فصل دوم على (ع ) در سوگ رسول خدا (ص )
بخش اول : على در کنار بستر پیامبر
۲۱ توطئه عمر  

یک روز صبح که پیغمبر اکرم به نقاهت شدید مبتلا بود بلال به خانه آن جناب آمد و نماز صبح را اعلام کرد. رسول خدا (ص ) فرمود: من اکنون از آمدن به مسجد معذورم یکى از مسلمانان را به نماز وادار کنید و دیگران به وى اقتدا نمایید. عایشه گفت : پدرم ابوبکر را به اقامه جماعت برقرار سازید. حفصه گفت : والد بزرگوارم عمر را بگویید نماز صبح را بپاى آورد.
رسول خدا (ص ) هنگامى که دید هر یک از اینها حریص اند بر این که پدرشان به امامت مردم برقرار شوند و در حیات وى آشوب نمایند فرمود: دست از آشوب گرى خود بردارید و فتنه برپا نکنید شما مانند زن هاى فتنه گر زمان یوسفید که هر یک پنهانى به یوسف پیغام فرستادند.
رسول خدا (ص ) نظر به این که مبادا یکى از آن دو به اقامه جماعت بپردازند با آن که دستور داده بود همراه جیش اسامه به خارج شهر بروند و خیال نمى کرد تخلف کرده باشند با همان حال ناتوانى که داشت خود را براى رفتن به مسجد مهیا کرد و از آن طرف وقتى متوجه شد عایشه و حفصه درصدد امامت پدر خود هستند، دانست که ابوبکر و عمر از رفتن همراه اسامه تخلف نموده اند. این معنى بیشتر رسول خدا (ص ) را به مسجد متوجه ساخت تا مگر بدین وسیله بتواند آتش فتنه را خاموش ‍ بسازد و رفع شبهه نماید.
بالاخره رسول خدا (ص ) با ضعف بى اندازه که داشت و نمى توانست روى زمین آرام بگیرد على (ع ) و فضل بن عباس زیر بغل آن جناب را گرفتند و آن حضرت پاهاى مبارک را بر روى زمین مى کشید و با این حال به مسجد وارد گردیده دید ابوبکر داخل محراب شده و نزدیک است با گفتن تکبیره الاحرام که رکن مقدم اسلام است ارکان حقیقى آن را از یکدیگر بپاشد و نابود سازد. رسول خدا (ص ) با دست اشاره کرد عقب بایست او ناچار عقب ایستاد، لیکن در نظر داشت ، روزى براى آنکه بفهماند حق با من بود نه با پیغمبر (ص )، در میان محراب بایستد و با گفتن الله اکبر رگ و پیوند رهبر بزرگ اسلام نه ، بلکه قائمه عرش الهى را به لرزه درآورد.
رسول خدا (ص ) خود در محراب ایستاد و نماز را آغاز کرد و اعمال نمازى ابوبکر را به هیچ گرفته نماز را از سر شروع کرد، چون نماز را سلام داد به خانه رفت . ابوبکر و عمر و عده اى را که در مسجد حضور داشتند طلبید، فرمود: مگر دستور ندادم شما همراه جیش اسامه به خارج شهر کوچ کنید. عرض کردند: آرى فرمودى . فرمود: بنابراین براى چه مخالفت کردید؟!
ابوبکر گفت : من حسب الامر همراه جیش اسامه به خارج مدینه رفتم لیکن براى آن که عهدى تازه کردم باشم مراجعت نمودم . عمر گفت : یا رسول الله من از مدینه خارج نشدم و با جیش اسامه شرکت نکردم زیرا مى خواستم خودم از بیمارى شما باخبر باشم و از دیگران خبر ناراحتى شما را نپرسم .
رسول خدا (ص ) که دانست آنان مخالفت کرده اند بار سوم آنها را به همراهى با جیش اسامه دعوت کرد و از رنج بسیارى که دیده و اندوه فراوانى که به حضرتش رسیده غشوه بر او عارض گردید و ساعتى بدین حال بسر برد. مسلمانان گریستند و صداى گریه زنان و فرزندان و زنان مسلمان و همه حاضران بلند شد، رسول خدا (ص ) افاقه یافته نگاهى به مردم کرده فرمود: دوات و شانه گوسفندى حاضر کنید تا مطلبى را بنویسم که پس از آن براى همیشه گمراه نشوید و همان دم عارضه غشوه بر حضرتش مستولى شد.
یکى از حاضران برخاست تا امریه حضرت را به انجام آورد عمر دید هرگاه دستور رسول خدا (ص ) عملى شود ممکن است تیر غرض او به هدف مقصود نرسد و کار از کار بگذرد، بدین ملاحظه به آن مرد گفت : به سخن رسول خدا (ص ) توجه نکن زیرا او بیمار است و هذیان مى گوید، آن مرد از اراده خود منصرف شد و از این که در احضار امریه رسول خدا تقصیر و کوتاهى نمودند متاءثر بوده و گفتگو در میانشان افتاد و کلمه استرجاع انالله و انا الیه راجعون را به زبان رانده و از مخالفت آن جناب بیمناک بودند.
هنگامى که رسول خدا (ص ) افاقه حاصل کرد، برخى گفتند: آیا اجازه مى دهید تا دوات و شانه حاضر نماییم . فرمود: پس از این همه سخنان نابجا محتاج به دوات و شانه نیستم ، لیکن درباره بازماندگانم وصیت مى کنم از آنها دست بر مدارید و از نیت خیر درباره آنان خوددارى ننمایید و روى از مردم برگردانید مسلمانان تقصیر کار از جاى برخواسته به خانه هاى خود رفتند و به جز از عباس و فضل و على بن ابى طالب (ع ) و خاندان مخصوصش دیگرى باقى نماند.
عباس عرض کرد: یا رسول الله (ص ) هرگاه مى دانید غلبه با ماست و ما پس از شما به مقام حق پیروز مى آییم و مستقر مى شویم اطلاع فرمایید. رسول خدا (ص ) فرمود: پس از من درمانده و بى چاره خواهید شد و سخن دیگرى نفرمود. این عده هم با کمال ناامیدى از حضور رسول خدا (ص ) مرخص گردیدند.

۲۲ خبر دادن پیامبر (ص ) به على (ع ) از وفات خویش  

به پیامبر (ص ) مریضى اى عارض شد که با آن مریضى به جوار رحمت الهى واصل گردید، چون آن حالت را مشاهده نمود، دست حضرت امیرالمؤ منین (ع ) را گرفت و متوجه بقیع گردید، اکثر صحابه از پى او بیرون آمدند، فرمودند که : حق تعالى مرا امر کرده است که استغفار کنم براى مردگان بقیع ، چون به بقیع رسید، گفت : السلام علیکم اى اهل قبور، گوارا باد شما را آن حالتى که صبح کرده اید در آن و نجات یافته اید از محنت هایى که مردم را در پیش است ، به درستى که رو کرده است به سوى مردم محنت هاى بسیار مانند پاره هاى شب تار.
پس مدتى ایستاد و طلب آمرزش براى اهل بقیع نمود، و رو آورد به سوى حضرت امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: جبرئیل در هر سال قرآن را یک مرتبه بر من عرضه مى کرد، و در این سال دو مرتبه عرض نمود، چنین گمان دارم که این براى آن است که وفات من نزدیک شده است .
پس فرمود: یا على به درستى که حق تعالى مرا مخیر گردانید بر میان خزانه هاى دنیا و مخلد بودن در آن یا بهشت ، من اختیار لقاى پروردگار خود کردم ، چون بمیرم عورت مرا بپوشان که هر که به عورت من نظر کند کور مى شود.


۲۳ دو رکن على (ع ) 

جابر بن عبدالله گوید: شنیدم رسول خدا (ص ) سه روز پیش از وفاتش به على (ع ) مى فرمود: درود بر تو اى پدر دو گل من ، تو را به دو ریحانه دنیاى خود سفارش کنم به همین زودى دو ستون تو ویران شوند و خدا خلیفه من است بر تو، چون رسول خدا (ص ) وفات کرد. فرمود: این یک ستون من بود که رسول خدا (ص ) به من فرمود، چون فاطمه وفات کرد، فرمود: این ستون دوم است که رسول خدا (ص ) فرمود.


۲۴ وظیفه غسل پیامبر (ص )  

ابن عباس گفته چون رسول خدا (ص ) بیمار شد انجمنى از اصحابش نزد او بودند و عمار بن یاسر از میان آنها برخاست و به او گفت : یا رسول الله پدر و مادرم قربانت کدام یک از ما تو را غسل دهیم اگر این پیشامد به وجود آمد؟
فرمود: آن وظیفه على بن ابى طالب است زیرا قصد حرکت دادن هر عضوى را از من کند فرشتگان به او کمک کنند.
عرض کرد: پدر و مادرم قربانت چه کسى بر شما نماز مى خواند در این پیشامد؟ فرمود: خاموش باش خدایت رحمت کند.
سپس پیغمبر فرمود: یا بن ابى طالب چون دیدى جانم از تنم بر آمد تو مرا خوب غسل بده و با این دو پارچه لباسم ، کفن کن یا در پارچه سید مصر و برد یمانى ، کفن بسیار گران بر من مپوش ، مرا بردارید و ببرید تا بر لب گورم نهید اول کسى که بر من رحمت فرستد خداست جل جلاله از بالاى عرش خود سپس جبرییل و میکاییل و اسرافیل در صفوف فرشته ها که جز خدا شمار آنها را نداند نماز بر من گزارند.


۲۵ طلب على (ع ) در بیمارى  

از ابن عباس روایت است که رسول خدا (ص ) در هنگام بیمارى فرمود: دوست مرا برایم بخوانید و هر مردى را دعوت مى کردند، از او رو مى گردانید.
به فاطمه (س ) گفتند: برو على را بیاور، گمان نداریم رسول خدا (ص ) جز او را بخواهد. فاطمه دنبال على (ع ) فرستاد، چون وارد شد رسول خدا (ص ) دو چشم گشود و رویش برافروخت و فرمود: بیا بیا نزد من اى على . و او را نزدیک خود خواست تا دستش را گرفت و او را بالاى سر خود نشانید و بى هوش شد و حسن و حسین آمدند و شیون و گریه مى کردند تا خود را روى رسول خدا (ص ) انداختند و على (ع ) خواست آنها را کنار بزند، رسول خدا (ص ) به هوش آمد و فرمود: اى على بگذار آنها را ببویم و مرا ببویند، از آنها توشه گیرم و از من توشه گیرند آنها پس از من محققا ستم کشند و به ظلم کشته شوند، لعنت خدا بر کسى که به آنها ستم کند تا سه بار این را گفت و دست دراز کرد و على را درون بستر خود کشید و لب بر لبش نهاد و با او رازى طولانى گفت تا جان پاکش برآمد و على از زیر بسترش بیرون شد و گفت : اعظم الله اجورکم درباره پیغمبر که خدا جانش را گرفت و آواز شیون و گریه برخاست به امیرالمؤ منین (ع ) گفتند: رسول خدا (ص ) وقتى تو را درون بستر خود برد با تو چه رازى گفت ؟ فرمود: هزار باب به من آموخت که از هر بابى هزار باب مى گشاید.


۲۶ خبر پیامبر از غسل دهنده اش  

عبدالله بن مسعود از حضرت رسول (ص ) پرسید: چه کسى تو را غسل خواهد داد چون وفات یابى ؟
حضرت فرمود: هر پیغمبرى را وصى او غسل مى دهد.
گفتم : وصى تو کیست یا رسول الله ؟
فرمود: على بن ابى طالب .
پرسیدم : چند سال بعد از تو زندگانى خواهد کرد؟
فرمود: سى سال ، چنان چه یوشع بن نون وصى موسى بعد از موسى سى سال زندگانى کرد، و صفراء دختر شعیب که زوجه حضرت موسى بود بر او خروج کرد و گفت : من سزاوارترم به خلافت از تو، یوشع با او مقاتله کرد و لشکر او را کشت و او را اسیر کرد، بعد از اسیر کردن او را گرامى داشت ، به درستى که دختر ابوبکر بر على (ع ) خروج خواهد کرد با چندین هزار نامرد از امت من ، و على اکثر مردان لشکر او را خواهد کشت و او را اسیر خواهد کرد، بعد از اسیر کردن با او احسان خواهد کرد.


۲۷ طلب برادر  

رسول خدا (ص ) فرمود: برادر و عمویم را برگردانید چون حضور یافتند و مجلس منحصر به آنها گردید پیغمبر اکرم (ص ) به طرف عمویش عباس ‍ توجه کرده فرمود:اى عمو وصیت مرا مى پذیرى و وعده مرا قبول مى کنى و قرض مرا ادا مى نمایى ، عباس عرض کرد یا رسول الله عموى تو پیرمرد و عیال وار است و سخاء و کرم تو مانند باد وزش داشته و عموى ناتوانت نمى تواند به وعده تو قیام کند. آن گاه به على (ع ) توجه کرده فرمود: اى برادر آیا وصیت مرا مى پذیرى و به وعده من وفا مى کنى و قرض مرا ادا مى سازى و امور بازماندگانم را اداره مى نمایى ، عرض کرد: آرى فرمان تو را از دل و جان مى پذیرم و آن را اجرا مى کنم .
پیغمبر (ص ) فرمود: نزدیک بیا چون پیش رفت على (ع ) را به سینه چسبانید و انگشترى خود را از انگشت مبارکش بیرون آورده فرمود: این انگشترى را در انگشت کن ، سپس شمشیر و زره و تمام سلاح هاى جنگى خود و پارچه اى را که هنگام پیکار به شکم مى بست و لباس جنگ مى پوشید و به کارزار مى رفت ، حاضر کرده همه را به على (ع ) تسلیم نمود فرمود: به نام خدا به منزل خود برو.
على (ع ) در تمام این مدت از پیغمبر (ص ) کناره نمى گرفت و پیوسته منتظر اجراى دستورات آن جناب بود فرداى آن روز که درب خانه اش به روى مردم بسته بود و کسى از احوال آن جناب اطلاعى نداشت و بیمارى آن حضرت شدت یافته على (ع ) براى انجام پاره اى از امور ضرورى خود رفته بود، رسول خدا (ص ) اندکى افاقه یافت ، على (ع ) را ندید زن هاى رسول خدا (ص ) اطراف او را گرفته بودند، فرمود: برادر و رفیق مرا بخوانید. پس از این جمله ، دوباره ضعف بر آن حضرت مستولى گردید، خاموش شد. عایشه گفت : ابوبکر را بگویید بیاید، وى داخل شده ، و بر بالین آن حضرت نشست چون رسول خدا (ص ) دیده گشود چشمش به جمال تهى از کمال ابوبکر افتاد صورت برگردانید ابوبکر دانست اشتباه کرده از جاى برخاست و گفت : اگر او به من نیازمند بود صورت برنمى گردانید. و حاجت را مى فرمود، چون بیرون رفت دوباره رسول خدا (ص ) همان جمله را تکرار کرد حفصه گفت : عمر را حاضر کنید چون حضور یافت و چشم رسول به آن نامقبول افتاد صورت برگردانید و او هم خارج شد، بار سوم رسول خدا فرمود: برادر و صاحب مرا بخوانید، ام سلمه که حق از او خشنود باد گفت : على را بگویید حاضر شود که پیامبر جز او به دیگرى عنایتى ندارد. على (ع ) را به حضور خواندند، چون او وارد شد گویى روح روانى به رسول خدا دمیدند شاد و خندان گردیده او را نزدیک خواند. مدتى با وى به راز پرداخت ، سپس على (ع ) از جا برخاست و به گوشه اى آرام گرفت تا پیغمبر (ص ) به خواب رود چون او خوابید از خانه بیرون رفت . مردم پرسیدند: رسول خدا (ص ) با تو چه نجوایى داشت و چه فرمود: پاسخ داد: هزار باب علم به من آموخت که از هر بابى هزار باب دیگر گشوده مى شود و مرا به کارهایى ماءموریت داد که به خواست خدا بدان ها قیام خواهم کرد.