى خويش را تجديد نمايم كى است ؟ گفتند او ((على بن ابيطالب )) است .
پس از چندى سفانه به پيغمبر خبر داد كه گروهى مورد اعتماد از قبيله ما به مدينه آمده اند، مرا همراه اينها بفرست . رسول اكرم جامه اى نو و مبلغى خرجى و يك مركب به او داد و او همراه آن جمعيت حركت كرد و به شام نزد برادرش رفت تا چشم سفانه به عدى افتاد زبان به ملامت گشود و گفت :((تو زن و فرزند خويش را بردى و مرا كه يادگار پدرت بودم فراموش ‍ كردى ؟!)).
عدى از وى معذرت خواست . و چون سفانه زن فهميده اى بود، عدى در كار خود با وى مشورت كرد، به او گفت :((به نظر تو كه محمد را از نزديك ديده اى صلاح من در چيست ؟ آيا بروم نزد او و به او ملحق شوم يا همچنان از او كناره گيرى كنم )).
سفانه گفت :((به عقيده من ، خوب است به او ملحق شوى ، اگر او واقعا پيغمبر خداست زهى سعادت و شرافت براى تو و اگر هم پيغمبر نيست و سر ملك دارى دارد، باز هم تو در آنجا كه از يمن زياد دور نيست ، با شخصيتى كه در ميان مردم يمن دارى ، خوار نخواهى شد و عزت و شوكت خود را از دست نخواهى داد)).
عدى اين نظر را پسنديد. تصميم گرفت به مدينه برود و ضمنا در كار پيغمبر باريك بينى كند و ببيند آيا واقعا او پيغمبر خداست تا مانند يكى از امت از او پيروى كند، يا مردى است دنياطلب و سر پادشاهى دارد تا در حدود منافع مشترك با او همكارى و همراهى نمايد.
پيغمبر در مسجد مدينه بود كه عدى وارد شد و بر پيغمبر سلام كرد. رسول اكرم پرسيد:((كيستى ؟)).
عدى پسر حاتم طائيم .
پيغمبر او را احترام كرد و با خود به خانه برد.
در بين راه كه پيغمبر و عدى مى رفتند، پيره زنى لاغر و فرتوت جلو پيغمبر را گرفت و به سؤ ال و جواب پرداخت . مدتى طول كشيد و پيغمبر با مهربانى و حوصله جواب پيره زن را مى داد.
عدى با خود گفت ، اين يك نشانه از اخلاق اين مرد كه پيغمبر است . جباران و دنياطلبان چنين خلق و خوى ندارند كه جواب پيره زنى مفلوك را اين قدر با مهربانى و حوصله بدهند.
همينكه عدى وارد خانه پيغمبر شد، بساط زندگى پيغمبر را خيلى ساده و بى پيرايه يافت . آنجا فقط يك تشك بود كه معلوم بود پيغمبر روى آن مى نشيند. پيغمبران آن را براى عدى انداخت . عدى هر چه اصرار كرد كه خود پيغمبر روى آن بنشيند پيغمبر قبول نكرد. عدى روى تشك نشست و پيغمبر روى زمين . عدى با خود گفت اين نشانه دوم از اخلاق اين مرد كه از نوع اخلاق پيغمبران است نه پادشاهان .
پيغمبر رو كرد به عدى و فرمود:((مگر مذهب تو مذهب ركوسى نبود))(94)
چرا.
((پس چرا و به چه مجوز، يك چهارم درآمد مردم را مى گرفتى ؟ در دين تو كه اين كار روا نيست )).
عدى كه مذهب خود را از همه حتى نزديكترين خويشاوندانش پنهان داشته بود، از سخن پيغمبر سخت در شگفت ماند. با خود گفت اين نشانه سوم از اين مرد كه پيغمبر است .
سپس پيغمبر به عدى فرمود:((تو به فقر و ضعف بنيه مالى امروز مسلمانان نگاه مى كنى و مى بينى مسلمانان برخلاف ساير ملل فقيرند، ديگر اينكه مى بينى امروز انبوه دشمنان بر آنها احاطه كرده و حتى بر جان و مال خود ايمن نيستند ديگر اينكه مى بينى حكومت و قدرت در دست ديگران است ، به خدا قسم ! طولى نخواهد كشيد كه اين قدر ثروت به دست مسلمانان برسد كه فقيرى در ميان آنها پيدا نشود. به خدا قسم آنچنان دشمنانشان سركوب شوند و آنچنان امنيت كامل برقرار گردد كه يك زن بتواند از عراق تا حجاز به تنهايى سفر كند و كسى مزاحم وى نگردد. به خدا قسم نزديك است زمانى كه كاخهاى سفيد بابل در اختيار مسلمانان قرار مى گيرد)).
عدى از روى كمال عقيده و خلوص نيت ، اسلام آورد و تا آخر عمر به اسلام وفادار ماند. سالها بعد از پيغمبراكرم زنده بود. او سخنان پيغمبر را كه در اولين برخورد به او فرموده بود و پيش بينيهايى كه براى آينده مسلمانان كرده بود، هميشه به ياد داشت و فراموش نمى كرد و مى گفت :
((به خدا قسم ! نمردم و ديدم كه كاخهاى سفيد بابل به دست مسلمانان فتح شد. امنيت چنان برقرار شد كه يك زن به تنهايى مى توانست از عراق تا حجاز سفر كند بدون آنكه مزاحمتى ببيند. به خدا قسم ! اطمينان دارم كه زمانى خواهد رسيد فقيرى در ميان مسلمانان پيدا نشود))