بخش پنجم : گریه على (ع ) بعد از شهادت فاطمه زهرا(س )
۲۳۷ دیدى على (ع ) تنها ماند 

ابن عباس مى گوید: على (ع ) فرمود: بیا امشب با هم کنار قبر زهرا برویم .
پاسى از شب گذشته بود که ابن عباس به در خانه على (ع ) آمد و هر دو آرام آرام به سوى بقیع رفتند. هنگامى که کنار قبر زهرا رسیدیم على خود را روى قبر انداخت و شروع به مرثیه سرایى کرد و فرمود: خانم ، اى یاور على ، اى جان على ، چرا مرا تنها گذاشتى ، هستى من تو بودى ، پس از گفتن این سخنان ، امام کنار قبر زهرا(س ) خوابش برد. پس از لحظه اى از خواب برخاست و فرمود: ابن عباس برویم خانه .
گفتم : آقا، همیشه تا اذان صبح مى ماندى و مى فرمودى اى کاش شب طولانى تر مى شد، حال چرا برگردى ؟
امام فرمود: در خواب بودم که خانمم زهرا با حالت نگرانى آمد و فرمود: على جان ، تو در کنار من خوابیده اى ، سرى به خانه بزن که حسنین بهانه مادر را گرفتند.
ابن عباس مى گوید: وقتى که وارد شدم دیدم على (ع ) در حجره نشسته ، حسنین روى زانوى على اند، بابا گریه مى کند، زینب اشک پدر را پاک مى کند.


۲۳۸ غربت فرزندان زهرا(س ) 

پس از رحلت حضرت زهرا(س )، امیرمؤ منان شب ها سفره اى را در خانه پهن کرده و هر چه در خانه بود را بر سر سفره مى گذاشت ، سپس امام حسن و حسین و حضرت زینب را صدا مى زد، بچه ها دور سفره مى نشستند، اما وقتى که جاى خالى مادر را مى دیدند، شروع به گریه مى کردند على (ع ) هر کارى مى کرد تا بچه ها را آرام کند نمى توانست تا این که خود حضرت نیز به گریه مى افتادند. سر را بر دیوار گذاشته و مى گریستند.
گاهى اوقات که امیرمؤ منان موفق به آرام کردن بچه ها نمى شد، شبانه و با سر و پاى برهنه بر سر خاک زهرا(س ) مى رفت و مى فرمود: زهرا جان برخیز و بچه هایت را آرام کن .


۲۳۹ اشک على (ع ) به علت پاداش دادن به قنفذ 

ابان گفت : سلیم گفت : با على (ع ) ملاقات کردم و از این کار عمر که از قنفذ مالیات نمى گیرد از او پرسیدم . فرمود: آیا مى دانى چرا از قنفذ دست برداشت و چیزى از وى غرامت نگرفت ؟
گفتم : نه .
فرمود: زیرا او بود وقت فاطمه (س ) آمد تا بین من و آنان قرار گیرد، با تازیانه اش او را زد، چنانکه وقتى فاطمه (س ) از دنیا رفت ، جاى تازیانه همچون بازوبند روى بازویش مانده بود.
ابان گفت : سلیم گفت : در حلقه اى در مسجد رسول خدا(ص ) حاضر شدم که جز سلمان ، ابوذر، مقداد، محمد بن ابى بکر، عمر بن ابى سلمه ، قیس ‍ بن سعد بن عباده ، همه از بنى هاشم بودند. عباس به على (ع ) گفت : به نظر شما، چرا عمر، قنفذ را مانند دیگر کارمندانش وادار به پرداخت غرامت نکرد؟
على (ع ) نگاهى به اطراف انداخت . چشمانش پر از اشک شد، سپس ‍ فرمود: این پاداش ضربه تازیانه اى بود که به فاطمه (س ) از دنیا رفت ، اثر این ضربه همچون بازوبندى روى بازو او بود…


۲۴۰ ناله على (ع ) بر قبر زهرا(س ) 

چون فاطمه (س ) وفات کرد على (ع ) هر روز قبرش را زیارت مى کرد، روزى آمد و خود را بر قبر انداخت و این دو شعر را انشاد فرمود:
۱ بر قبرها گذشتم و به قبر دوست سلام کردم جوابم نداد.
۲ اى قبر؛ چرا جواب فریاد کننده را نمى دهى ؟ مگر پس از من از دوستى دوستان ملول شده اى ؟ پس گوینده اى که صدایش شنیده مى شد و خودش ‍ دیده نمى شد این اشعار را در جواب گفت :
۱ دوست گفت : چگونه مى توانم جواب شما را بدهم ، در حالتى که من در گرو سنگ و خاکم ؟!
۲ خاک زیبایى هاى مرا خورد که شما را از یاد بردم ، و از خاندان و همزادانم دور افتادم .
۳ پس سلام من بر شما باد (براى همیشه شما را وداع مى کنم ) رشته دوستى میان من و شما گسسته شد.


۲۴۱ قصد عمر براى نبش قبر حضرت زهرا(س ) و عکس العمل امیرالمؤ منین (ع )

عمر پس از اینکه از تدفین شبانه زهرا(س ) مطلع شد، گفت به خدا قسم اى بنى هاشم ، شما حسد قدیمى تان را نسبت به ما هرگز ترک نمى کنید. این کینه هایى که در سینه هاى شماست هرگز از بین نمى رود. به خدا قسم قصد کرده ام قبر زهرا را نبش کنم و بر او نماز بخوانم !
امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: به خدا قسم اى پسر صهاک ، اگر چنین قصدى نمایى دستت را به سویت بر مى گردانم ، به خدا قسم اگر شمشیرم را بیرون کشم آن را غلاف نخواهم کرد مگر با گرفتن جان تو! (اگر مى توانى ) قصدت را عملى کن . در این جا عمر شکست خورد و سکوت کرد و دانست که على (ع ) هر گاه قسم یاد کند آن را عملى مى کند.
سپس على (ع ) فرمود: اى عمر، تو همان کسى نیستى که پیامبر(ص ) قصد کشتن تو را نمود و سراغ من فرستاد من در حالى که شمشیر به کمر بسته بودم آمدم و به سویت حمله کردم تا تو را بکشم ، ولى خداود عزوجل آیه نازل کرد که (فلا تعجل علیهم انما نعد لهم عدا) یعنى : (نسبت به آنان عجله مکن که برایشان آماده کرده ایم ).
لذا ابوبکر و عمر و مردم برگشتند.