بخش دوم : على (ع ) در کنار بستر فاطمه (س )
۱۹۸ پرستارى از زهرا(س )  

هنگامى که فاطمه (س ) در بستر رحلت قرار گرفت و به على (ع ) وصیت کرد: جریان زندگى او را مخفى بدارد، و بیمارى شدید او را به هیچ کس ‍ اطلاع ندهد.
امام على (ع ) طبق وصیت او عمل کرد.
على (ع ) به تنهایى از فاطمه (س ) پرستارى مى کرد، و اسماء بنت عمیس ‍ (که آن وقت همسر ابوبکر بود) در پنهانى ، على (ع ) را در پرستارى فاطمه (س ) کمک مى نمود، تا وصیت زهرا(س ) (در مخفى داشتن بیمارى ) حفظ شود. و پیامبر (ص ) به این بیمارى خبر داده بود، چنان که به ظلم هایى که بر او وارد شد. خبر داده بود.
سپس درد شدید بیمارى بر فاطمه (س ) چیره شد، خداوند (در عالم معنى ) حضرت مریم (س ) را فرستاد تا از فاطمه (س ) پرستارى کند و با او ماءنوس باشد…


۱۹۹ ملاقات ابوبکر و عمر 

ابوبکر و عمر از شدت بیمارى فاطمه (س ) آگاه شدند، به عنوان عیادت به در خانه زهرا(س ) آمدند، اجازه ورود خواستند، ولى فاطمه (س ) اجازه نداد.
عمر با على (ع ) ملاقات کرد و به على (ع ) عرض نمود:(همانا ابوبکر پیرمرد نازک دل است ، و رفیق غار (صور) پیامبر (ص ) و از اصحاب آن حضرت مى باشد، و چندین بار با او به این جا آمده ایم و اجازه طلبیدیم ، ولى فاطمه (س ) اجازه نداده است ، اگر صلاح مى دانى از حضرت زهرا(س ) براى ما اجازه بگیر، تا بیاییم و احوال او را بپرسیم ).
على (ع ) فرمود: بسیار خوب ، بلکه اجازه بگیرم .
آن گاه امیرالمؤ منین (ع ) نزد فاطمه (س ) آمده و فرمود: اى دختر رسول خدا(ص )، مى دانى که این دو نفر چندین بار خواسته اند به حضور شما برسند، ولى شما آنها را رد کرده اى و به آنها اجازه نداده اى ، آنها از من خواسته اند که از شما خواهش کنم به آنها اجازه بدهى .
فاطمه (س ) فرمود: (سوگند به خدا به آنها اجازه نمى دهم و با آنها حتى یک کلمه سخن نمى گویم تا پدرم رسول خدا(ص ) را ملاقات کنم ، و آنچه را که نسبت به من روا داشتند، به رسول خدا(ص ) شکایت نمایم .)
على (ع ) فرمود: (من از طرف آنها ضامن شده ام که از تو اجازه بگیرم ).
فاطمه زهرا(س ) به على (ع ) عرض کرد:
ان کنت قد ضمنت لهما شیئا فالبیت بیتک و النساء تتبع الرجال لا اءخالف علیک بشى ء فاذن لمن احببت .
(اگر از طرف آنها چیزى را ضامن شده اى ، خانه ، خانه توست و زنان از مردانشان پیروى مى کنند، و من با راءى تو در هیچ چیز مخالفت نمى کنم ، آنچه را دوست دارى اجازه بده ).
على (ع ) از خانه بیرون آمد و به ابوبکر و عمر، اجازه داد، آنها وارد خانه شدند، وقتى که نگاهشان به فاطمه (س ) افتاد، سلام کردند.
ولى فاطمه (س ) جواب سلام آنها را نداد، و روى خود را از آنها برگردانید، آنها به روبروى آن حضرت گردیدند، فاطمه (س ) باز روى خود را از آنها برگردانید، و این موضوع چند بار تکرار شد، آنگاه به على (ع ) عرض کرد: (روى مرا بپوشان )، و به بانوانى که حاضر بودند فرمود: روى مرا برگردانید، وقتى که روى مرا برگرداندند، باز آن دو نفر، روبه روى زهرا(س ) آمدند، و خواهش کردند که فاطمه (س ) از آنها راضى گردد، و گذشته ها را ببخشد.
فاطمه (س ) فرمود:
(شما را به خدا سوگند مى دهم ، آیا به یاد دارید که پدرم رسول خدا (ص ) درباره موضوعى که براى على (ع ) پیش آمده بود، شما را نیمه شب به حضور طلبید؟
آنها گفتند: آرى ، آن شب را به یاد داریم .
فاطمه (س ) فرمود: شما را سوگند به خدا مى دهم آیا از پیامبر (ص ) شنیدید که مى فرمود:
فاطمه منى و انا منها، من اذاها فقد اذانى و من اذانى فقد اذى الله …
فاطمه (س )، پاره تن من است ، و من از او هستم ، کسى که او را بیازارد، مرا آزرده است و کسى که مرا بیازارد خدا را آزرده است ، و کسى که بعد از رحلت من ، او را بیازارد، مانند آن است که در حیات من او را آزرده است ، و کسى که در حیات من او را بیازارد مانند آن است که بعد از مرگم او را آزرده است )؟
گفتند: آرى شنیده ایم .
فرمود: حمد و سپاس خدا را، سپس متوجه خدا شد و عرض ‍ کرد:
(خدایا من تو را گواه مى گیرم ، و اى کسانى که در این جا حضور دارید شما نیز گواهى دهید که : این دو نفر هنگام زندگیم ، و وقت مرگم به من آزار رساندند، سوگند به خدا با آنها حتى یک کلمه سخن نمى گویم تا با پروردگارم ملاقات کنم و از ستم هایى که از ناحیه شما به من رسیده ، به خدا شکایت نمایم ).
و طبق روایت دیگر، فاطمه (س ) دست هایش را به سوى آسمان بلند کرد و گفت : خدایا این دو، مرا آزردند شکایت خودم را در مورد آنها به پیشگاه تو و رسول تو مى آورم ، و سوگند به خدا، هرگز از شما (دو نفر) راضى نمى شوم ، تا با پدرم رسول خدا(ص ) ملاقات نمایم و رفتار شما را به آن حضرت خبر دهم ، تا او بین من و شما داورى کند.
در این هنگام ابوبکر فریاد زد: واى بر من ، آه از عذاب الهى …؟ اى کاش ‍ مادرم مرا نزاییده بود.
عمر به ابوبکر گفت : از مردم در شگفتم که چگونه تو را رهبر خود ساختند، تو یک پیر فرتوتى هستى که از خشم یک زنى ، بى تاب مى شود، و از خشنودى زنى ، شاد مى گردى ، مگر چه خواهد شد اگر کسى زنى را به خشم آورد؟
آن گاه آن دو نفر بر خاستند و رفتند.
در این هنگام فاطمه (س ) به على (ع ) گفت : آیا آنچه را خواستى به جاى آورد (اجازه ورود به خانه به آنها دادم ).
على (ع ) فرمود: آرى .
فاطمه (س ) گفت : اکنون اگر چیزى از تو بخواهم انجام مى دهى ؟ على (ع ) فرمود: آرى .
فاطمه (س ) فرمود: من تو را به خدا سوگند مى دهم که کارى کنى که آن دو نفر بر جنازه من نماز نخوانند و کنار قبرم توقف ننمایند.


۲۰۰ آخرین سخنان زهرا(س ) به على (ع )  

فاطمه (س ) در بستر بیمارى بود که به على (ع ) گفت : ابوالحسن ! من از پدرم شنیدم که مى فرمود: اشک ، خشم خداوند را خاموش مى کند و قبر باغى از باغهاى بهشت نخواهد بود، مگر هنگامى که بنده خدا گریه کند و خداوند عزیز جبار مى داند که من با این اشک ها از ترس خدا مى گریم .
على (ع ) گریست ، فاطمه (س ) از اشک هاى آن حضرت گرفته و بر چهره خود کشیده گفت : اى ابوالحسن ! اگر غمگینى در بین امت گریه کند، خداوند آن امت را مورد بخشایش خود قرار مى دهد. پسر عمویم ! تو غمگینى و محزونى و من اشک چشم تو را به صورت مى کشم تا مشمول رحمت خدا شوم .


۲۰۱ آخرین سخنان على (ع ) و فاطمه (س )  

حضرت على (ع ) از همسرش فاطمه (س ) به هنگام رحلتش پرسید: در این دستمال بسته چیست ؟ آن را گشود، دید پارچه اى ابریشمى و سبز است و در آن پارچه کاغذ سفیدى است که بر روى آن چیزهایى نوشته شده و نور از آن مى درخشد، فرمود: اى ابوالحسن ! هنگامى که پدرم مرا به همسرى تو درآورد، در شب عروسى دو پیراهن داشتم ، یکى نو و دیگرى کهنه و وصله دار، سر نماز بودم ، که کسى در زد و سائلى از پشت در مى گفت : اى خاندان نبوت و معدن خیر و جوانمردى ! مردم عادت دارند که براى خوردن به منازل عروسى بروند، چون براى عموم مردم غذا آماده است . اگر شما پیراهن کهنه اى دارید، من نیازمند آن مى باشم ؛ زیرا مردى فقیرم . اى خاندان محمد! فقیر شما برهنه است .
من پیراهن نو خود را برداشته و به او دادم و لباس کهنه را پوشیدم . صبح که با لباس کهنه در حضور تو بودم ، رسول خدا (ص ) بر من وارد شد و فرمود: دخترم مگر تو لباس نو نداشتى ، چرا آن را نپوشیدى ؟
گفتم : اى پدر جان ! آن را به سائلى صدقه دادم .
فرمود: بسیار کار خوبى کردى ، اگر به خاطر شوهرت لباس نو را خودت مى پوشیدى و لباس کهنه را صدقه مى دادى ، در هر دو حالت توفیق شامل تو مى شد.
عرض کردم : اى رسول خدا! به تو هدایت یافته و به تو اقتدا کردیم ؛ هنگامى که با مادرم خدیجه ازدواج کردى ، هر آنچه را که به تو داده بود، در راه خدا انفاق کردى تا حدى که سائلى به تو رسید و تو پیراهن خود را به او دادى و حصیر بر خود پوشیدى . جبرئیل نازل شد این آیه را آورد: (و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوما محسورا
رسول خدا (ص ) گریست و مرا به سینه اش چسباند، جبرییل نازل شده و گفت : خداوند سلام رسانده و مى فرماید: به فاطمه سلام برسان و به او بگو، هر چه مى خواهى طلب کن و اگر هر آنچه در آسمان و زمین است بخواهى به تو داده خواهد شد. به او بشارت بده که من او را دوست مى دارم . به من فرمود: دخترم ! پروردگات به تو سلام رسانده ، مى گوید: آنچه مى خواهى طلب کن .
عرض کردم : پدر جان ! خدمتگزارى او مرا از سئوال کردن از او بازداشته است ، من نیازى جز نگاه کردن به چهره بزرگوارانه او در بهشت برین ندارم .
فرمود: دخترم ! دستهایت را بالا بیاور. من دست هایم را بالا بردم و حضرت نیز دست هایش را بالا برده ، گفت : خداوند! امتم را ببخشاى ، و من آمین مى گفتم .
جبریل پیامى از سوى خداوند متعال آورد که خداوند مى فرماید: من آن عده از گنهکاران امت تو را که در دلشان محبت فاطمه و مادرش و شوهرش و فرزندانش را داشته باشند، بخشودم . فرمود: من در این سندى مى خواهم ، خداوند به جبرییل دستور داد دیبایى سبز و دیبایى سپید بیاورد که بر روى آن نوشته شده است : (کتب ربکم على نفسه الرحمه ).
جبرییل و میکاییل و حضرت رسول (ص ) بر آن گواهى داده و امضا کردند. حضرت فرمود: دخترم این نوشته در این بسته است ، روز وفاتت که رسید، وصیت کن در قبرت بگذارند. روز قیامت که مردم سر از قبر بردارند و گناهکاران مسلم و حتمى شدند و آنان را به سوى دوزخ بکشانند، این امانت را تسلیم من کن تا آنچه را که خداوند بر من و تو ارزانى داشته ، از خداوند بخواهم ، تو و پدرت براى جهانیان رحمت هستید.


۲۰۲ بر بالین فاطمه (س )  

زمانى که حضرت زهرا(س ) مرگ خود را نزدیک دید، ام ایمن و اسماء بنت عمیس را نزد خویش خواند و کسى را در پى على (ع ) فرستاد و او را نیز احضار کرد. چون على (ع ) بر بالین او حاضر شد، فاطمه (س ) به وى گفت :
اى پسر عمو، من مرگ خود را نزدیک مى بینم ، و احساس مى کنم که ساعت به ساعت در پیوستن من به پدرم نزدیک تر مى شوم . اینک مى خواهم آنچه را که دل دارم به تو وصیت کنم . على (ع ) فرمود: اى دختر رسول خدا(ص ) هر چه مى خواهى وصیت کن . على بالاى سر زهرا نشست و هر کسى را که در خانه بود بیرون کرد، آن گاه زهرا عرض کرد: اى پسر عمو تو از آغاز زندگى از من دروغ و خیانتى ندیدى و هیچ گاه در این مدت که باهم بودیم با تو مخالفتى نکرده ام .
على (ع ) فرمود: پناه بر خدا، تو داناتر و نیکوکارتر و پرهیزگارتر و گرامى تر و خدا ترس تر از آنى که بخواهم تو را بدین خاطر توبیخ و سرزنش کنم . جدایى و فقدان تو بر من بسیار سنگین است ، اما با این حال از آن راه فرارى نیست ، به خدا سوگند مصیبت رسول خدا (ص ) را بر من تازه کردى ، بدان که غم در گذشت و از دست دادن تو براى من بسیار سخت است . و از مصیبتى که چقدر دردناک و دردآور و گدازنده و اندوهبار است استرجاع مى کنم . به خدا سوگند این مصیبتى است که تسلیتى براى آن نیست و کمبودى است که جایگزین ندارد.
هر چه مى خواهى به من وصیت کن که مرا آن چنان خواهى یافت که بدان فرمانم داده اى و من خواست تو را بر خواست خویش ترجیح مى دهم .
فاطمه (س ) فرمود: اى پسر عموى رسول خدا (ص )، خداوند از سوى من بهترین پاداش را به تو بدهد، من به تو وصیت مى کنم که پس از من با امامه دختر خواهرم ازداوج کنى که وى براى فرزندانم همچون خود من است . زیرا مردان ناچارند که زن بگیرند.
سپس فرمود: پسر عمو برایم تابوتى فراهم ساز. من دیدم که فرشتگان تصویر آن را برایم کشیده اند.
على فرمود: آن را برایم توصیف کن که چگونه بود؟
زهرا شکل تابوت را براى على بیان کرد، على آن را براى زهرا ساخت ، بنابر این نخستین تابوتى که در اسلام ساخته شد تابوت زهرا(س ) بود که کسى پیش از آن چنین چیزى ندیده و نه ساخته بود. سپس فرمود به تو وصیت مى کنم که هیچ کس از اینانى که به من ستم و حقم را پایمال کرده اند بر جنازه ام حاضر نشوند. زیرا اینان دشمن من و دشمن رسول خدا(ص ) هستند. اجازه نده کسى از آنان و پیروانشان بر من نماز بخوانند، مرا در شب که دیده ها آرام گرفته و به خواب فرو رفته اند، به خاک بسپار، آن گاه آن حضرت چشم از جهان فرو بست . سلام خداوند بر او و پدر و شوهر و فرزندانش .
مردم مدینه یکپارچه ناله و فریاد سر دادند. زنان بنى هاشم در خانه فاطمه (س ) گرد آمدند و همه با هم یک صدا شیون کردند. مدینه مى خواست از این همه شیون و فریاد از جاى کنده شود. زنان داغ دیده فریاد مى زدند: اى بانوى ما! اى دختر رسول خدا(ص )، مردم گروه گروه به سوى على (ع ) روانه شدند. آن حضرت نشسته بود. حسن و حسین نیز رو به
رویش بودند و هر سه مى گریستند. مردم همه از گریه آنان به گریه افتادند.


۲۰۳ آگاه شدن حسنین از شهادت مادر 

اسماء پس از وفات فاطمه زهرا(س ) گریبانش را پاره کرد و سراسیمه از خانه بیرون آمد، حسن و حسین (ع ) را در بیرون خانه ملاقات کرد.
آنها گفتند: مادر کجاست ؟
اسماء، سخنى نگفت . آنها به سوى خانه روانه شدند و دیدند که مادرشان رو به قبله دراز کشیده ، حسین (ع ) مادرش را حرکت داد. ناگهان دریافت که مادرش از دنیا رفته است ، بر برادرش حسن (ع ) رو کرد و گفت : حسن جان ! خدا در مورد مادرم به تو اجر بدهد.
(اَجْرَکَ اللّهُ فِى الْوالِدَهِ).
امام حسن (ع ) خود را به روى مادر انداخت ، گاهى او را مى بوسید و گاهى مى گفت : اى مادرم ! با من سخن بگو، قبل از آن که روح از بدنم خارج شود.
امام حسین (ع ) پیش آمده و پاهاى مادر خویش را مى بوسید و مى گفت : مادرم ! من پسرت حسین هستم ، قبل از آن که قلبم شکافته شود و بمیرم ، با من سخن بگو.


۲۰۴ بى هوش شدن على (ع ) 

اسماء به حسن و حسین (ع ) فرمود: بروید نزد پدرتان على (ع )، و وفات مادرتان را به او خبر دهید.
حسن و حسین (ع ) از خانه بیرون آمدند، در حالى که فریاد مى زدند: (یا مُحَمَّداه ! یا اَحْمَداه ! اَلْیَوْمُ جُدِّدَ لَنا مَوْتُکَ اِذْ ماتَتْ اُمُّنا؛ آه ! اى محمد! امروز مصیبت فقدان تو براى ما تجدید شد، چرا که مادرمان از دنیا رفت .)
سپس حسن و حسین (ع ) وارد مسجد شدند، على (ع ) در مسجد بود.شهادت فاطمه (س ) را به او خبر دادند على (ع ) از این خبر چنان دگرگون شد که بى حال افتاد. آب به صورتش پاشیدند، وقتى حالش ‍ خوب شد، با ندایى جانسوز فرمود:
(بمن العزاه یا بنت محمد کنت بک اتعزّى ففیم الْعزاءِ من بَعْدِکِ؛ اى دختر محمد! به چه کسى خود را تسلیت بدهم ، تا زنده بودى مصیبتم را به تو تسلیت مى دادم ، اکنون بعد از تو چگونه آرام بگیرم )؟


۲۰۵ على (ع ) بر پیکر زهرا(س )

على (ع ) بعد از شنیدن خبر جانسوز مرگ فاطمه (س ) به سرعت وارد منزل شد، دید فاطمه (س ) در بستر خود خوابیده و یک قطیفه مصرى روى خود کشیده است .
على (ع ) او را صدا زد، جوابى نشنید. به طرف راست و چپ فاطمه رفت ، صدیقه را صدا کرد، امام جواب نشنید عباى خود را کنار گذاشت ، عمامه را برداشت ، دامن قبا را بالا زد و سر زهرا(س ) را در دامن خود نهاد و صدا نمود: یا زهرا(س )!… اما فاطمه سخنى نگفت . امیرالمؤ منین گفت : اى دختر محمد! جوابى نشنید… گفت : (یا فاطمه ! کلّمینى ؛ اى دختر پیغمبر! با من صحبت کن )، من على پسر عموى تو هستم .
حضرت مى فرماید: فاطمه (س ) چشمش را باز کرد، (یعنى قبل از مرگ کامل که بنابر علم امروز مدتى طول مى کشید، به در خواست مقام ولایت و قدرت لایزال الهى ، فاطمه حیات مجدد یافت ) و به صورت على (ع ) نگریست و به گریه افتاد.
سپس سخنانى با یکدیگر در میان گذاشتند و بعد از مدتى کوتاه ، فاطمه زهرا(س ) از دنیا رفت .


۲۰۶ آخرین سخنان زهرا(س ) و على (ع )  

حضرت زهرا(س ) در ساعات آخرت زندگانى خویش با امام على (ع )، رازى را بر ملا نمود و از شهادت و لحظه هاى وفات خویش خبر داد: اى اباالحسن ! در همین ساعت به خواب رفته بودم ، پس محبوبم رسول خدا(ص ) را در قصرى از مروارید سفید دیدم ، چون مرا دید، فرمود: دخترم ! به نزد من بشتاب که سخت مشتاق تو هستم ، بى صبرانه پاسخ دادم : سوگند به خدا، پدر جان ! اشتیاق من براى زیارت شما شدیدتر است ؛ در این هنگام پدرم فرمود: تو امشب در پیش ما خواهى بود على جان ! رسول خدا(ص ) آنچه وعده داده دهد راست است و آنچه عهد و پیمان بندد وفا کند.


۲۰۸ على (ع ) کنار بستر زهرا(س )  

امیرمؤ منان با شتاب به خانه آمد وقتى وارد اطاق شد، ناگهان دید که حضرت زهرا(س ) روى بستر افتاده است و به طرف راست و چپ مى پیچید… امام ، سر حضرت زهرا(س ) را به دامن گرفت و صدا زد: (اى زهراء!)، پاسخى از او نشنید صدا زد: اى دختر رسول خدا(ص )! پاسخى از او نشنید صدا زد: اى دختر کسى که با گوشه هاى عبایش ، زکات را به تهیدستان مى رساند، صدایى از او نشنید، صدا زد: اى دختر کسى که فرشتگان گروه گروه در آسمان با او نماز خواندند، پاسخى از او نشنید، صدا زد: اى فاطمه (س )! با من سخن بگو، من پسر عموى تو على بن ابى طالب هستم .
در این هنگام حضرت زهرا(س ) چشمهایش را گشود، همین که به چهره على (ع ) نگاه کرد گریه او را گرفت ، على (ع ) نیز گریه کرد.
امام على (ع ) فرمود: چرا تو این چنین مى نگرم ، چه حادثه اى رخ داده است ؟! من پسر عموى تو على هستم .
زهرا(س ) فرمود: اى پسر عمو، من مرگ را که همه ناگزیرند به آن تن در دهند در خود مى یابم ، و مى دانم که تو بعد از من ازدواج خواهى کرد، وقتى با زنى ازدواج کردى ، روز و شب را تقسیم کن یک روز و شب را براى او قرار بده و یک روز و شب را براى فرزندانم ، و در برابر فرزندانم ، حسن و حسین (ع ) بلند سخن نگو، آنها دو یتیم و دو غریب دل شکسته اند، چند روزى بیشتر نیست که جد خود، رسول خدا(ص ) را از دست داده اند و امروز هم مادرشان را از دست مى دهند واى بر امتى که آنها را بکشند و با آنها دشمنى نمایند…


۲۰۹ سخنان جانسوز على کنار قبر زهرا(س ) 

سپس زهرا(س ) وصیتهاى خود را کرد، و با وضعى جانسوز از دنیا رفت ، على (ع ) طبق وصیت زهرا(س ) شبانه او را غسل داد و کفن کرد و نماز بر او خواند و او را به خاک سپرد، وقتى که قبر را با خاک پوشاند (هاج به الحزن …) اندوه آن حضرت را فرا گرفت ، قطرات اشکهاى چشمش بر گونه هایش مى ریخت در حال روى خود را به طرف قبر رسول خدا(ص ) کرد و چنین گفت :
السلام علیک یا رسول الله غنّى وعن النتک النّازله فى جوارک ، و السّریعه اللّحاق بک ، قلّ یا رسول اللّه عن صفیّتک صبرى ، ورقّ عنها تجلدى الا انّ فى التّاءسّى لى بعظیم فرقتک وفادح مصیبتک موضع تعزّ…
(سلام بر تو اى رسول خدا(ص ) از جانب خودم و دخترت که هم اکنون در جوارت فرود آمده و به سرعت به تو پیوسته است ، اى پیامبر خدا! صبرم از فراق دختر برگزیده ات ، کم شده و طاقتم از دست رفته است . ولى پس از روبه رو شدن با فاجعه عظیم رحلت تو، گذاشتم و هنگام رحلت ، سرت بر سینه ام بود که روح تو پرواز کرد (انّا لله و انّا الیه راجعون )
اى پیامبر، امانتى که به من سپرده بودى ، به تو برگردانده شد، اما اندوه من همیشگى است ، و شبهایم را با بیدارى به سر مى برم ، تا اینکه به تو بپیوندم ، به زودى دخترت تو را آگاه خواهد کرد، که امت به به ستم کردن ، هم راءى شدند، چگونگى حال را از وى بپرس … سلام من بر هر دو شما سلام وداع کننده ، نه سلام کسى که خشنود یا خسته دل باشد، و اگر در کنار قبرت بمانم ، نه از آن جهت است که به وعده خداوند در مورد پاداش صابران سوء ظن داشته باشم )